تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - مطالب ابر شهرام شیدایی
قالب
تاریخ : چهارشنبه 15 فروردین 1397 | 08:19 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

جاذبه‌ای تعطیل‌شده در من می‌گردد

راه را از رؤیا می‌گیرد

و عقیم ‌ماندنش را با درد، می‌انبارَد.

دلم برای یک ترانۀ بومی لک زده است

برای بودن در جاده‌ای که به شهرم می‌رسد

برای درختان پیاده‌روهامان

برای زردآلوهای دهکده‌های اطراف

برای دیدن پیرمردان دهقان

در گذرگاه‌های کوهستانی

با دست‌ها و کت‌های قدیمی

دلم برای چپق‌هایشان

دلم برای گریه‌کردن در شهرِ خودم تنگ شده است.

همیشه از بزرگ‌شدن می‌ترسیدم

از این‌که آن‌ها را که می‌شناسم

دیگر نشناسم.

همیشه بعد از دیدن یک فیلم

غریبه شده‌ام

از تمام‌شدن هر چیزی می‌ترسم.

از داشتن آلبوم عکس

از خاطره‌ها

از منطق روزانۀ تکرار

از غروب‌کردن خورشید می‌ترسم.

از این‌که زمان می‌تواند بگذرد

از این‌که گذشته پشت سر می‌مانَد

از این‌که سنگ همیشه سنگ است

و زمین صورتی ندارد

از چسبیدن خواب‌هایم به تنم به صدایم

از به‌خودآمدن‌های ناگهانی‌ام می‌ترسم.

 

عجیب‌بودن دریا.

عجیب‌بودن ماه.

و همیشه در راه بودن یک خبر مهلک.

دلم برای شنیدن همۀ صداها تنگ شده است.

حتا، برای نرسیدن به تو.

چه‌قدر دلم می‌خواهد حرف بزنم

حرف بزنم.

2

این صدا  مالِ چه‌کسی‌ست در من؟

چرا همیشه از حرف‌زدنم می‌ترسم

از صدایم یکه می‌خورم؟

به تمامی‌ دریافتنِ این‌که هوا در شعری سرد است

بسیار کارِ مشکلی‌ست

و این‌که سوزِ سرما را در صدای کسی بتوان حس کرد

دیگر  یخ‌بندان از همان‌جا آغاز شده است.

دفن‌کردنِ کسانی که تواناییِ یخ‌بستن را داشته‌اند

دیوانه‌کننده است

کسی آمد ایستاد و فریاد کرد

دیگر هیچ‌یک از شماها حقِ دست‌زدن به تکه‌تکة این تن‌ها را ندارید

تکه‌تکهٔ تن‌هایی که از بیداریِ مُـفرط بیرون افتاده‌اند

نه، حقِ شما نیست دست زدن به این سرمایی که در آن

همه‌چیز را توانسته بود تمام کند .

به‌تدریج سرما را در خودگرفتن  پس ندادن

و ناگهان یخ‌بستن .

این مفهومِ دقیقِ انفجار را در خود دارد .

از صدا شروع شد از صدای کسی سرما

سوزِ صدا یا سرما؟‌ دیگر نمی‌توانی جداشان کُنی از هم

و این‌سوز این‌صدا این‌سرما آن‌قدر به خود نزدیک شد

خودش را پیدا کرد  که همه‌چیزِ دنیا در سرش مثل حباب‌ها ترکیدند

و بی‌آن‌که بداند ناگهان پا به بیداری بزرگ گذاشت

و بعد این‌سوز این صدا این سرما شروع به نشت کردن در خواب‌ها کرد

و خواب دیگر از بیداری جدا نشد.

3

چه چیز میانِ آدم‌ها عوض شده؟

نمره کفش‌ها، نمره عینک‌ها، رنگِ لباس‌ها

یا رنج  که هیچ تغییری نمی‌کند؟

خندیدن

در خانه‌ای که می‌سوخت:

_زبانی که با آن فکر می‌کردم

آتش گرفته بود.

دیگر هیچ فکری در من خانه نمی‌کند

شاید خطر از همین‌جا پا به وجودم می‌گذارد.

سکوت کلمه‌ای‌ست که برای ناشنوایمان ساخته‌ایم

وگرنه در هیچ‌چیزی رازی پنهان نیست.

کسی عریان سخن نمی‌گوید

شاعران باستان‌شناس

شاعران بی‌کار، با کلماتی که زیاد کار کرده‌اند.

چه چیز ما را به چنگ‌ زدن اشیا

به نوشتن وادار می‌کند؟

ما برای پس‌گرفتنِ کدام «زمان» به دنیا می‌آییم؟

آیا مردن آدم‌ها

اخطار نیست؟

چرا آدم‌ها خود را به گاوآهنِ فلسفه می‌بندند؟

چه چیز جز ما در این مزرعه درو می‌شود؟

چه چیز ؟

من از پیچیده‌شدن در میانِ کلمات نفرت دارم

چه چیز ما را از این توهم ــ زنده بودن ــ

 از این توهک‌ ــ مُردن ــ نجات خواهد داد؟

پرنده یعنی چه

از چه چیز درخت باید سخن بگویم

که زمان در من نگذرد؟

خندیدن

در خانه‌ای بزرگ‌تر

که رفته‌رفته زبانش را

خاک از او می‌گیرد

و مثل پارچه‌ای که روی مُرده‌ها می‌کِشند

آن را روی خود می‌کِشد.


برچسب ها: شهرام شیدایی، شعر مدرن، شهر سپید، شعر آزاد، شعر، ادبیات فارسی، زندگی نامه س شاعران و نویسندگان،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات