تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - مطالب ابر شعر سپید
قالب
تاریخ : چهارشنبه 25 مهر 1397 | 11:12 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

1

نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب هایش

وقت بوسیدن ضربه می زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

افسردگی ام طبیعی است

اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود

نمی دانم اگر مرگ بیاید

اول گلویم را می فشارد

یا دلم را

آن روز کجای خانه نشسته بودم

که می توانستم آن همه شعر بگویم؟

کدام لامپ روشن بود؟

می خواهم آنقدر شعر بگویم

که اگر فردا مردم

نتوانی انکارم کنی

می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد

و زنان

هربار چیزی به آن اضافه کنند

امشب تمام نمی شود

امشب باید یکی از ما شعر بگوید

یکی گریه کند

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

من همه ی زاویه ها را فرسوده ام

دیگر وقت آن است که مرگ بیاید

و شاخ هایش را در دلم فرو کند

2

زیبایی تو
سینی چای را برمی‌گرداند
غمگینم
بی آنکه کودکی به دنیا آورده باشم، غمگینم
مرا دوست داشته باش
چنان باورت می‌کنم
که شاخه‌هایت به شکستن امیدوار شوند
من دختر یک کشاورزم
آب باش و با من مهربانی کن
سرکشی نکن
قلب من از قدم‌های تو پیشی می‌گیرد
بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند
تا تو را در آغوش بگیرم
تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی‌ات کم نمی‌کند
همیشه چای می‌خوری و شعر می‌خوانی
صدای تو دلتنگم نمی‌کند
تنهایم می‌کند


برچسب ها: الهام سلامی، غلامرضا بروسان، شعر سپید، زیبایی تو سینی چای را برمی‌گرداند، نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم اشرافی و غمگین، شعر، ادبیات فارسی،

تاریخ : پنجشنبه 31 فروردین 1396 | 04:03 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

1

فكر میكنم

پیر شده ام

چون پرچم آواره ی كشورم

بی اعتبار

چون پاسپورتی كه در كمدم پنهان شده

تمام عمر گریخته ام

از دست سایه ای كه مرا به تاریكی می كشاند

و با انگشتانش رگ های روحم را می خراشید

تنها بهانه ام جست و خیز ماهی كوچكی بود

كه آواز های كودكی ام را زمزمه می كرد

امشب اما دانستم

سایه ای كه از او می گریختم

و تمام عمر دنبالش بودم

همین ماهی كوچكی است كه در سینه ام خانه دارد

 


2


ای صدای تو

 ماهیها در عمق دریا بازی می كنند

ای صدای تو

پشت دیوار زندان، كبوتری لانه كرده

و خورشید از ابرها بالاتر است

ای صدای تو

سكوت مردگان با الله اكبر دیگری می شكند

ای صدای تو

بر درخت توت بالا شدم

و رقص ناجوها را دیدم 

 

از امدن كسی مست بودند یا از رفتن كسی جگرخون

ای صدای تو

رازهای بسیاری است در نی‌ها، ویولون‌ها، پیانوها

من رازهایم را با رنگ‌ها نوشتم، با كلمات كشیدم

 رازها را باید به رنگی نوشت كه رازبمانند

ای صدای تو

و زنی كه اجازه ندارد حنجره‌اش را صاف كند

ای صدای تو

و زنی كه اجازه ندارد بی اذن، به حمام برود

ای صدای تو

 

استامینوفن

صدای تو هروئین در رگ‌هایم

صدای تو

قرآن

 قرآن

 قرآن.

ای صدای تو

وقتی به اتاق سیمانی رسیده‌ای

 و در اتاق سیمانی لَم داده‌ای

با صدای تو

ذره‌های سیمان از هم می پاشند

ای صدای تو

پیكاسو، "پسری با پیپ" را می كشد

 و هشتاد و نه سال بعد، به صد و پنج میلیون دلار می‌فروشندش

ای صدای تو

مریم خون عیسی را پاك می كند از دیوارها، كاناپه‌ها، گوانتاناموها

ای صدای تو

محمدعلی

صدای تو صدیقه

صدای تو

نوحیا كه در كوچه‌های یمن گردنش را بریدند به خاطر ماركی كه بر شلوارش داشت

ای صدای تو

الكساندر می‌خواست صدای تو را بشنود

ای صدای تو

و نوح از هر موجودی جفتی را بر كشتی‌ سوار كرد

اما كسی بود كه هیچ جفتی نداشت

ای صدای تو

- من می خواهم سنگ شوم اما به پشت سر نگاه كنم

  می خواهم نگاه كنم

 

ای صدای تو

وقتی تیر در پیشانی ات تیر می‌كشد

در شانه‌هایت تیر می‌كشد

در قصه‌های جن و پری ات تیر می‌كشد

در انهمه شراب كه خوردی و بطری‌اش را زیر رختخواب پنهان كردی، تیر می‌كشد

ای صدای تو

دكتر آب كمرت را می‌گیرد

و تو به شیشه كوچكی نگاه می كنی كه آب كمرت را در آن گذاشته‌اند

ای صدای تو باران

باران در "دشت برچی" نمی‌بارد

در سومالیا نیز نمی بارد

در ذهن من می بارد باران

ای صدای تو

من نقاش خوبی نیستم

ای صدای تو

از پشت تلفن

صدای تو

تلفن

آه، صدای تو



الیاس علوی

 

 


برچسب ها: الیاس علوی، شعر سپید، شعر مدرن، ادبیات فارسی، زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان، ای صدای تو ماهیها در عمق دریا بازی می كنند، فكر میكنم پیر شده ام چون پرچم آواره ی كشورم بی اعتبار،

تاریخ : سه شنبه 21 دی 1395 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

و دیدم
كه دنیای زنی تنها
چمدانی بود پر از تصور دنیا:
حوله‌ای كه عكسِ گربه داشت، شیشه‌ی خالی عطر
خودنویس، عینك شكسته، شانه و سنجاق‌سر،
چند متر پارچه ...
او آرزوی شستن جوراب‌های مردی را داشت
كه هیچ‌وقت نیامده بود
آرزوی شستن ظرف‌هایی را داشت
كه مردِ نیامده در آن غذا خورده باشد
.....
اما هیچ وقت
زنی را ندیدم
كه برای تنهایی یك مرد
شعر گفته باشد. □


برچسب ها: علیرضا حسینی، شكست روایت، مجموعه شعر علیرضا حسینی شكست روایت، شعر سپید، ادبیات فارسی، ادبیات،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 03:40 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

 ما فقیر نیستیم فقط  بچه هامان را

 به اندازه ی لباس های  زمستانی

 پارسال كوچك كرده ایم


علیرضا حسینی


برچسب ها: علیرضا حسینی، شعر سپید، شعر، ادبیات فارسی، زندگی نامه شاعران و نویسندگان ایران،

تاریخ : سه شنبه 17 فروردین 1395 | 01:59 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

دوست داشتنت پیراهن نازكی ست

كه آرام از روی بند

بر میدارم

 

غلامرضا بروسان


برچسب ها: غلامرضا بروسان، شعر سپید، ادبیات فارسی، شعر، زندگی نامه شاعران و نویسندگان ایران،

تاریخ : چهارشنبه 29 مهر 1394 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

دست های هم را گرفته بودیم

تو در شب قدم میزدی

من

در تاریكی
برچسب ها: گروس عبدالملكیان، شعر سپید، ادبیات فارسی، شعر و ادبیات فارسی، شعر،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات