تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - مطالب ابر سید مهدی موسوی
قالب
تاریخ : چهارشنبه 30 آذر 1390 | 01:06 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

میدانم در این روزها حالت خوب نیست....

میدانم در این روزهای بد ، حوصله نداری..

میدانم در این روزها همچون فصلش چشم هایت بارانی است

میدانم وقتی کتاب آدم مجوز نگیرد چقدردرد دارد

میدونی ؟؟ دردش چه وقت آدم را به مرز جنون میبره وقتی که کتاب استاد

که خودت باشی مجوز نگیرد و کتاب شاگردانت مجوز بگیرد که البته جای

خوشحالی است و تا حدودی مجوز نگرفتنت را جبران میکند که با افتخار

بگویی این ها شاگردان من بوده اند .

میدانم وقتی شعر آدم را سرقت کنند و در برابرش هیچ گونه پیگر قانونی

نداشته باشد چه تاثیری بر سیستم عصبی آدم می گذارد .

میدانم وقتی در حق کسی وفا کنی آموزش دهی ، وزن شعرش را درست کنی

و بیاید در حقت جفا کند چقدر آدم درد می کشد . بنده خدا محمد رضا رحمانی

راست میگفت که :

وفا نکردی و کردم جفا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم بریدی و نبریدم

حال شعرت را با بغض میخوانم :

 [از خواب ها پرید، از گریه ی شدید                       

اما کسی نبود... اما کسی ندید...]                         

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد                      

از یک پرنده که خود را به باد داد                     

از خواب می پری از لمس دست هاش                  

و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش                    

از خواب می پرم می ترسم از خودم              

دیوانه بودم و دیوانه تر شدم                     

از خواب می پری سرشار خواهشی           

سردرد داری و سیگار می کشی               

از خواب می پرم از بغض و بالشم            

که تیر خورده ام که تیر می کشم               

از خواب می پری انگشت هاش در...        

گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...  

از خواب می پرم خوابی که درهم است      

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است       

از خواب می پری از داغی پتو              

بالا می آوری... زل می زنی به او...     

از خواب می پرم تنهاتر از زمین          

با چند خاطره، با چند نقطه چی             

از خواب می پری شب های ساکت ِ       

مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه!          

از خواب می پرم از تو نفس، نفس...     

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

از خواب می پری از عشق و اعتماد!      

از قرص کم شده، از گریه ی زیاد          

از خواب می پرم... رؤیای ناتمام!       

از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام       

از خواب می پری با جیر جیر تخت    

از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...

[از خواب ها پرید در تخت دیگری    

از خواب می پرم... از خواب می پری...

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب می پری... از خواب می پرم...]

برچسب ها: غزل پست مدرن، سید مهدی موسوی، شعر فارسی، ادبیات فارسی،

تاریخ : سه شنبه 17 آبان 1390 | 11:05 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم

از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!

از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی

از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی

از زندگی که در نگاهم مردگی دارد

معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!

از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند

از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!

از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم

می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم

بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...

از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...

از دست ِ تو دیوانه ام بی حدّ و اندازه

از دست ِ تو در گردن ِ معشوقه ای تازه

از سر زدن به خانه ام مابین ِ کردن هات!!

از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات

می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم

رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم

رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده

پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده

پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی

از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی

از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت

از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت

از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!

تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!

بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم

از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم

از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!

روی کتت در جستجوی موطلایی ها

باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را

بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را

باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!

با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم

من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت

تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...

بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم

با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!


برچسب ها: ادبیات فارسی، شعر، غزل پست مدرن، سید مهدی موسوی،

تاریخ : دوشنبه 9 آبان 1390 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشقبازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حس جنون

به بچه ای که توام ! در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن دمپایی بر آخرین حشره

به ( هرگز ) ت که سوالی شد و نوشت : ( کدام ؟ )

به دست های تو در آخرین تشنج هام

به گریه کردن یک مرد آن ور ِ گوشی

به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده ، به میل خالی من

به لذت رویایت که بر تن ِ کفی ام..

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعر هایی از ( سعدی )

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به این همه که در سرم مدام شده

قسم به من ! به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعر های خط خطی ام

دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزه ام در ِ گوشت

دوباره بر می گردم به امن ِ آغوشت

به آخرین رویامان ، به قبل کابوس ِ

دوباره بر می گردم به آخرین بوسه


برچسب ها: ادبیات فارسی، غزل پست مدرن، شعر، سید مهدی موسوی،

تاریخ : پنجشنبه 5 آبان 1390 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

اگرچه عشق به یک عمرغم  نمی ارزد

دلم شکسته ، تنم مثل بید می لرزد

سرود مرگ در امواج مغز من پیچید

همان شبی که دل تو به سیم آخر زد!

کبوتری که همه عمر یاورش بودم

درست از وسط دست های من پر زد

و گفتم : آه ! خدایا چقدر تنهایم

خدا شنید ، از آن روز غم به من سر زد !

ببین چگونه بگویم که دوستت دارم ؟!

دلش گرفت....و سیلی به گوش دختر زد

میان آینه خود را به جا نمی آورد

و وحشیانه به تصویر خویش خنجر زد

و گریه کرد... و یک تیغ نصفه را برداشت

و خواست تا که رگش... ناگهان کسی در زد


برچسب ها: غزل پست مدرن، سید مهدی موسوی، ادبیات فارسی، شعر،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات