تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - کلاه قرمزی
قالب
تاریخ : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان
آقو ما یه بار مغز پروانه خوردیم رفتیم زن گرفتیم،ینی شیرین ترین و فرحبخشترین لحظات عمرمونو در زندگی زناشویی تجربه کردیم...میرفتیم سر کار زنمون میگفت چرا انقد میری سر کار؟چرا به من نمیرسی؟ میموندیم تو خونه میگفت چرا نمیری سر کار؟پس کی میخواد پول بیاره تو این خونه؟ میشستیم رو مبل میگفت من باید از صبح تا شب تو این خونه جون بکنم جنابعالی رو مبل لم بدی؟ پا میششدیم کمکش کنیم میگفت اومدی خرابکاری کنی؟ قیافه مون ژولیده پولیده بود میگفت تو اصلاٌ بخاطر من به خودت نمیرسی! به خودمون میرسیدیم میگفت داری خودتو برا کی خوشگل میکنی؟ از دستپختش تعریف نمیکردیم میگفت تو اصلاٌ قدرشناس زحمتای من نیستی! تعریف میکردیم میگفت ها؟ چه گندی زدی که حالا با ای حرفا میخوای وجدانتو راحت کنی؟...ها ها ها ها ها...آقامون خدابیامرز راست میگفت "اگه یه روز بهت گفتن بین زن گرفتن و سرطان گرفتن یکی رو انتخاب کن بگو سرطان اصلاٌ از اسمش نترس...با شیمی درمانی درست میشه!"
داستانی از: اقای همساده كلاه قرمزی



برچسب ها: کلاه قرمزی، دیالوگ های کلاه قرمزی، کلاه قرمزی و آقای همسایه،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات