تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - هومن عزیزی
قالب
تاریخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 01:15 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

غزل شروع شد و ساعتت به راه افتاد

و ساعتت عدد پنج را نشان می داد

تو 5 و 5 دقیقه به راه افتادی

بدون چتر دویدی به سوی او در باد

و باد- صفحه ی کاغذ- پر از عدد شده بود

4 و 5 و 40 و 20 و 14 و 70

پر از حروف و عدد- مثل صفحه ی تقویم-

پر از علامت عاشقی

                 -غروب یک مرداد-

قرار ساعت 6 بود و ساعتت آرام

تو را به سوی 6 و ایستگاه هل می داد

تو روی صفحه ی ساعت به سوی او رفتی

و با نیامدنش پر شدی،پر از فریاد

دوباره ساعت تو خواب رفت و شاعر دید

که شاخه ی گل سرخ تو بر زمین افتاد

((غزل تمام نشد- گریه بود!))- شاعر گفت-

و برد این غزل نیمه کاره را از یاد

جاده

یک روز هیچ شنبه، تقویم بی ترحم

مرد از دروغ زخمی ، زن سخت بی تبسم

زن فکر می کند باز، فکر گناه دیرین

فکر سقوط یک سیب،فکر طلای گندم

مرد انتظار دارد زن مثل مرگ باشد

مرد از ترانه دورست،یک سنگ- بی تکلم-

زن مرد را دوباره با یک رقیب دیده

اما مردد است از هذیان این توهم

زن سوی جاده جاری، ته مانده ی خود را

پنهان نمی کند از چشمان هیز مردم

زن گریه می کند در پایان این ترانه

غرق تنفر از این تقویم بی ترحم

زخم

تو خواب می دیدی یک کتاب زخمی بود

کتاب وا شد...تصویر...آب زخمی بود

و آب از صفحات کتاب رد شد و رفت

رسید تا مرد که از اضطراب زخمی بود

و مردِ خوابِ تو از روی آب رد می شد

که پشت پنجره اش آفتاب زخمی بود

کنار چشمه و دختر...شراب ریخت و آب...

...و آب سرخ شد انگار آب زخمی بود

و مرد مست نبود از خیال می ترسید

که دید کوزه ی ِ - دختر- شراب زخمی بود

تو غلت می زدی و شاعرت به خود می گفت

تو خواب دیدی با اینکه خواب تو زخمی بود

بختک

بختک افتاد روی این غزلت ، مرد در خواب زن به خود پیچید

این توهم نبود ، بختک بود ، زن  -که در قاب عکس می خندید -

قاب عکس از گذشته می آمد ، یک حباب از تجسد لحظه

بختک آمد، غزل که بختک زد ، مرد انگار مرگ را می دید

دوستت دارم ای حباب... انگار سطرهای غزل بهم می ریخت

دوستت دارم... این صدا انگار در تن سرد لحظه می ماسید

خنده ی زن که در دقیقه ی هیچ ثبت شد روی کاغذ کمرنگ

پشت آن خط: برای تو که...- جمله ای عاشقانه بی تردید-

باز کن در... کبودی درها ... لرزشی در کبودی رگها

زلزله... خون ... که بی تپش وقتی ... زیر بختک زمین که می لرزید

بختک انگار دست آموزست ، شیر گازی که باز مانده همین

مرگ با مرگ دست داد و بعد یک جسد روی تخت می خندید

عکس

با دوربین کهنه که عمری را در گنجه های خاطره پنهان بود

عکسی گرفته بود که حالا بعد از هزار سال پشیمان بود

شاید هزار سال نه اما او بیگانه بود با عدد و تقویم

یک چوب خط که هر دو سر آن را موشی جویده بود که باران بود

یک عکس رنگ مرده که چشمش را می برد تا جوانی ِ ساعت ها

((یک کم عقب بایست)) دو تا آدم بر پس زمینه ای که چراغان بود

زن در لباس تور سفید انگار یک کوه ِ مه گرفته ی ِ پر برف است

برق فلاش که داغ، تن ِ برفی ، عکسی که یک خیال ِ گریزان بود

گرمای پر کسالت تابستان ، یک عینک شکسته ی بارانی

یک عکس غرق هلهله ی زنها عکس تمام خواهی مردان بود

((این عکس یک حباب پشیمان است ، از لحظه ای که آمده تب دارد))

عکسی که کادر خالی تنهایی،مردی که از گذشته پشیمان بود


برچسب ها: شعر های هومن عزیزی، جاده، زخم، بختک، عکس، هومن عزیزی،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات