تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - شهرام میرزایی
قالب
تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1391 | 07:58 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

قهوه خانه و لاله

از قهوه خانه ی سر میدان شروع شد
از شکل های داخل فنجان شروع شد
می آمدی و بافه ی گیسو به دست باد
و عشق از این فضای پریشان شروع شد
گنجشک تو شدم ،همه ی جفت بازی ام
از سیم های لخت خیابان شروع شد
- رحمت رساد شیخ اجل را – که بوسه مان
از باب " عشق و شور " گلستان شروع شد

پرسه شدی به باد ، هوا گردباد شد
بوسه زدی به ابر ، و باران شروع شد
حوّای مینیاتوری گیس گندمی !
از هیکل تو شوخی شیطان شروع شد

راضی شدیم مثل دو تا گل به خاک هم
پیوند ریشه ها ، ته گلدان شروع شد
تو نور و آب خوردی و من غصه ی تو را
در تو شکوفه های فراوان شروع شد
پژمرده بودم از خود و لاغر ، هرس شدم ــ
ــ از تو (هوا و خاک) ، و شب گریه هام در
گلدان نه ــ این سفالی زندان ــ شروع شد
گفتی بهار می رسد و می رسم به تو
اما بهار رفت و زمستان شروع شد

بگذر از این بهار که نارس رسیده است
گنجشک کشته است وَ کرکس رسیده است
بگذر از این بهار شکوفه فروش نحس
از خون «لاله» شیک و ملبّس رسیده است
بگذر از این بهار که یک بار جا نشد
گلدان خاک پوش مرا. پس رسیده است ـ
ـ داغ مرا شکوفه دهد، تازه تر کند ؟!

از قهوه خانه سر میدان شروع شد
از" دور بوسه دادن پنهان" شروع شد
نه فال و نه کتاب خدا ، سرنوشت ما
از شکل های داخل فنجان شروع شد


عمو زنجیر باف در موهات

دل من قصد خودکشی دارد دلم از ارتفاع می افتد

دل بستھ بھ تیر بارانم از خودش بی دفاع می افتد

دل من می رود بھ سربازی دل من تیر می کشد پشتش

اسلحھ می کشد به روی خودش می چکد ماشه زیر انگشتش

دلم از پشت کوه آمده است از صدای تو جیب ھایش پُر

دل دیوانھ ام دل کوچک؛ "عمو زنجیر باف در موھات"

یک غرور جریحھ دار شده...  دل من ردپای خونی دشت

دل من یک پلنگ غمگین است کھ بھ بازی گرفتھ آھوھات

دل من غولِ در چراغ توست ؛ زشت و بد طینت و سیاه شده

ھای قصر جادوھات و دلش لک زده کھ جفت شود با پری   

دل من از خودش تمام شده ماه سر خورده ، از مدار جدا

نیمه شب ھا ھمیشه می پلکد بی ھدف توی برکه ی قوھات

دل من از خودش دلش خون است ، نا امید و شکستھ ، در فکرِ

خود خوری در لبان قرمز تو ، خودزنی زیر تیغ ابروھات

ناعروسی که سرخ و تر شده ای زیر خوش رقصی النگوھات!

دل من هم یکی از این پولک/لکه های به روی دامن توست

بغلم کن بھ سینھ ات بفشار مرگ باالقوه! من کھ می دانم

بافه ھای طناب دار من اند حلقه ھای گشاد بازوھات

تلخ و تشنھ رسیده ام اما چشم ھای مشبک تو کو ؟

با توام هاااای خانم ملکه؟عسل آورده ام که کندوهات...

مست کردی "سیاه" رقصیدی،نطفه بستی شب خدایان را

ای پری جای بوسه ی دیو است روی زانوت خال ھندوھات

بسترت را کنار بستر من پھن کردی کھ جای من خالی ست

من کھ ھرگز نبوده ام تو ولی بچھ آورده ای بھ پھلوھات

...آه...حوا جان! آدم از پھلوی خودش کھ خورد ؛ گفت تنھایی...

سقط کن بار این امانت را تا کھ نشکستھ است زانوھات

دل من طشت خونی تاریخ ، سرناحق بریده ی یحیی

گونه ات را که با ھمین سرخاب ...، و لبت را که با ھمین رژ، یا

تف بھ این جملھ سازی ای کھ تویی تف بھ این کلمھ بازی ای کھ منم

تف بھ این روزگار بعد از تو کھ اگر بی تو دلخوشی دارد

باید این ارتفاع را

بپرم ، دل من قصد خودکشی دارد


برچسب ها: قهوه خانه و لاله، عمو زنجیر باف در موهات، شهرام میرزایی،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات