تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - محمد علی بهمنی
قالب
تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1391 | 06:46 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

 تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

......................................

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هرشب

بدینا‌سن خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هرشب

 تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هرشب

تماشایی‌ست پیچ و تاب آتش‌ها ... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هرشب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هرشب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» می‌کنم هرشب

تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هرشب

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هرشب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هرشب

............................

این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده‌ام ؟ جان دقایقم بگو

 آینه در جواب من باز سکوت می‌کند

باز مرا چه می‌شود؟ ای تو حقایقم بگو

 جان همه شوق گشته‌ام طعنه‌ی ناشنیده را

در همه حال خوب من، با تو موافقم، بگو

پاک کن از حافظه‌ات شور غزل‌های مرا

شاعر مرده‌ام بخوان، گور علایقم بگو

 با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره‌های عقل را با من سابقم بگو

 من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی، اگر که لایقم، بگو

 یا به زوال می‌روم یا به کمال می‌رسم

یکسره کن کار مرا، بگو که عاشقم، بگو...

.................

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب؟

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم امّا نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی امّا نمی دانم

بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟

هرشب تو را بی جستجو می یافتم امّا

نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب

ها... سایه ای دیدم شبیهت نیست امّا حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هرشب صدای پای تو می آمد از هرچیز

حتّی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قَُرُق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب!

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


برچسب ها: گلچین اشعار محمد علی بهمنی، شعر، ادبیات فارسی،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات