تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - احمد رضا احمدی
قالب
تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 02:42 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد (افلاطون)

تابوتم

مرا به زندگان نسپارید

تابوتم را

از تار گیسوان دختران دم بخت

بسازید

نه عجول باشید

نه خشمگین

آرام،آرام

دستانم را از شاخه ی انگور رها کنید

گاهی که مرا به یاد آوردید

مرا از مرثیه و دیروز جدا کنید

به رودخانه های خشمگین و عطر گل سرخ

بسپارید

دیروز صبح را به یاد آوردم

تا هنگامی که غروب آفتاب

در خانه بود

نتوانستم در کنار آیینه بروم

و چهره ام را ببینم

شراب های خام

از وسواس من برای نامیدن

نام تو خام تر می شدند و بوی

کالی و کاهگلی همه ی کوچه را

گرفته بود

دریغ

که دیگر زندگان مرا به یاد ندارند

در این شبستان

در این شبستان کسی ازعشق سخن نمی گوید

همه منقار دارند لب ندارند

منقار دارند که گردوهای تازه و جوان را نوک بزنند

در این شبستان کسی خویش را در آینه نگاه نمی کند،همه چشم در چشم دارند

در این شبستان ستاره ها را کسی شماره نمی کند و به ستاره ها خیره نمیشوند

همه با شعله های حقیری از کبریت راه را روشن می کنند

در این شبستان کسی،کسی را صدا نمی زند فقط زنگ تلفن ها و زنگ خانه

های یک دیگر را به صدا در می آورند

در این شبستان کسی سراغ درختان گیلاس را نمی گیرد برای دیدن درختان

گیلاس به فرهنگ لغت نگاه می کنند

در این شبستان در سبد های میوه تصاویر میوه ها را می گذارند

در این شبستان به عروسان جوان به هنگام عقد ورقه های طلاق را هدیه میدهند

در این شبستان که انتها ندارد کسی چشمان تو را به گیاه و دریا تشبیه نمی کند

در این شبستان...

نه سکوت می کنم

هوای ارغوانی

بی سبب و علت نبود که عشق را ستایش کردیم و یا من عشق را ستایش کردم

ما برای پرستاری ازعشق از علت ها گریختیم دیگرعشق تفنن دوری از گرما

و سرمای خانه و جهان نبود سکوت سال های کبیسه را با عشق مدارا کردیم

در زمان حال هراس و جراحت از عشق در هراس زندگی ما متوقف می شد

 ما پس از ستایش عشق سکوت را انتخاب کردیم از سکوت ما دوباره عشق

رویت شد این بار ما عشق را با عطر بهار نارنج ها تزئین کردیم دیگر این

امکان پیش آمده بود از چشمان سیاه و از چشمان آبی در مقابل روزها دفاع

کنیم دیگر روز های جمعه را با ابدیت اشتباه نمی گرفتیم و به سادگی حرف

از درخت میگفتیم همه ی بیابان را در عشق خانه می دادیم دیگر کلمات را

در کافور و مرگ شستشو می دادیم دیگر ما می دانستیم حرفه ی ما دمیدن

رنگ قرمز و عشق در باد کنک های سفید است ما فقط هراس داشتیم این

بادکنک ها به سیم های خاردار اصابت کند.فروتن و شکیبا شده بودیم.عشق

را که بر دسته های چاقو می دیدیم می دانستیم چرخش چاقو در هوا،هوا

را ارغوانی می کند،حرکت قطار به هم میخورد زمین با شکیبایی عشق

می چرخد دیگر می گفتیم:چرخش زمین ابدی نیست مگر آنکه به دور

عشق و چراغ های روشن در باران بچرخد ساعت ها کَُند حرکت

 می کردند ما نمی دانستیم عشق چقدر می تواند اتاق را گرم کند

 میوه های دیر رس را در باغچه دیده بودیم که از عشق رسیده بودند

زمان از چهره ی ما کم رنگ تر میشد عاشقان را دیده بودیم که چهره ی

 آتشفشانی داشتند

پانوشت:مثل اینکه این پست خیلی عشقولانه شد اما اشکالی ندارد زیرا که:

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد


برچسب ها: محمد رضا احمدی، افلاطون، ادبیات فارسی، شعر،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات