تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - احمد شاملو
قالب
تاریخ : پنجشنبه 6 مرداد 1390 | 08:09 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان
 

پست درخواستی احمد شاملو

دو تن از دوستان خوبم به نام شهریار مقدس از گرگان و حسین فلاح فرد از اصفهان كه 12 مرداد تولدش است و من از همین جا تولدشون را  پیشاپیش تبریك میگم  درخواست كرده بودند كه شعرهای بیشتری از احمد شاملو برای خواندن در وبلاگ بگذارم در نتیجه نقد اشعار اكبر اكسیر بماند برای پست بعدی. حال شما را به خواندن شعرهای احمد شاملو دعوت میكنم

 

شب ها

آفتاب كه رفت

من می مانم و شب زنده داری و اشك.....

دوست دارم به گوشه یی

بنشینم و با دل خویش خلوت كنم

...................................

سكوت

زندگی را از نخست برای من بد ترجمه كردند

زندگی را یكی مرگ تدریجی نام نهاد

یكی بدبختی مطلق معنی كرد

یكی درد درمان ناپذیرش خواند

و سرانجام یكی رسید و گفت :

زندگی به تنهایی ناقص است تا عشق نباشد

زندگی تفسیر نمی شود

..............................

یاد

همین جا بود كه آتشی سوزنده

از چشمی مست بر آمد و بر جانم نشست

همین جا بود كه سرانجام نیرویی به خود دادم و همین كه دانستم  كه می توانم سخن

درد دل بیمار خود را تشریح كردم و از لب های سرخش دارو طلبیدم

همین جا بود كه شایان نگاه ترحم او شدم

دست مرا فشرد

و نمی دانم چه حسی مرا لرزان كرد

همین جا بود كه از او

هم لطف و هم عتاب ظاهر شد ومن

هم شاد و هم گریان شدم

همین جا بود كه با من پیمان بست

همین جا بود كه پیمان را شكست

..........................

دیگر تو را به یاد  نخواهم آورد

دیگر به خاطر تو اشك از دیده نخواهم ریخت

دیگر پیرامون تو نخواهم گشت

دیگر نام تو را بر زبانم نخواهم آورد

بعد از این ای نور سایه وار از تو می گریزم

بعد از این  من و راه من سر من و سودای من

دیگر به امید بوسه ی به پایت نخواهم افتاد

دیگر به امید این كه دست ام را بگیری به پایت بوسه نخواهم زد

دیگر به امید نوازشی چهره به خاك راه ات نخواهم زد

نه دیگر دیگر هیچ وقت هیچ وقت تا زنده هستم

تبریز سوم مهر ماه 1323

.................................

درد انتظار

شب از نیمه گذشت و یارم نیامد

دلم در آتش سوخت و دودش از سینه ام بیرون شد

ساغرم از اشك سرشارگشت و باده ی غم مستم كرد

اما ساقی نازك بدن من نیامد كنارم بنشیند

گفت می آیم...... سحر شد و نیامد

نیامد و نخواهمد آمد

زیرا او هیچ پیمانی نبست كه نشكند.....

او هیچ گاه نسوخت تا معنای سوختن را بداند

او هیچ گاه درد نكشید تا بداند درد چیست

او هرگز

در انتظار نمانده تا از تلخی انتظار با خبر باشد

رشت 1323

.........................

رنگی از شب

نیمه شب دشنه ی پر هیبت برق

دامن دختر شب را بدرید

چشمی ار بود در آن ثانیه باز

بدن دختر شب را میدید

ناروا زنگی خوانندش ز آنك

بدن اش چون پر قو بود سپید

نعره برداشت كه این شوخی چیست ؟

پای عریانم نامحرم دید

جست و لرزان پیش كه خویش بینند

پاره ابری به پر و پا پیچید

...............................

شبانه

وه ؟ چه شب های سحر سوخته ی من

خسته در بستر بی خوابی خویش

در بی پاسخی ویرانه ی هر خاطره را كز تو در آن

یادگاری به نشان داشته ام كوفته ام

كس نپرسید ز كوبنده و لیك

با صدای تو كه می پیچد در خاطر من

كیست كوبنده ی در

هیچ در باز نشد

تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را

بازیابم من یك بار دگر

آه ! تنها همه جا از تك تاریك فراموشی كور

سوی من داد آواز

پاسخی كوته و سرد:

مرد دل بند تو مرد

................................

من در این بستر بی خوابی راز

نقش رویایی رخسار تو را می جویم باز

با همه چشم تو را می جویم

با همه شوق تو را می خواهم

زیر لب باز تو را می خوانم

دایم آهسته به نام مسیحا

اینك

اینك مرده یی در دل تابوت

تكان می خورد آرام آرام

راست است این سخنان

من چنان آینه وار

در نظر گاه تو ایستادم پا ك

كه چو رقتی ز برم

چیزی از ما حاصل عشق تو بر جای نماند

در خیال و نظرم

غیر اندوهی در دل غیر نامی به زبان

جز خطوط گم و نا پیدایی

در رسوب غم و روز آن شبان

لیك از این فاجعه ی نا باور

با  غروری كه

زدیدار به ناهنگام ات

ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من

در دل آینه باز

سایه می گیرد رنگ

در اتاق تاریك

شبحی می كشد از پنجره سر

در اجاق خاموش

شعله ی می جهد از خاكستر

..................................

عشق عمومی است

اشك رازی است

لب خند رازی است

عشق رازی است

اشك آن شب لبخند عشقم بود

...................................

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بده

...............................

من ریشه های تو را دریافتم

با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفتم

و دست هایت با دست های من آشناست

در خلوت روشن با تو گریستم

برای خاطر زنده گان

و در گورستان تاریك با تو خواندم

زیبا ترین سروده ها را

زیرا كه مردگان این سال

عاشق ترین زنده گان بوده اند



  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات