تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - احمد شاملو
قالب
تاریخ : یکشنبه 19 تیر 1390 | 05:56 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

شعر كوچك

بیا برایت شعری بگویم یك شعر كوچك و بی قافیه

كسی كه این شعر را گفت نه شاعر بود نه طبع شعر داشت

فقط یك روز كه سوز دلش جانش را آزرده بود

قلم برداشت و این چند شعر رابر كاغذ نگاشت

و از آن پس ترك جهان گفت

نه نمرو هنوز نمرده است

یعنی باز هم قلبش می كوبد ود ستش بر پاره كاغذ های شعر های كوچك

و بی قافیه می نویسد و چون كشتی آرزو هایش یك سره در گرداب ها درهم شكسته غرق شده است

دیگر برای نجات خود دست و پا نمی زند

می گوید دیوانه شده است

شاید هم درست بگویند

ولی او از آن هنگام كه از امید ها و آرزو های خویش جدا مانده است

سخن مردمانم را به دل نمی گیرد و آزرده نمی شود

هنگامی كه به سال 1323 به گناه میهن پرستی در زندان محبوسش ساختند

در آنجا در میان سربازان سرخ ارتش به دختری از اهالی مسكو كه گالیا نام داشت دل باخت

درد دل باختگی او نقل زندانیان دیگر شد

و افسانه ی عشق آن دو بر سر زبان ها افتاد

بدان گونه كه گاه می گفتند از سوز عشق به بستر بیماری افتاده است

و گاه شهرت میدادند كه از حركاتش آثار جنون پدیدار گشته است

دیگر نمی دانم كه راست می گفتند یا به دروغ دستان می زدند

لیكن آن قدر هست كه مجنون نیز بدان شوریده گی سر به بیابان ننهاده بود...

اما یك روز آتشین كه از زبان دختر سپاهی بر آرد دل رنجیده ی شاعر محبوس را بشكست

و جان سوخته ی او را تمام خاكستر كرد

آن وقت نخست این شعر كوچك را نوشت و بعد چون آرزویی ندادشت

جهان را ترك گفت نه این كه بمیرد نه او نمرد همچنان كه هنوز هم زنده است

و به انتظار مرگ نشسته بر كاغذ ها خط میكشد و شعر منثور می نویسد

چیزی كه هست چون امیدی ندارد خود را مرده میپندارد

این است آن آتشی كه از زبان دختر مسكو بر آمد و وجود او را خاكستر ساخت

این است آن سخن نغزی كه شاعر كوچك را در برابر عظمت خویش محو كرد

این است آن چه شاعر خود درین باره می گوید

گفتم : دختر می دانی كه عشق تو عشق بزرگ و نابود كننده ی تو جسم كوچك مرا در خود غرق كرده است ؟

گفت : پسر با خبری كه جز عشق كوچك و ناتوان تو هیچ چیز نتوانست دل بزرگ و توانای مرا بلرزاند و جان مرا بسوزاند ؟

گفتم : پس بیا ترك مسكو كن و با من در ایران ما بمان تا زخم قبل هر دویمان التیام  پذیرد

آن وقت با نخوتی شبیه نخوت قهرمانان اسمولنسك به من نگریست و با غرشی شبیه غریو رزمندگان

استالین گراد نهیب زد كه:

آتش... پیش از آن كه عشق زمینی تو

قلب مرا بسوزاند عشق آسمانی میهن جان مرا خاكستر كرده است



  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات