قالب
تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1398 | 04:26 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

1
بارها پیش آمده است که آجری از دست یک بنا،
کیسه ای سیمان از شانه های یک کارگر
یا ورقه ای آهنی از قلاب یک جرثقیل لیز بخورد و پایین بیافتد
بعضی دردها تا ابد انسان را آزار می دهند
پس به من حق بده
آنقدر ترس در وجودم نهفته باشد
که هر وقت آغوش ات می گیرم
از صدای تکان خوردن گوشواره هایت
بترسم
2
کاش هرگز بزرگ نمی شدم
و نمی فهمیدم
که پدرم به من دروغ گفت:
که هر چیزی را در خاک بکاری روزی سبز خواهد شد
و این از لطف خداوند است
چرا کسی نمی فهمد؟
من سالهای زیادی انتظار کشیدم
اما
مادرم سبز نشد!
3
تا به حال
افتادن شاه توت را دیده ای!؟
كه چگونه سرخی اش را
با خاك قسمت می كند
هیچ چیز مثل افتادن درد آور نیست
من كارگر های زیادی را دیدم
از ساختمان كه می افتادند
شاه توت می شدند.

4
جنگ تمام شد
همه سرباز ها به خانه بازگشتند
و تنها او بود
كه نمی دانست
به كدام طرف برود
و هنوز ایستاده بود در میدان جنگ
بی آنكه كسی را كشته باشد
آدم برفی

5
جدای از بلندی روز ها
تابستان شهوتی ترین فصل هاست
وقتی خیس عرق می شوی
در آغوشم خوابیده ای
و نفس هایت نسیم خنكی كه خستگی را
جدای از كوتاهی روزها
زمستان
بدترین فصل های زندگی و كار در ساختمان است
وقتی انگشت هایت یخ می زنند
و نمی توانی كار كنی
یا وقتی اسكلت های ساختمان را با گونی می پوشانند
انگار تو كنارم هستی و
دامنت را پوشیده ای

6
تنها دو چیز است
که انسان را به زندگی وا می دارد
رویا و ترس
ترس داربست بند هایی که بالا می روند اسکلت های تن ات را
و رویای بودن ات
ای که بودن ات خستگی را از چهره کارگرها پاک می کند
دردی بزرگ در گلو دارم
به سنگینی غلطکی که می کوبد آسفالت را
غلط می خورد مثل غلطیدن ات در خواب
آرام بخواب
کارگرها مشغول کارند بر اسکلت های تن ات.....(من کارگرها هستم)
دردی که نمی گویم
که نیاورد طوفان شبنمی بر گونه های گل ات
که قاصدک روی کدام پلک ات بخواب می رود هر شب
که آفتاب از کدام شانه ات بالا می آید هر روز
که مهتاب بی تاب تاب می خورد از موهایت هر شب و روز
و بی تابم می کند تابناکی دندان ات وقتی که می خندی
وهمین برای نابودی یک مرد کافی است
خنده ات می تواند ایمان از دست رفته را باز گرداند به قلب
قبل از مردن
دوری
مثل آخرین طبقه یک آسمان خراش
خوشبخت کارگری است که از تو پایین می افتد(و می میرد) بی رد خراش
من بهای زندگی را پرداخته ام
بارها از چشم ات افتادم
و بهای عشق دوست داشتن است
دوستت می دارم
ای که بودن ات
مرگ را به تاخیر می اندازد


برچسب ها: سابیر هاكا، شعر كارگری، كارگر، شعر، شعر مدرن، ادبیات فارسی، ادبیات،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic