تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - یك حكایت از عبید زاكانی
قالب
تاریخ : سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 | 06:51 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

(( جنازه ای را سر راهی میبردند، درویشی با پسر سر راه ایستاده بودند.پسر از پدر پرسید:(( بابا! در اینجا چیست؟))گفت: ((آدمی)).گفت: ((كجایش میبرنند؟))گفت:(( به جایی كه نه خوردنی باشد و نه نوشیدنی ، نه نانی نه آبی و نه هیزم، نه آتش ، نه زر، نه سیم ، نه بوریا ، نه گلیم))گفت: (( بابا! مگر به خانه ی ما می برندش.))

منبع:كلیات دیوان عبید زاكانیتهران1376 صفحات224 و 233.



  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات