تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران) - حسین منزوی
قالب
تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1396 | 05:11 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

                   1

تقدیرم این گونه است: کار گل به جای کار دل، آری

اینک منم تکرار سعدی در طرابلس های بیگاری

 

آسان گرفتم کار نیش و نوش را از روی طبع اما

هرگز جهان نگرفت بر من کارها را جز به دشواری

 

در باغتان زین سان که پاییز از پی پاییز می آید

برگ بهارش را به غارت داده این تقویم ، پنداری

 

در آسیای جور ، جز ابزار خونخواری نشد باشیم

چندان که گردیدیم و گرداندیم مثل اسب عصاری

 

با روزها مردیم و با شب ها درون گورها خفتیم

تا بار دیگر صبح ناچاری و بیداری و بیزاری

 

مدیون طرح رنگ های عشق و طیف رنج های اوست

کز تازگی خالی نشد این قصه بسیار تکراری

 

آن خواب و این کابوس! آن رویای عالم گیر و این تعبیر

با این سقوط دردناک از اوج سرداری به سرباری

                 2

با ما شبی نبود که در خون سفر نکرد

این خانه، بی‌هراس شبی را سحر نکرد

 

صد در زدیم در پی یک شعله٬ ای دریغ!

یک دست٬ یک چراغ ز یک خانه بر نکرد

 

با آسمان هر آن‌چه دم از العطش زدیم

ابر کرامتش٬ مژه‌ای نیز تر نکرد

 

تنها به قدر روزنه‌ای بود همّتش

مهتاب نیز کاری از این بیش‌تر نکرد

 

مثل همیشه فاجعه٬ ناگاه در رسید

آوار، هیچ وقت کسی را خبر نکرد

 

این بار رفت رستم و اسفندیار ماند

سیمرغ نیز مکر و فسونش اثر نکرد

 

و آن تیر گز_به ترکش‌مان آخرین امید_

این بار اثر به دیده‌ی آن خیره‌سر نکرد

 

دانسته بس پدر، دل فرزند بر درید

کاری که هیچ تهمتنی با پسر نکرد

 

شد تشت، پر ز خون سیاووش‌ها، ولی

یک تن به پای مردی اینان خطر نکرد

 

چون موریانه بیشه‌ی ما را ز ریشه خورد

کاری که کرد تفرقه با ما، تبر نکرد   

  3

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌

بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

 

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهدسوخت‌

ز آتشی که گرفته‌است در گرفتاران‌

 

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند

که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران

دریده‌شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز

به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران‌

 

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی‌

مگو که آینة جاری‌اند جوباران‌

 

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌

که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌

 

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌

که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌

 

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌

در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

 

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌

که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران‌

 

زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌

پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران‌

 

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌

مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

 اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، امّا

به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

حسین منزوی




برچسب ها: حسین منزوی، غزل، اشعار حسین منزوی، شعر های حسین منزوی، تقدیرم این گونه است: کار گل به جای کار دل، آری اینک منم تکرار سعدی در طرابلس های بیگاری، با ما شبی نبود که در خون سفر نکرد این خانه،

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات