تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران)
قالب
تاریخ : جمعه 29 مهر 1390 | 02:56 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

ارنست همینگوی در سال1899 در اوك پارك بیرون شیگاگو دیده به جهان گشود .

پدرش پزشك و مادرش خانه دار و سخت پابند مذهب بود . ارنست میان شش فرزند دومین پسر خانواده بود . مطالبی كه خودش در مورد زندگی نامش نوشته می گوید :

پدر و مادرم به طور كلی باهم هیچ توافق اخلاقی نداشتند و از این لحاظ خانواده ما و به خصوص من دچار گرفتاری و ناراحتی بودیم .

مادرش علاقه مند بود كه پسرش اهل كلیسا و خواننده سرور های مذهبی باشد اما پدرش به ماهیگیری علاقه مند بود . چوب و تور ماهیگیری به دستش میداد تا تمرین ماهیگیری كند. ارنست ده ساله بود كه با تفنگ و اصول شكار آشنا شد . هنگامی كه پا به مدرسه گذاشت احساس كرد كه به ادبیات بیش تر از درسهای دیگرعلاقه مند است خود در این باره می گوید :

از قیافه و از بیان آموزگار ادبیاتم خوشم می آمد . احساس میكردم چیزی در من هست كه او در قالب ادبیات و شعرهایی كه میخواند خوب بازگو می كند . اما این كشش را نسبت به درس های دیگرم آنچنان نداشتم  .

ارنست در همین سال ها شروع به نوشتن كرد . روزنامه ی مدرسه نخستین بازتاب اندیشه او شد . ارنست همچنان می نوشت اما بیشتر آنها را جز به یكی دو دوست صمیمی نشان نمی داد .دوره ی دبیرستان را در مدرسه عالی اوك پارك به پایان برد تا اینكه دوران تحول او از سال 1917 شروع شد . وی كوشید كه وارد ارتش شود و سرانجام موفق شد و با احساس شور انگیزی وارد جبهه شد .

در سال 1921 ارنست با دختری به نام هدلی ریچاردسون كه او هم روزنامه نگار بود ازدواج كرد . و در سال 1922 هر دو عازم جنگ یونان و تركیه شدند .  و ارنست در آنجا دنبال دوستانی میگشت كه سرانجام با ازرا پوند و جمیز جویس آشنا شدند و این دو دوست ارنست را تشویق به چاپ كتاب هایش كردند . به سال 1927 از همسرش هدلی جدا شد ارنست در مورد همسرش میگوید :

از اول درست نبود هر دو با وجود اشستراك راه و كار دو برداشت از زندگی داشتیم . من در وجودش دنبال فداكاری بودم و او دنبال هوس ها بلند پروازیها ی خودش بود . و با خود عهد بست كه دیگر ازدواج نخواهد كرد . اما با تعجب او با زن دیگری دوست شد و در سال 1927 ازدواج كردند .این زن نامش پولین بود و در مجله مشهور ووگ كار میكرد .  در سال 1923 سه داستان و ده شعر او توسط یكی از ناشرین فرانسه در پاریس منتشر شد و او را به اوج شهرت رساند در این حال ارنست از زندگی خود ناراضی بود و میگفت :

نوشتن نمی تواند برای من پشتوانه زندگی باشد . و از روزی كه نوشتم نتوانسته ام زخمی از زخم های مالی زندگی ام را درمان كنم . یا من به درد نوشتم نمی خورم یا مردم به درد خواندن .......

اما انتشار كتاب های زندگی نامه نویسندگان آمریكایی تا حدودی نیاز های مالی او را پاسخ داد . در سال 1940 دومین همسرش هم از او قطع پیوند كرد در مورد گسستن این پیوند می گوید :

باید اعتراف كنم كه همسر دومم چیزهایی از من نگرفت كه همسر اولم هم آنها را به من رایگان نمی بخشید هنوز زن های آمریكایی مطلوب زندگی نشده اند ......

در سال 1940 كتاب برای كه زنگ ها به صدا در می رآیند را انتشار كرد . در همین سال بود كه برای سومین بار با زنی به نام مارتالوگن كه نویسنده بود ازدواج كرد . این ازدواج چند سالی دوام نیافت و باز مثل ازدواج قبلی ارنس به طلاق انجامید .

برای چهارمین بار ارنست با زنی به نام ماری دالش ازدواج كرد و این آخرین همسر ارنست همینگوی و بسیار خوش گذران بود .

ارنست در سال 1952 كتاب پیر مرد و دریا را نوشت و این سال برای ارنست سال خوشی بود  ارنست در این سال جایزه نوبل ادبی را به خاطر همه كارهایش و كتاب معروفش پیرمرد و دریا دریافت نمود . داستان پیرمرد و دریا از این جا شروع می شود كه یك پیرمرد صید كننده ی ماهی به بدشانسی بر میخورد و هر روز كه به صید ماهی می رود دست خالی بر میگرد در حالی كه بقیه صیادان ماهی صید میكردند و كم كم پسركی كه با پیرمرد همراه بوده است پدر و مادرش او را از پیرمرو جدا میكنند به خاطر بدشانسی پیرمرد كه ماهی صید نمی كند و در كنار صیاد دیگر مشغول به كار میشود . نكته ی قابل توجه داستان این است كه پیرمرد هیچ وقت از كار خودش نا امید نمی شود و هر روز به صید ادامه میدهد هر چند كه دست خالی برمیگشت و.................

سال 1961 سال خاموشی او بود به این گونه كه وی در این سال با گلوله تفنگ خودش با زندگی بدرود گفت . آثار وی به شرح زیر است :

1-    مردان بی زن 2- زندگی خوش و كوتاه فرانسیس مكومبر 3- برف های كلیمانجارو 4- فیستا  5- وداع با اسلحه 6- داشتن و نداشتن 7- برای كه زنگ ها به صدا در می آید 8- آنسوی رودخانه و میان درختان  9- جزایری در جویبار 10- سیلاب های بهاری 11- مرگ پس از نیمروز 12 – تپه های سبز آفریقا  13- جشن ناپایدار 14- ستون پنجم 15- آدم كش ها  16- خورشید همچنان میدمد 17 – پیرمرد و دریا 18- در زمان ما 19- پرنده چیزی نمی برد 20- كلبه سرخپوستان 21- مردم در جنگ 22- سه داستان و ده شعر  

 

 



تاریخ : سه شنبه 26 مهر 1390 | 02:55 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

بوسه

گفتمش :

( شیرین ترین آواز چیست ؟ )

چشم غمگینش به رویم خیره ماند ،

قطره قطره اشكش از مژگان چكید ،

لرزه  افتادش به گیسوی بلند ،

زیر لب ، غمناك خواند ،

( ناله ی زنجیر ها به دست من ! )

گفتمش :

( آن گه كه از هم بگسلند ... )

خنده ی تلخی به لب آورد و گفت :

( آ رزویی دلكش است اما دریغ !

بخت شورم ده بر این امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شكست !...... )

من به خود لرزیدم از دردی تلخ

در دل من با او می گرست

گفتمش :

( بنگر ، در این دریای كور

چشم هر اختر چراغ زورقی است ! )

سر به سوی آسمان برداشت و گفت :

( چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیكن این شب نیز دریایی است ژرف

ای دریغا شب روان ! كز نیمه راه

می كشد افسون شب در خوابشان..... )

گفتمش :

( فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان.... )

گفت :

( اما در این شبی نیمه گنگ هیچ آوایی نمی آید به گوش... )

گفتمش :

( اما دل من می تپید

گوش كن ، اینك صدای پای اوست ! )

گفت :

( ای افسوس ، در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند ،

این صدای پای اوست !..... )‌

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشك ها پرسیدمش :

( خوش ترین لبخند چیست ؟ )

شعله ی در چشم تاریكش شكفت ،

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت :

( لبخندی كه عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند )

من زجا برخواستم ،

بوسیدمش

                                                                تهران 1334



تاریخ : سه شنبه 26 مهر 1390 | 02:45 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

آقای اكبر اكسیر برای دهه ی هشتاد شعر معاصر یك پیشنهاد دادند به نام فرانو ، به معنی فراتر از نو. حال شعر فرانو به قول خودشون به شكستن تمام شكستنی ها آمده است و همچنین شكل و فرم و معنا و محتوا و دستور... و به قول صاحب طوطی بازرگان

حرف و صوت و گفت را برهم زنم/ تا كه بی این هر سه با تو دم زنم

شعر فرانو در انحصار قواعد پیش ساخته نیست و حاصل ذهن سیال است

و اصولا كارش شكستن اصول مشترك تحمیلی ، بر خلاف پست مدرن كه جنبش تلقی می شود.

نوزده ویژگی شعر فرانو عبارت اند از :

1. فرانو شعر كوتاه است بی قید وزن اما اگر ناخود آگاه دارای هارمونی و وزن باشد ایرادی ندارد. زبان محاوره و ساده است . با پرگویی و متری نویسی در عصر دیجیتال مخالف است كه دقیقا در شعر های اكسیر نمایان است.


2.هر فرانو به اندازه ی قد خودحرف و پیام دارد پیامی چند وجهی ایهام آور و كوبنده. فرانو بدون حرف حساب ممكن نیست فرانو پیام واحد صادر نمی كند پیام با ظرفیت خواننده شكل میگیرد


3. از نظر زبانی طنز و جد را توامان و گاهی جدا دارد اگر شاعر زمینه ی ظنز دارد طنز فرانو به شعریت آن می چربد و اگر نه شعریت فرانو در آن مشهود باشد.


4. از تمام تمهیدات لفظی و معنوی حق دارد به طرز ماهرانه استفاده كند در حالی كه نیازی به كاربرد عمده ی صنایع نیست از ایهام ملیح، كژتابی تعقیدات زبانی كه ظنز آور باشد و تركیبات چند معناییی عامه یا افعال ایهام دار به صورت چاشنی بهره بردارد.


5. فرانو زبان ساده ای دارد با كلمات ساده ی روز مره كلماتی كه دهان پر كن نیست و به لغت نامه نیار ندارد راحت ترین وسیله برای رساندن پیام به مخاطب  است.


6. سوژه ی فرانو موضوعات مملوس اطراف خودمان است هر چند پیش پا افتاده. فرانو آمده است تا به پدیده های حقیر شخصیت ببخشد و معنا بدهد در فرانو كمبود سوژه نیست تنها كافی است گیرنده ی قوی داشته باشی.


7. استفاده ی به جا و شاعرانه از محاورات عامه ، مثل ها و متل ها و اصلاحات روز و فرهنگ عامه در شعر فرانو هرچند محلی.


8. لحظه آفرینی و تركیبات حایز اهمیت است آوردن كلمات وارونه به شرطی كه فضای زیبایی خلق شود. مثلا : توپ پنجره را نشكند / پنجره توپ را نشكند !


9.  در لحظه ی سرودن فرانو نیازی به محیط خلوت و عرق ریختن نیست چون اندوخته ی ذهنی عامل اصلی تفكر است در حین كار رانندگی مطالعه و .... یك جرقه لازم است تا فرانو سروده شود


10.  سناریو نویسی اكیدا ممنوع


11.  در فرانو استفاده از حشو و زواید و تكرار و جملات معترضه كه به تطویل كلام می انجامد لازم نیست. با كمترین واژه و لحن و نشانه بیشترین معنی صادر می شود طوری  كه بعد از خواندن نیازی به توصیف منظور شاعر نداشته باشد یك طرح بدونه شرح !


12.  در فرانو یا شروع شعر باید ضربه بزند یا در  پایان بندی شعر!

  شعر فرانو بازی با كلمات و كاریكاتور و جوك نیست فرق ظریفی با این سه مقوله دارد كه با مختصر لغزش و غفلت از دست خواهد رفت..


13. فرانو دعوتی است به آزاد اندیشیدن و آزاد نگریستن ، حزبی و عقیدتی عمل نمی كند ، وابسته نیست ، شعار نمی دهد ، عشق در آن راه ندارد و فراجناهی عمل می كند ، در فرانو كسی نوچه ی دیگری نیست ، آقای فهم و ذوق خود است.


14.  شعر فرانو اولین بار كه قرایت شد باید حالات زیر در شنوده ایجاد شود

در قرایت اول :  الف :لبخندی مشكوك به ریشخند كه كاملا در اشعار اكسیر نمایان می شود ب : درخواست تكرار قرایت

در قرایت دوم :  الف :بهت عمیق و به فكر فرو رفتن ب : تایید شعر در غیر این صورت فرانو اصل نیست


15. فرانو بر خلاف انواع شعر پیش از آن كه نوشتنی باشد خواندنی است  لحن و حالات صوتی ، عاطفی ، قرایت فهم شعر را آسان میكند. امری كه با نشانه گذاری و تغییر گرافیك حروف چاپی نا ممكن است بر خلاف شاعران پست مدرن


16.  فرانو یك واژه است و ترجمه ی پست مدرن نیست. با شعر پست مدرن تفاوت هایی دارد اما در اشعار چاپ شده رگه هایی از فرانو دیده میشود.

پست مدرن به قولی یك جنبش هنری است و با گذشتن زمان و نیاز زمانه قابل تغییر است .اما فرانو سبك و مكتب نیست یك اصطلاح است فراتر از تمام جریان های نو .


17. در فرانو كهنگی نام مطرح نیست  صد سال بعد نیز فرانو معنی دارد . مثل شعار عامیانه امروز نقد فردا نسیه


18.  با به كارگیری یك یا دو قسمت از این موارد در یك تكه شعر نمی توان مدعی سرودن فرانو بود. دستكاری یك كاریكاتور ، دستیابی به یك طنز موقعیت ركیك كه در اصل هجو است ، یا لطیفه های جمله سازی جدید ، فرانو نمی توان باشد طنز به همراه لحظه های اثیری در یك موقعیت كشف و شهودی قادر به اریه ی فرانو است


19.  كاشف فرانو یك فرد یا یك جریان ادبی نیست نگارنده فقط با انتخاب این نام به شكلی از این شعر كه در تمام ادوار تاریخی وجود داشته اما به صورت پراكنده اشاره كرده است چون تكه پاره های اعضای فرانو در آثار مكتوب ما بوده است از رودكی تا هنوز



تاریخ : سه شنبه 26 مهر 1390 | 02:32 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

خواجوی کرمانی

 

 
مجسمه خواجوی کرمانی در کنار دروازه قران شیراز
Khaju kermani tomb.JPG

کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود، معروف به «خواجوی کرمانی» (زاده: ۶۸۹ - درگذشت: ۷۵۳ ه.ق.) یکی از شاعران بزرگ سدهٔ هشتم است. آرامگاه او در تنگ‌الله اکبر شیراز است. او در قصیده، مثنوی، و غزل طبعی توانا داشته، به طوری که گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجو و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است.

استاد غزل سعدی ست نزد همه کس اما
دارد سخن حافظ طرز غزل خواجو


آثار

  • دیوان؛ شامل قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعات و رباعیات که برروی هم به دو بخش صنایع الکمال و بدایع الجمال تقسیم می‌شود.
  • شش مثنوی؛ در وزن‌های گوناگون با این نام‌ها :
Khaju Kermani Shiraz2.JPG

سام نامه، همای وهمایون، گل و نوروز، روضه الانوار، کمال نامه و گوهر نامه. پنج مثنوی اخیر بر روی هم خمسهٔ خواجو را تشکیل می‌دهد.



تاریخ : سه شنبه 26 مهر 1390 | 02:31 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان
 
امیر فخرالدین محمود بن امیر یمین الدین
تولد ح ۶۸۵
قریه فریومد جوین ، ایران
مرگ ۷۶۹ هجری قمری
قریه فریومد جوین ، ایران
زمینه فعالیت شاعر و نویسنده

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمین‌الدّین طغرایی مستوفی بیهقی فریومدی، مشهور و متخلص به «ابن یمین» یکی از شاعران ایران در قرن هشتم هجری‌است. پدرش ترک‌نژاد بود و به روزگار سلطان محمد خدابنده در روستای فریومد ملکی خرید و در آن‌جا ساکن گشت.

پدرش او را آموزش داد و از جوانی در شمار شاعران و منشیان عهد خویش درآمد؛ و مقام استیفا یافت و «مستوفی» خوانده شد و چون مانند پدر متصدی تحریر طغرا در آغاز حکم‌ها بود به «طغرایی» نیز مشهور گشت.

ابن یمین منصب استیفا و تحریر طغراها را در خدمت خواجه علاء‌الدّین محمد فریومدی وزیر خراسان، به سال ۷۴۲ هجری بر عهده داشت و از منشآت او بعضی در قدیم‌ترین نسخهٔ دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آن‌ها نیز انتشار یافته است.

سال‌های نخستین زندگانی ابن‌یمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاث‌الدّین محمد بن رشیدالدّین فضل‌الله وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد ولی کارش در آن شهر دوام نیافت؛ چنان‌که ناگزیر شد در قطعه‌ای که خطاب به غیاث‌الدین محمد سرود از او اجازه مراجعت به وطن خویش بخواهد.

قطعه دیگری در دیوان او هست که نشان از اقامت وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان می‌دهد. پس از بازگشت به خراسان ابن یمین بیشتر در زادگاه خود فریومد به سر برد و در همان حال با گروهی از امیران و وزیران عهد خود در جانب شرقی ایران ارتباط داشت و آن‌ها را می‌ستود.

از ممدوحان ابن‌یمین گذشته از خواجه علاء‌الدّین محمد فریومدی باید طغاتیمورخان، ملک معزّالدّین ابوالحسین محمد بن غیاث‌الدّین کرت، خواجه وجیه‌الدّین مسعود سربداری، خواجه علی سربداری، پهلوان حسن دامغانی سربداری و جانشین او خواجه نجم‌الدین علی مؤید سربداری را نام برد.

ابن یمین شاهد کشاکش‌های پی‌درپی امیران خراسان در عهد فترت میان ایلخانان و حمله تیمور بود و گاه در این کشمکش‌ها و جنگ‌ها نیز حضور داشت. در واقعه‌ای که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری میان ملک معزالدّین حسین کرت با خواجه وجیه‌الدّین مسعود سربداری در زاوه اتفاق افتاد و به شکست و فرار خواجه وجیه‌الدین مسعود انجامید؛ دیوان ابن‌یمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنابر آن‌که دیوان ابن‌یمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعه‌ای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراگنده خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از واقعهٔ مذکور ساخته بود، دیوانی جدید ترتیب دهد.

دیوان جدید او که اکنون در دست است، با مقدمه‌ای که شاعر در آن نوشته، در سال ۷۵۴ فراهم آمده و از قصیده، غزل، ترکیب‌بند، قطعه و رباعی، مجموعاً در حدود ۱۵ هزار بیت دارد. سخن او روان و منسجم و خالی از تکلف و علم‌فروشی و به تمام معنی دنباله سبک خراسانی‌است.

قطعه‌های ابن‌یمین به سبب اشتمال بر اندرز و طعن و طنز رواج و شهرت بسیار یافت و بر زبان شعردوستان جاری گشت و از این بابت میان شاعران معاصر خود منفرد شد. در قصیده‌سرایی و مثنوی‌پردازی توانا بود. از میان مثنوی‌های او مثنوی «مجلس‌افروز» به بحر خفیف مخبون محذف در تحقیق و عرفان و مثنوی بی‌نام دیگری هم در این موضوع به بحر هزج مسدس مقصور مشهورتر است.

به جز دیوان مولف کتاب "ریحانه الادب" این کتابها را نیز به او نسبت داده است: "انشاء طغرل"،به نام مجموعهٔ منشات؛ "انوار المبارك"،"چشمهٔ فائز"، "كلیات طغری"، مجموعهٔ اشعار؛ "مجموعه الغرائب"؛ "المرآت المفتوحه".

زندگانی ابن‌یمین در سبزوار و فریومد به قناعت گذشت و اصولاً وی مردی قانع و گوشه‌گیر و دهقان‌پیشه و معتقد به بنیادهای اخلاقی بود. مرگش به سال ۷۶۹ هجری رخ داد.

 منابع

  • ذبیح‌الله صفا. تاریخ ادبیات در ایران. چاپ سوم، تهران: ابن‌سینا، ۱۳۴۲، ۴۴۸.

 



تاریخ : سه شنبه 26 مهر 1390 | 02:28 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

  میرزا محمّدعلی متخلّص به صائب تبریزی و معروف به میرزا صائب بود. این شاعر ایرانی میان سالهای ۱۰۰۷ - ۱۰۰۰ هجری متولّد شد. اگرچه اجداد او اهل تبریز بوده‌اند اما خود او در اصفهان بدنیا آمد و تمام عمر در این شهر زندگی کرده‌است. صائب تبریزی پس از رسیدن به سن بلوغ به مکه و مدینه رفت و در بازگشت به مشهد سفر کرد. او به عزم مسافرت به هند، به هرات و کابل رفت و با میرزا حسن، معروف به ظفرخان که مردی ادیب و شاعر بود آشنا شد. پس از شهرت، ملک الشعرایی شاه عباس دوم به او واگذار شد.

صائب تبریزی شاعری کثیرالشعر بود، تا جایی که دیوان وی را تا دویست هزار بیت نوشته‌اند. از صائب مثنوی به نام قندهارنامه در باره جنگ‌های شاه عباس و فتح قندهار به جا مانده‌است.

پدرش بازرگان بود. در سال ۱۰۱۲ هجری شاه عباس کبیر همه تجار و بازرگانان را برای رونق بخشیدن پایتخت تازه بنیان صفوی به اصفهان دعوت کرد. او در سن جوانی مشرف به حج شد و بعد از آن به آستان قدس رضوی مراجعت کرد.

وی در سال ۱۰۸۱ - ۱۰۸۷ ه.ق در اصفهان درگذشت و در محلهٔ لنبان (lanban) دفن شده‌است. قبر صائب در باغچه‌ای در اصفهان در خیابانی که به نام او نامگذاری شده‌است قرار دارد.

 

سبک شعری

سبک شعر صائب هندی است و در اشعار وی تمثیل و لطافت اندیشه فراوان دیده می‌شود.

نمونه غزلیات

آب خضر و می‌شبانه یکی‌ست
مستی و عمر جاودانه یکی‌ست
بر دل ماست چشم، خوبان را
صد کمان‌دار را نشانه یکی‌ست
پیش آن چشم‌های خواب‌آلود
نالهٔ عاشق و فسانه یکی‌ست
پلهٔ دین و کفر چون میزان
دو نماید، ولی زبانه یکی‌ست
گر هزارست بلبل این باغ
همه را نغمه و ترانه یکی‌ست
پیش مرغ شکسته‌پر صائب
قفس و باغ و آشیانه یکی‌ست


تاریخ : سه شنبه 26 مهر 1390 | 02:27 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

وحشی بافقی

مولانا شمس‌الدین یا کمال‌الدین محمد وحشی‌بافقی یکی از شاعران نام‌دار سده دهم ایران است که در سال ۹۳۹ هجری قمری در شهر بافق چشم به جهان گشود. دوران زندگی او با پادشاهی شاه تهماسب صفوی و شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده هم‌زمان بود. وی در سال ۹۹۱ هجری قمری در شهر یزد درگذشت.

 آثار وحشی

کلیات وحشی متجاوز از نه هزار بیت و شامل قصیده، ترکیب بند و ترجیع بند، غزل، قطعه، رباعی و مثنوی است.


وحشی دو مثنوی به استقبال از خسرو و شیرین نظامی دارد یکی به نام ”ناظر و منظور“ و دیگری به نام فرهاد و شیرین. مثنوی نخستین به سال ۹۶۶ به پایان رسید و ۱۵۶۹ بیت است و اما مثنوی دوم که از شاهکارهای ادب دراماتیک پارسی است، هم از عهد شاعر شهرت بسیار یافت لیکن وحشی بیش از ۱۰۷۰ بیت از آن را نساخت و باقی آن را وصال شیرازی شاعر مشهور سده سیزدهم هجری (م ۱۲۶۲) سروده و با افزودن ۱۲۵۱ بیت آن را به پایان رسانیده‌است. شاعری دیگر به نام صابر بعد از وصال ۳۰۴ بیت بر این منظومه افزود. مثنوی معروف دیگری که وحشی به پیروی از نظامی سروده ”خلد برین“ است بر وزن مخزن‌الاسرار و مرتب بهشت روضه. مثنوی‌های کوتاهی از وحشی در مدح و هجو و نظایر آنها بازمانده که اهمیت منظومه‌های یادشده را ندارد.

 منابع

اطلاعات (برگرفته و بازنویسی‌شده) از وب‌گاه آفتاب



تاریخ : سه شنبه 26 مهر 1390 | 02:19 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

 بهرام گور و دختر رای هند در گنبد سیاه

هفت پیکر یا بهرامنامه چهارمین منظومه نظامی از نظر ترتیب زمانی و یکی از دو شاهکار او (با خسرو و شیرین) از لحاظ کیفیت است. این دفتر رااز جهت ساختار کلی و روال داستانی می توان بر دو بخش متمایز تقسیم کرد:

یکی بخش اول و آخر کتاب درباره رویدادهای مربوط به بهرام پنجم ساسانی از بدو ولادت تا مرگ رازگونه او، که بر پایه روایتی تاریخ گونه است؛ و دیگری بخش میانی که مرکب از هفت حکایت یا اپیزود از زبان هفت همسر او و از زمره حکایات عبرت انگیزی است که دختران پادشاهان هفت اقلیم (مطابق تقسیم قدما) برای بهرام نقل می کنند.

این منظومه آمیزه ای از جنبه حماسی و غنایی است، بدین معنی که بخش هفت گنبد تماما دارای روح غنایی و تخیل رمانتیک است ولی بخش تاریخی گونه، اگر چه سعی شاعر بر ترسیم چهره ای حماسی برای بهرام بوده، آمیزه ای از جنبه حماسی و عناصر غنایی است.

در هفت پیکر زمین و آسمان و جلوه های جمال این دو با هم پیوند می یابد:

از یک سو هفت گنبد است ساخته بر زمین و هفت روز و هفت رنگ و هفت اقلیم و هفت عروس که جملگی زمینی است، و از سوی دیگر نظیره قرار دادن اینها با «هفت» های آسمانی (چون هفت سیاره و هفت فلک)، و واسطه این دو با همدیگر گنبدی است که چرخ زنان آهنگ عروج به گنبد دوار دارد.

هفت پیکر ستایش داد و رفق، و نکوهش ستم و بیراهی است.

در پایان نامه هفت پیکر حکیم درباره کتاب می فرماید:

مصرعی زر و مصرعی از در

 

تهی از دعوی و ز معنی پر

تا بدانند کز ضمیر شگرف

 

هر چه خواهم دراورم به دو حرف

بهرام كه گور میگرفتی همه عمر دیدی كه چگونه گور بهرام گرفت شعر از خیام

فهرست مندرجات

[نهفتن]

۱ هفت داستان

۲ هفت پیکر (سیاره)،روزهای هفته،رنگها

۳ جستارهای وابسته

۴ منابع

هفت داستان

داستان گنبد سیاه (داستان شهری که مردمانش همه سیاه پوش بودند)

داستان گنبد زرد (داستان شاهی که به زنان اعتماد نداشت و کنیزک زرد رو)

داستان گنبد سبز (داستان بشر پرهیزگار و ملیخای بدطینت)

داستان گنبد سرخ (داستان بانوی حصاری)

داستان گنبد پیروزه ای (داستان ماهان و دیوان)

داستان گنبد صندلی (داستان خیر و شر)

داستان گنبد سپید(داستان دختر و پسری که قصد وصل داشتند اما میسر نمی شد)]

در پایانِ نامه هفت پیکر حکیم نظامی درباره هفت داستان (هفت افسانه) می فرماید:

هر یک افسانه‌ای جداگانه

 

خانه‌ی گنج شد نه افسانه

آنچه کوتاه جامه شد جسدش

 

کردم از نظم خود دراز قدش

وآنچه بودش درازی از حد بیش

 

کوتهی دادمش به صنعت خویش

همچنین می فرماید:

آنچه بینی که بر بساط فراخ

 

کرده‌ام چشم و گوش را گستاخ

تنگ چشمان معنیم هستند

 

که رخ از چشم تنگ بربستند

هر عروسی چو گنج سر بسته

 

زیر زلفش کلید زر بسته

هر که این کان گشاد زر باید

 

بلکه در یابد آن که دریابد

هفت پیکر (سیاره)، روزهای هفته، رنگها

کیوان (روز شنبه) رنگ سیاه

خورشید (روز یکشنبه) رنگ زرد

ماه (روز دوشنبه) رنگ سبز

بهرام (مریخ) (روز سه شنبه) رنگ سرخ

تیر (روز چهارشنبه) رنگ پیروزه ای

مشتری (روز پنجشنبه) رنگ صندلی

ناهید (روز جمعه) رنگ سپید

جستارهای وابسته

نظامی

لیلی و مجنون

خسرو و شیرین

مخزن‌الاسرار

اسکندرنامه مشتمل بر اقبالنامه و شرفنام



تاریخ : سه شنبه 26 مهر 1390 | 02:18 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان
  نامه سقراط آفریننده ی فلسفه
در تاریخ اندیشه ی غرب سقراط یك مرجع است، چرا كه از ''قبل از سقراط'' و'' بعد از سقراط'' سخن می رانند. پیش از او فلاسفه نظریه های خود رابه گونه ای شاعرانه و بیشتر نزدیك به روش پیامبران و كاهنان بیان می كردند. پس از او اما، تمام مكاتب باستان خود را وارث او یا متاثر از او می دانند. سقراط ، از آن پس مبدل می شود به فرزانه ای قهرمان، پایه گذار پرسش فلسفی و تجسد مطالبات اخلاقی. این مرد عجیب كه بود كه به رغم این همه تاثیر، چیزی ننوشت. آیا هنوز می توان او را، ورای توده ی وسیع افسانه ها و تفسیرها، باز شناخت؟


سربازان ، دراردوگاه از خود می پرسند كه سقراط چه می كند، چرا كه ساعت ها است آن ها را رها كرده تا خود ، در كنار درختی در بالای تپه بایستد و با خود خلوت كند. نگاهش ثابت است. با او كه حرف می زنند، گویی نمی شنود. حتا به نظر می رسد كه نمی بیند، هرچند چشم هایش بازند. سربازان به خود می گویند: چه آدم عجیبی! البته از بعضی جهات به مردم عادی شباهت دارد یا بهتر بگوییم به یك انسان شجاع و شریف. هیچگاه شكایت نمی كند. مقاوم است و محكم. با این حال، برای حمل سلاح زیر آفتاب تند، دیگر چندان جوان نیست: باید چهل سالی داشته باشد. به طور خلاصه باید گفت كه مردی است شجاع، اهل نوشانوش و رقص.

با این وجود، عجیب و غریب است. پیش می آید كه ساعت ها لب به حرف نگشاید. اما اگر شروع كند، كسی جلودارش نیست. او می گوید كه یك صدای درونی یا یك اهریمن مانع او از انجام بعضی كارها می شود و او را متوقف می سازد. به طور قطع او از سویی جادوگر است و از سویی فرزانه! او ظاهراً از خیلی چیز ها آگاهی داردو درباره شان اندیشیده است. در این تردیدی نیست. او همچنین با افراد معروف و ثروتمند و مردان سیاسی همنشینی می كند. اما خود او همواره فقیر است. می گویند كه این افراد به حرف هایش گوش می دهند و همگی، این جا و آن جا و تمام وقت، زبان به تحسینش می گشایند.

سقراط، صبح ها كه باز می گردد، بی آن كه توضیحی بدهد، با اشتها غذا می خورد و سپس به محل خدمتش در ارتش آتن باز می گردد یعنی به ''پتیده''(1) در ساحل ''شالسیدیك''(2). در جنگی درسال 432 ق.م. در دفاع از''آلسیبیاد''(3) ، مجروح می شود. ''آلسیبیاد''، مرد جوانی كه لا اقل بیست سال از او جوانتر و زیبا یی خیره کننده ای دارد. در حالی كه سقراط مانند یك جانور زشت است اما به شدت به جوانان با استعداد عشق می ورزد.

این یكی از دفعات نادری است كه آتن را ترك می كند. شهر شاهد تولد او بوده و شاهد مرگش نیز خواهد بود. تمام زندگیش در ان جا سپری شده است. او در سال 470 پیش از میلاد، در آن جا زاده می شود. پدرش '' سوفرونیسك''(4)، حجارو پیكر تراش و مادرش''فنارت''(5) (دایی) است. این فرزندِ خلق از ابتدا با كار یدی آشنا می شود. او فن استفاده از قلم حكاكی و اسرار سنگتراشی را می شناسد. او می گوید'' دست به ما اجازه می دهد كارهایی را انجام دهیم كه باعث می شوند، خوشبخت تر از حیوانات باشیم''. احتمال دارد كه او نیز در كارگاه پدر، به كار بر روی سنگ پرداخته باشد. حتا گفته اند كه قسمتی از جعد سر ''پارتنون''(6) كار دست او ست...البته این تنها یك فرضیه است. به هر حال او مرتب در حال یاد گیری مهارت های حرفه های گوناگون از قبیل نساجی، نجاری و كفاشی است. برای او واژه ی ''سوفیا''ی (7) یونانی، پیش از آن كه به مفهوم دانایی وخرد باشد، معنای مهارت یدی می دهد.

او حرفه ی مادر را نیز دنبال می كند. مادر زنان را می زایاند و او نفوس را!هنر زایاندن او، بیشتر در پی اثبات و آزمون اندیشه ها است و نه فقط روزآمد كردنشان. اخر ماما های آن زمان تنها وظیفه ی ساده ی به دنیاآوردن نوزادان را نداشتند بلكه باید آن ها را با یك حمام آب سرد، مورد آزمایش قرار می دادند تا فقط كودكان سالم را نگه دارند. تخصص واقعی سقراط در همین كار است: او اندیشه ها، باورها و اعتقادها را، با طرح پرسش هایی بررسی می كند تا دریابد كه آیا ارزشمندند یا فقط ''بادِ هوا''. این مرد زشت، نه چندان پاكیزه و فقیر كه به رغم این شرایط گدایی نمی كند و از عهده ی هزینه های خود و خانواده اش بر می آید، آنقدر مردم را مورد خطاب قرار داده و- با استهزا- گرفتار تضاد درونی می كند كه به عنوان یك اندیشمند غیر عادی و آزار دهنده در شهر شناخته می شود.

گاه خارجیانی را كه در گذر از شهر هستند به او معرفی می كنند. او ،هرازگاهی ایشان را به مبارزه طلبیده، ادعای همه چیز دانی شان را به باد استهزا می گیرد. گفته می شود كه در حدود سال 430 ق.م. ،''آپولون''(Apollon) سقراط را'' داناترین ِانسان ها'' تلقی می كند. و او چنین نتیجه می گیرد كه یگانه دانایی او، آگاهی از نادانی اش است. به هر حال از این زمان است كه او واقعاً وارد زندگی فلسفی می شود. این امر سبب نمی شود كه وجود ''زانتیپ''(8) همسر بد خلق و عبوس او از یاد برود. خلق بد این زن چنان خنده آور است كه بیشتر به یك نمایش مضحك شباهت دارد. باید اضافه كنیم كه سقراط در زمان حیاتش، به صورت یك چهره ی نمایشی در می آید.''آریستوفان''(9) از او چهره ای خنده آور عرضه می كند. البته نمایشنامه كه عنوان ''ابر های غلیظ'' را داردو درسال 432ق.م به صحنه می رود، چندان مقبول نمی افتد. اما وجود این نمایشنامه نشانگر آن است كه سقراط در 45 سالگی آنقدر شناخته شده بوده كه در یك نمایش كمدی با تماشاچیانی از میان مردم عامی، از چهره اش استفاده شود.

در این نمایش از روشنفكران بد گویی می شود: نگاه آنان در میان ستارگان گم شده، در نتیجه از واقعیت بدورند. آنان به خدایان سنتی شك كرده ، به سوی ابداعاتی غریب می روند. از همه بدتر این كه آنان می توانند همه چیز را زیرورو ببینند. آریستوفان، جوانی به نام ''فیدیپید''(10) را قهرمان خود می سازد كه پدرش را كتك می زند ، درستی این حركتش را نیز برای او توجیه می كند و معتقد است كه باید مادرش را هم ادب كند! بنابراین می بینیم كه سقراط مردمان را فاسد می كند، به آنان نشان می دهد چگونه باورهای معمولشان را زیر و رو كنند، به آنان روش هایی را یاد میدهد تا بتوانند استدلال ضعیف را قوی سازند و حق را، در زمانی كه حق نیست، از آن ِ خود سازند. آتنیان ِ نسل بعد كه سقراط پیر را به داوری نشستند، در جوانی این نمایش را دیده یا نقل آن را از پدران خود شنیده بودند.

آنان همچنین شنیده بودند كه به فیلسوف لقب ''اژدر ماهی'' داده شده بود: نوعی ماهی مدیترانه ای كه افرادی را كه لمسش كنند، مبتلا به كزاز می كند. سقراط در واقع، هر كه را با او به صحبت بپردازد، مبهوت و گیج بر جای می نهد. آنان مدعی دانستن اند و اوبا پرسش از آنان، به ایشان ثابت می كند كه دانایی شان، توهمی بیش نیست. در نتیجه افلیج به نظر می رسند. سقراط را همچنین ''مگس'' یا ''خرمگس'' نیز لقب می دهند: جانوری كه با نیش خود اسب خواب را بیدار می كند! مردم معمولاً تمایل به تسلیم شدن دارند. سقراط آن ها را بیدار كرده، بر می انگیزد و وادار می كند به خود آیند. نقش هایی كه ایفا می كند خطرناكند چرا كه كسی دوست ندارد با كشف نادانی خویش، مات و مبهوت شود. هیچ اسبی از خرمگس ها خوشش نمی آید. بنابر این، خشم بر علیه آشوبگر، به تدریج اما به طور قطع، بالا می گیرد.

به علاوه موقعیت سیاسی آتن دستخوش تغییر می شود. دموكراسی در وضعیتی بحرانی است. گویی ''السیبیاد''(3) زیبا و پرشور، پیش از آن كه دربست به خدمت دشمنان آتن بر آید، در تدارك یك كودتا است. در سال های 404 و 403 ق.م. 30 صاحب منصب یعنی 30 دیكتاتور، زمام امور را به دست گرفتند. سقراط در زندگی شهروندی همواره شهامت از خود نشان داده اما هرگز وارد یك مبارزه سیاسی نشده است. با این حال همگان روابط دیرین او با ''السیبیاد''(3) را به یاد دارند. به نظر می رسد كه این ناطق قدیمی همواره جانبدار دشمنان دموكراسی بوده است. او عیب ونقص های دموكراسی، تمایل آن به انحراف و عوام فریبی را به باد انتقاد می گیرد.و همه ی این ها پایان خوشی ندارد...

در سال 399 ق.م.، سقراط متهم به كفر و گمراه كردن جوانان می شود. او در دفاعیه اش نقش خویش را نفی نمی كند و می گوید:'' تا واپسین دم و تا زمانی كه بتوانم فلسفه بافی را ادامه خواهم داد.'' او می توانست سعی در بدست آوردن دل قاضی هایی كند كه همشهری خودش بودند. اما از آن جا كه خود را مجرم نمی داند، آرام آرام، آنان را عصبانی می كند. او می توانست فرار كرده، به تبعید برود یا اجازه دهد كه مریدان فراریش دهند. اما هیچ یك از این كارها را نمی كند. روزی هم كه شوكران (این زهر با اثر تدریجی) را می نوشد، باز این خود او است كه دوستانش را تسلی داده و اشك را از گونه هاشان می زداید.

هنگامی كه بدنش سنگین شده و پاهایش ورم می كنند، باز به تعقل و اندیشیدن ادامه می دهد. او با صدای بلند به مرگ خود می اندیشد.او با اراده می میرد.او حكم مجلس آتنی را به خاطر احترام به قوانین پذیرفته و به رغم نا درست بودنش، تصمیم می گیرد كه به آن تن دردهد. به مرور كه حرف ها بر زبان می آیند، اعضای بدن بی حركت می شوند. سرما بر او غلبه می كند. سقراط یك بار دیگر دچار تشنج می شود، چهره اش انقباض پیدا می كند و سپس چشم هایش را می بندند.

از سویی می توان گفت كه پیروز است چون نه تنها بر هراس از مرگ چیره شده بلكه بر مرگ خویش نیز غلبه یافته است. در این جا مسئله ی اخلاق و منش مطرح نیست بلكه فلسفه ای است كه تحقق یافته. سقراط چنین قضاوت می كند كه در برابر كسانی كه او را به مرگ محكوم كرده اند، صاحب حق بوده است.هیچ چیز بدون این آزادی اندیشه، انتقاد، انتخاب بهترین شكل حیات و عمل به آن یعنی هیچ چیز بدون فلسفه، ارزش زیستن ندارد. سقراط این شاهكار غیر ممكن را تحقق می بخشد: زنده مردن و بدون تسلیم، تا به آخر ماندن.

او پیش از هر چیز انسان ِ''لوگوس''(11) است. مواظب باشید این واژه ی یونانی را به سرعت ترجمه نكنید. ''لوگوس'' به مفهوم ''كلام'' است و ''زبان'' اما ''خرد'' و ''محاسبه'' نیز معنی می دهد. سقراط سعی در بكارگیری تمامی این مفاهیم دارد. به همین دلیل است كه از استادان زبان و فن آوران سوفسطایی كه از واژه ها تنها به عنوان نیروی مجاب كردن استفاده می كنند، فاصله می گیرد. برای این افراد، آن چه اهمیت دارد پیروزی است در دادگاه، در مجلس یا هر جایی كه تصمیم گیری مطرح باشد. سقراط اما حقیقت را ترجیح می دهد، تنها به خاطر شعفی كه به همراه می آورد حتا اگر به قیمت شكست باشد. او نمی خواهد قدرت واژه ها ونیروی خرد را ازیكدیگر تفكیك دهد. او سعی در روشن بینی دارد و آگاهی از درستی گفتار. او از حرف های بیهوده بیزار است . به همین دلیل مایل است جنگیدن با كلمات و همچنین علیه كلمات را بیاموزد و برای این كار آن ها را از سرند خرد و محاسبه عبور می دهد.

سقراط به شكلی اساسی در جستجوی آن چیزی است كه گفته می شود.'' چیست'' پرسشی است كه همواره مطرح می كند. زیبایی چیست؟ یا شجاعت؟ یا عدالت؟ یا تقوی؟ هدف هرگز تعریف ظاهری یك واژه یا ردیف كردن مثال ها نیست. مقصود یافتن یك اندیشه و بیرون كشیدن یك مفهوم است. چه چیز در پس ِ این كلمه قرار دارد. در كاربردش، واقعاً به چه می اندیشیم؟ اصلاً آیا به چیزی می اندیشیم؟ آخر گاه خیال می كنیم كه مفهوم محكمی در سر داریم حال آن كه باد هوایی بیش نیست. فكر می كردیم می دانیم اما هیچ نمی دانیم.

از این منظر، سقراط مرد ِ نادانی است یعنی كسی كه حدود دانسته ها را مشخص می سازد، كفایتشان را می یابد و فقر و شكنندگی شان را افشا می كند. در این جا هم نباید خیلی تند رفت. ''تمام آن چه می دانم، این است كه چیزی نمی دانم''. این كلیشه ممكن است انسان را به اشتباه بیندازد. آنچنان كه ظاهرش نشان می دهد، ساده نیست. به هر حال سقراط توانایی حرف زدن، شمارش، راه رفتن و رقصیدن را دارد. پس این كه بگوییم چیزی نمی داند، به چه معنی است؟ آیا او فاقد نظریه است، هیچ دانسته ای را ترویج نمی كند و برای مسائلی كه مطرح كرده، راه حلی ندارد؟ آری، غالباً چنین است.

اما این به تنهایی تمام قضیه نیست. كافی نیست تنها رویه ی ویرانگر مداخلاتش را در نظر بگبریم. البته او پیشرو فیلسوفانی است كه می شود آنان را ''پاك كننده'' توصیف كرد چرا كه بیشتر به اثبات پرسش ها می پردازند تا پاسخگویی به آن ها و مسائل را به جای پذیرش، تخریب می كنند. به هر حال، در برابر سقراطِ ویرانگر، كم وبیش پوچ انگار(12) كه شك گرایی(13) دنباله ی طبیعی راه او است، با سقراط پرهیزگار مواجه می شویم كه صداقتش كمتر از اولی نیست. این سقراط، بدون تردید صاحب ِ دانایی درباره ی نیك و بد است.

كاستن این شخصیت پیچیده تا حد یك سازنده ی شك و تردید نا ممكن است. تولد دغدغه ی اخلاق و ارزش های اخلاقی در غرب را نیز بی تردید مدیون او هستیم. دانستن این كه سقراط ِ تاریخی با كدامین عبارت ها آن ها را بیان كرده، دشوار به نظر می رسد. اما نمی توان این بُعد اساسی از وجود او را نادیده گرفت.شاید در گفتگوی ''گرگیاس''(14) افلاطون بتوان پژواك صریح این روش یگانه را باز یافت. بیان آن شگفت انگیز است. بنابراین،آیا گاه باخت بهتر از بُرد است و رنج كشیدن بهتر از لذت بردن؟

این امر در اندیشه ، چرخشی كلیدی است چرا كه پس از آن عبارات تغییر معنا می دهند. جلاد بازنده می شود و قربانی، برنده. سقراط با این انقلاب طرحی نو از واقعیت در می اندازد كه عدالت اخلاقی نام دارد. این روش با طرح رویداد ها و تجربه ی آنی، در تضاد است. فرمانروای مستبد می تواند دادگاه ها را كنترل كرده و از بازخواست ها شانه خالی كند اما كار او خطا محسوب نمی شود و حتا مستوجب دلسوزی است! تمام مدعیان ِ واقع گرایی، در چنین شرایطی شانه بالا انداخته و به قهقهه می خندند.عدا لت برای دیگران، یگانه اندیشه ی پایدار است.پیروان سقراط ، در این زمینه اما، بی تردید همچنان زنده اند.

بی تفاوتی ِ كامل او نسبت به مرگ، یك نشانه ی شخصیتی ویژه نیست و نمی تواند جدا از آنچه گفتیم، بررسی شود. نتیجه ی مستقیم آن است. انسان اهل كلام منطقی و حقیقی، زندگی تحت تسلط خِرَد و معتقد به عدالت، نباید به خود بلرزد و نمی لرزد.

جمعبندی كنیم. اندیشمندی كه كوشش در بیدار نگهداشتن جامعه ی زمان خود را دارد، فردی كه نقش آشوبگر را ایفا می كند، در شكار توهمات و ظاهر فریبان است، مردی كه حقیقت ونیكی را تعقیب می كند تا حدی كه می تواند، به جای آسوده خفتن، به مرگ آرام تن در دهد... آیا كسان بسیاری با این خصوصیات می شناسید؟ فكر نمی كنید كه به شدت با فقدان چنین افرادی روبه رو هستیم؟ آنان غایب نیستند بلكه اصلاً وجود ندارند.
و این روش ِ سقراط است برای جاودان زیستن.

سال شمار

· در حدود سال 459 ق.م. تولد از پدری سنگتراش و مادری ماما(دایی)

· بین 450 و 445 ق.م. برخوردهای احتمالی با ''پارمنید''(15) و ''زنون''(16)

· 432 ق.م. شركت در جنگ ''پتیده''(17)

· 423ق.م. ''آریستوفان'' در تئاتر ''ابرهای غلیظ'' او را مورد تمسخر قرار می دهد

· 399ق.م. اقامه ی دعوا در آتن بر علیه او به جرم كفر و منحرف ساختن جوانان. محكوم به مرگ

محاكمه ی سقراط

منظور محاكمه ی پیرمردی است كه در سال 399ق.م. در آتن برپا می شود. سقراط، این جنگاور پیشین جنگ ''پلوپونز''(18)، عضو پیشین شورای شهر و شخصیت برجسته ی آتنی، هفتاد سال دارد. دادگاه دارای هیئت منصفه ا ی مركب از 501 عضواست. سقراط در آن جا به جرم منحرف كردن جوانان و كفر حاضر می شود. او متهم است كه با فلسفه ی ویرانگرش، سنت ها را زیر سوا ل برده و خدایانی تازه معرفی كرده است. در میان شاكیانش به یكی از فعالان سیاسی به نام ''آنیتوس'' (19) بر می خوریم. فردی كه پس از فاجعه ی جنگ ''پلوپونز'' و تسلط هشت ماهه ی رژیم 30 دیكتاتور، از جمله سیاستمدرانی است كه در باز سازی دموكراسی آتن كوشا هستند. به باور ''آنیتوس'' ، اصلاحات ملی كه از 4 سال پیش آغاز شده، مستلزم محكومیت سقراط، این روشنفكر ویرانگری است كه آریستوفان او را در تئاتر ''ابرهای غلیظ'' ، درغالب یكی از روحانیون عجیبی كه تیشه به ریشه ی ارزش های سنتی شهر می زنند، مورد تمسخر قرار داده، می گوید:'' این لاف زن، جوانان را از تعلیمات ما روگردان می كند''، ''او دین را مورد حمله قرار می دهد'' و'' مرگ بر روشنفكران''! ''آنیتوس'' معتقد به پالایش گذشته است. سقراط متهم است كه به سبب نفرت از دموكراسی، به نفع یك دیكتاتور و سیاستمدار خطرناك عمل كرده است. واقعیت این است كه مریدانش، دموكرات های درخشانی نبوده اند. ''السیبیاد'' كه یك ''كندی''(20) ِ بدون ''مارلین مونرو''(21) است، با ایفای نقش منفی در جنگ علیه ''اسپارت'' ها به سرزمینش خیانت كرده است. هیئت منصفه متهم را با اكثریت 280 در برابر 221، به مرگ محكوم می كند. سقراط كه به مدت یك هفته زندانی بود با مخالفت با طرح فرار از سوی دوستانش، تصمیم گرفت كه به مرگ تن در دهد. این تصمیم همواره بخشی از معمای سقراط به شمار می آید.


تاریخ : سه شنبه 26 مهر 1390 | 02:04 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان
 زندگی نامه خیام    امام غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری یكی از حكماء و ریاضی دانان و شاعران بزرگ ایران در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است . سال ولادت او دقیقا" مشخص نیست . او در شهر نیشابور به دنیا آمد . به این علت به او خیام می گفتند چون پدرش به شغل خیمه دوزی مشغول بوده است . او از بزرگترین دانشمندان عصر خود به حساب می آمد ، او دارای هوشی فوق العاده بوده و حافظه ای نیرومند و قوی داشته . او در دوران جوانی خود به فراگیری علم و دانش پرداخته به طوری كه در فلسفه ، نجوم و ریاضی به مقامات بلندی رسید و در علم طب نیز مهارت داشته به طوری كه گفته شده او سلطان سنجر را كه در زمان كودكی به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه كرد . او به دو زبان فارسی و عربی نیز شعر می سرود و در علوم مختلف كتاب های با ارزشی نوشته است . خیام در زمان خود دارای مقام و شهرت بزرگی داشته و معاصران او همه وی را به لقب های بزرگی مانند امام ، فیلسوف ، حجه الحق ستوده اند . او در زمان دولت سلجوقیان زندگی می كرد كه قلمرو حكومت آنان از خراسان گرفته تا كرمان ، ری ، آذربایجان و كشورهای روم ، عراق و یمن و فارس را شامل می شد . او معاصر با حكومت آلپ ارسلان و ملكشاه سلجوقی بود . در زمان حیات خیام حوادث مهمی به وقوع پیوست از جمله جنگ های صلیبی ، سقوط دولت آل بویه ، قیام دولت آل سلجوقی . خیام بیشتر عمر خود را در شهر نیشابور گذراند اما در طی دوران حیاط خود دو بار به قصد سفر از نیشابور خارج شد كه یكی از این سفرها برای انجام دادن مراسم حج بود و سفر دوم به شهر ری و بخارا بوده است . خیام در علم نجوم مهارتی تمام داشت به طوری كه گروهی از منجمین كه با او معاصر بودند در بنای ساختن رصد خانه سلطان ملكشاه سلجوقی همكاری كردند و همچنین خیام به درخواست سلطان ملكشاه سلجوقی تصمیم به اصلاح تقویم گرفت كه به تقویم جلالی معروف است . خیام در دوران زندگی خود از جهت علمی و فلسفی به معروفیت رسید و مورد احترام علما و فیلسوفان زمان خود بود . سرانجام شاعر بزرگ در سال 517 ﻫ . ق در شهر نیشابور دارفانی را وداع گفت . او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بینی كرده بود كه نظامی عروضی در ملاقاتی كه با وی داشته این پیش بینی را اینطور بیان كرده كه گور من در موضعی باشد كه هر بهاری شمال بر من گل افشان می كند كه نظامی عروضی بعد از چهار سال كه از وفات خیام می گذشت به شهر نیشابور رفته و به زیارت مرقد این شاعر بزرگ رفته و با كمال تعجب دید كه قبر او درست در همان جایی است كه او گفته بوده .  ویژگی سخن خیام در زمینه ادبیات و شعر بیشترین معروفیت را در رباعیات به دست آورده چون رباعیهای او بسیار ساده و بی آلایش و دور از تكلف و تصنع نوع زبان شعری است در عین اینكه شامل فصاحت و بلاغت است دارای معانی عالی و استوار است . در این رباعیها خیام افكار فلسفی خود را به زیباترین شكل بیان می كند و این رباعیها را غالبا" در دنبال تفكرات فلسفی خود سروده و به همین علت است كه خیام در زمان خود شهرتی در شاعری نداشته و بیشتر به عنوان حكیم و فیلسوف معروف بوده اما بعدها كه رباعیهای لطیف و فیلسوفانه او مشهود شد نام او در شمار شاعرانی قرار گرفت كه شهرت جهانی پیدا كردند. خصوصیات دیگری كه در اشعار خیام نمودار است این است كه سخنش در كمال متانت و سنگینی است . اهل شوخی و مزاح نیست ، با كسی كار ندارد چون او حكیمی است متفكر ، دنبال سخنوری نیست و هنگامی كه در اشعارش دقت می كنیم متوجه می شویم كه افكار شعری او بر دو یا سه موضوع بیشتر نیست : یادآوری مرگ ، تاسف بر ناپایدار بودن زندگی و بی اعتباری روزگار . از میان شعرای بزرگ ایران كمتر كسی به اندازه خیام است كه شهرت جهانی داشته باشد چون اشعار او به زبان های مختلف ترجمه شده است .  معرفی آثار آنچه كه از آثار خیام وجود دارد یا از وجود آنها تاریخ نویسان ذكر كرده اند رساله ها و مقالاتی است كه او در علوم مختلف نوشته است كه عبارتند از : 1- رساله ای در جبر و مقابله 2- رساله ای در شرح اصول اقلیدس 3- زیج ملكشاهی یا زیج جلالی 4- رساله ای در طبیعیات 5- رساله در وجود 6- رساله فلسفی كه در آن از حكمت الهی در آفرینش عالم و تكالیف مردم و عبادات بحث می كند 7- رساله ای در اختلاف فصول و اقالیم 8- نوروز نامه كه درباره رسوم و اعیاد ایرانیان به ویژه تاریخ و آداب ایرانیان در روز عید نوروز است 9- دیوان رباعیات 

تعداد کل صفحات : 8 :: ... 3 4 5 6 7 8

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات