تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران)
قالب
تاریخ : یکشنبه 28 اسفند 1390 | 01:53 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

روزی فرا خواهد رسید که پس از قرن ها تحقیق چیزهایی که اکنون از انظار

پنهان است با سند و مدرک آشکار خواهد شد و آیندگان از این که ما به حقایقی

چنین آشکار پی نبرده ایم در شگفت خواهند ماند .

( گفتار سنکا در باب ستاره های دنباله دار به نقل از لاپلاس 1921-1825

صفحه ی 6 )

آگاتا مری کلاریسامیلر نویسنده ی نام آشنایی که او را شاید به واسطه ی داستان

-های جنایی خانم مارپل و کارآگاه پوآرو می شناسیم . این نویسنده ی توانا درسال

1890 میلادی در دون شایر منطقه ای که عموما داستان های وی آنجا اتفاق می

-افتاد دیده به جهان گشود .

ده سال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد . در همین سال ها بیشتر کتاب

-های جین استین(خالق کتاب غرور و تعص ) کونال دویل(خالق کتاب شرلوک

 هلمز) را خوانده بود . در سال 1914 میلادی با کلنل آرشیبالدکریستی یک

 اشراف زاده ی انگلیسی ازدواج کرد و در سال 1926 میلادی مادرش را از

 دست داد و در همان سال از شوهرش نیز جدا شد .

مدتی بعد در سال 1930 با سرماکس مالون زمین شناس و استاد دانشگاه

 آکسفورد ازدواج کرد . وی در ازدواج نخست خویش تجربه های زیادی را در

 رابطه با محیط اشرافی انگلستان به دست آورد و در زندگی با همسر دومش که

 یک باستان شناس نیز بود و آگاتا همراه او به سفر های متعددی به شرق زمین

 رفته و با آداب و رسوم زندگی آنها آشنا شد  

او از این مطالب و تجربه ها تاثیرات فراوانی می گرفت و بعد از آن شروع به

 نوشتن داستان های جنایی کرد که در واقع می توان گفت وی دنباله روی

 کارهای پلیسی کونان دویل بود که این کار را با روش تازه تر ادامه می داد .

وی متجاوز به 60 اثر جاودان از خود به یادگار نهاد که قهرمان اصلی او در

 این آثار اغلب پیرزنی انگلیسی به نام جین مارپل و یک کارآگاه بلژیکی به

 نام هرکول پوآرو بودند .

 آگاتا کریستی علاوه بر داستان های جنایی در نمایش نویسی نیز دستی توانا

داشت واز معروف ترین آثارهای وی می توان به تله موش اشاره کرد که بعد

 از آن به آگاتا لقب ملکه ی جنایت را دادند.

وی زمانی که 44 سال داشت زیبا ترین داستانش را قتل در قطار سریع السیر

 شرق به رشته ی تحریر درآورد .

علاوه بر داستان جنایی وی داستان های رمانتیک می نوشت مثل در بهاران از

تودورم را می توان نام برد .

وی برای آثار رمانتیکش نام مستعار مری وس مارکوت استفاده می کرد .

سرانجام این ملکه ی جنایی نویس در سال 1976 میلادی دیده به جهان فرو بست

پانوشت یک : انشالله سالی باشد که قدر بودن یک دیگر را بدانیم و به هم احترام 

 بگذاریم .

پانوشت دو : سید مهدی موسوی عزیزم وبلاگ خودش را افتتاح کرد

وبلاگ جدید سید مهدی موسوی


برچسب ها: ادبیات، زندگی نامه ی آگاتا کریستی، وبلاگ جدید سید مهدی موسوی،

تاریخ : شنبه 13 اسفند 1390 | 04:23 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

تصمیم بر این است که این پست را راجع به مکتب رمانتیسم بپردازیم .

کسی که درصد ارایه تعریفی از رمانتیسم برآید به کاری مخاطره آمیز دست

زده که بسیاری کسان را ناکام گذرانده است . این هشدار را ای بی بورگام

در سال 1941 در مجله ی کنیون ریویو در باب رمانتیسم به ما می دهد

اما این هشدار منتقدان را دست از کوشش برای تعریفی از رمانتیسم بر 

نداشته است . که تعریف آنها به شکل زیر است :

رمانتیسم بیماری است  ، کلاسیم سلامتی است ( گوته )

خلق و خوی کلاسیک ، گذشته را مورد مطالعه قرار می دهد ، رمانتیک

بدان توجهی ندارد ( شلینگ )

رمانتیسم در هر زمانی هنر روز است و کلاسیسیم هنر روز قبل است

( استاندال )

آزاد سازی سطوح ناخودآگاه ذهن یک رویای مستی بخش در حالی که کلاسیک

 عبارت است از سلطه ی ذهن خود آگاه ( لوکاس )

پرستش پدیده های کهن و منسوخ ( جفری اسکات )

در بین سخنان این بزرگان میتوان رمانتیسم را تعریف کرد حال به توضیح

 دقیق تر آن می پردازیم

شعر رمانتیک شعری پیشرو و جهانی است و صرفا در پی آن نیست که انواع

جداگانه ی شعر را از نو با یکدیگر همراه کند و شعر را با فلسفه و بلاغت و

 خطاب پیوند دهد بلکه علاوه بر اینها شعر رمانتیک باید شعر و نثر نبوغ و

نقد ادبی و شعر هنری و شعر طبیعی را در هم آمیزد و آنها را یگانگی دهد

باید شعر را زنده پرشور و اجتماعی کند و زندگی و اجتماع را شاعرانه

گرداند . باید ذکاوت و قریحه ای که همه چیز را به شعر تبدیل می کند قالبها

و صورت های هنری را با محتوایی ارزشمند و متنوع پر و سرشار گرداند

و تمامیت این صورت و محتوا در پرتو جوشش وغلیان طبعی شاداب و زیرک

که همه چیز را بازیچه ی خود قرار می دهد از زندگی و نشاط آکنده شود .

شعر رمانتیک هر چیز شاعرانه ای را در آغوش می گیرد و می پذیرد .

از عظیم ترین و شگفت ترین نظام های پیچیده ی هنری تا آه و حسرت

و ترکیبی از غم و شادی عظمت و نکبت و بزرگی و پستی ....

شعر رمانتیک به تنهایی قادر است همچون حماسه به آینه ای برای تمام

 جهان تبدیل شود و تصویری از کل یک دوره ارائه دهد . این شعر در

عین حال فارغ از همه ی دلبستگی ها  و مصلحت اندیشی های واقعی یا

آرمانی می تواند سوار بر بالهای تامل شاعرانه در میان توصیف شده و

توصیف کننده یا شاعر و موضوع شعر شناور و رها باشد و دائما این

تامل و اشراق را عمیق تر کند و آن را همچو تصویری که در مجموعه ای

از آینه های بی پایان منعکس شده است تا بی نهایت افزایش دهد .

  میپردازیم به رمانتیک های آلمان و انگلستان و فرانسه به ترتیب تاریخی

آلمان : رمانتیک های آلمان به دو دسته تقسیم می شود که به نام رمانتیک های

اولیه و رمانتیک های بزرگ شناخته میشوند دسته ی اخیر را گاه رمانتیک های

جوان نامیده اند . رمانتیک های اولیه آلمان نخستین گروه رمانتیک اروپایی به

 شمار می روند و از سال 1797 تا سالهای آغازین قرن نوزدهم فعالیت داشتند

مرکز اصلی این گروه برای مدتی شهر برلین بود سپس در شهر کوچک و

دانشگاهی ینا استقرار یافتند و به همین خاطر به رمانتیک های ینا معروف شدند

ویلهلم شگل و برادرش فریدریک بنیان گذاران مکتب رمانتیک در آلمان بودند

عمده ترین نظرات ویلهلم در سلسله درس های او در باب نمایش و هنر های

زیبا ارائه شده است

انگلیس : علی رغم تلاشهایی که از سوی برخی منتقدان پیشین صورت گرفته

رمانتیک های انگلیس را نمی توان به اندازه ی رمانتیک های آلمان و حتی

فرانسه به طورمنظم تقسیم بندی کرد . هر فورد در کتاب عصر وردزورث

تقسیم بندی زیر را پیشنهاد کرده است :

اول : گروه وردزورث که مرکز اصلی آن استووی و گراس مر بوده و کسانی

چون کالریج کراب و کلار در آن مشارکت داشتند خصوصیت برجسته ی این

گروه تاکیدی است که بر هماهنگی و سازگاری میان طبیعت و انسان

دوم : گروه اسکات شامل کسانی چون کمبل مور و ساوثی می شود این گروه

توجه خود را به فرهنگ و ادب قرون وسطا و فرهنگ عامه ی نواحی مرزی

و دور افتاده ی کشور و خصوصا اسکاتلند معطوف کرده بودند و بسیار پای بند

به سنت بودند

سوم : گروه شلی و افراد جهان وطنی چون بایرون و کیتس بدان تعلق دارند

کسانی که در ایتالیا و یونان نیز به اندازه ی میهن خود احساس آرامش می کردند

و خصوصیات بارزشان شور و حرارتی است که در پافشاری ئ تاکید بر آزادی

 و زیبایی از خود نشان می دهند.

 فرانسه :

رمانتیک های فرانسه از لحاظ زمانی دیرتر از رمانتک های آلمان و انگلیس

 ظهور کردنده اند .

نخستین مجموعه اشعار با حال و هوای جدید یعنی تاملات شاعرانه

لامارتین در سال 1920 منتشر شد


یک خبر تلخ و گریه آور :

وبلاگ سید مهدی موسوی فیلتر شد...!


برچسب ها: ادبیات، رمانتیسم،

تاریخ : پنجشنبه 27 بهمن 1390 | 03:22 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

واج آرایی : تکرار یک واج ( صامت و مصوت ) است در کلمه های یک مصراع یا

 بیت مثل : جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هر کس این ندارد حقا که آن ندارد

همان طور که میبینید واج های ج و مصوت های بلند الف باعث موسیقی آوایی شعر

 شده است که به آن واج آرایی میگویند

سجع : یک سانی دو کلمه در واج های پایانی یا وزن یا هر دوی آنهاست

انواع سجع :

 اشتراک در واج های پایانی که سجع مطرف نام دارد

مثل : محبت را غایت نیست از بهر آن که محبوب را نهایت نیست

غایت و نهایت سجع مطرف نام دارند زیرا که هم وزن نیستند و واج های پایانی

 مشترک اند .

 اگر دو کلمه هم وزن بودند سجع متوازن نام دارند

مثل : ملک بی دین باطل است و دین بی ملک ضایع

باطل و ضایع فقط هم وزن اند که سجع متوازن می گویند

اشتراک در واج های پایانی + اشتراک در وزن سجع متوازی نام دارد

مثل : همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال

کمال و جمال علاوه بر این که هم وزنند واج های پایانی آنها هم یک سانند که به

 این نوع سجع  سجع متوازی گویند

 

تناقص یا پارادوکس : آوردن دو واژه یا دو معنی متناقض است در  کلام به گونه ای

 که آفریننده ی زیبایی باشد

مثال : هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

که حاضر و غایب پارادوکس است زیرا که مگه میشه حاضر بود وهم غایب ؟!

یک مثال دیگر ساکت و روان مگه میشه هم ساکت وهم روان بود

حس آمیزی : آمیختن دو یا چند حس است در کلام به گونه ای که با ایجاد موسیقی

 معنوی به تاثیر سخن  بیفزاید و سبب زیبایی شود

مثل : خبر تلخی بود که اینجا دو حس چشایی و شنوایی به هم آمیخته است

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود که در اینجا دوحس شنوایی و بینایی آمیخته است

اکثر شعر های سهراب سپهری غرق این نوع آرایه ادبی هستند

 



تاریخ : دوشنبه 3 بهمن 1390 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

قصد بروز شدن را نداشتم و قرار بر این بود که پست بعدی توضیح آرایه ها باشد اما ، اما، اما یکی از دوستان خبری را بهم رساند و خبر از این قرار بود که سر کلاس ادبیات فارسی تو دبیرستان وقتی معلم دارد شعر حافظ را معنی میکند میرسد به کلمه ی ساقی و به قول خودمون به تِتِ پِ تِ می افتد و در معنی کلمه ی ساقی می ماند که به بچه ها چه گوید. و بعد از مکث طولانی و خسته شدن بچه ها یک پسر بچه ی شجاع بلند میشود و ساقی را معنی می کند . و به محض اینکه معلم میفهمد بچه ها هم " آره " آنوقت است که معلم ساقی را به زبان خودش معنی می کند . آخه من نمیدونم معنی کردن ساقی چه مشکلی داره ؟ آخه من نمیدونم آنوقت معلم پیش خودش چه فکری میکرده که معنی کردن ساقی با مکث صورت گرفته ؟ شاید پیش خودش فکرمیکرده اگه من ساقی را معنی کنم بچه ها چشم و گوششون باز ممیشه اما ای معلم آن دوره که خودت درس میخواندی با این دوره زمین تا آسمان فرق دارد .دیگر بچه ها وقتی توی قونداق هستند چشم و گوششون باز میشه نه وقتی که به سن بلوغ میرسند

ای معلم ادبیات ساقی را معنی نمی کنی ؟

در حالی که بچه ها هزلیات سوزنی سمرقندی را حفظند

ای معلم ادبیات ساقی را معنی نمی کنی ؟

در حالی که بچه ها هزلیات سعدی را حفظند

ای معلم ادبیات ساقی را معنی نمی کنی ؟

در حالی که بچه ها آداب مشروب خواری را بهتر از شما بلدند

ای معلم ادبیات ساقی را معنی نمی کنی ؟

در حالی که اگر با بچه ها راحت تر باشی درسست را بهتر فرا میگیرند

ای معلم ادبیات ساقی را معنی نمیکنی ؟

در حالی که بچه ها...

 

توضیح آرایه ها انشاالله در پست بعدی

 



تاریخ : سه شنبه 27 دی 1390 | 03:22 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

متاسفانه ترانه سرایان ، نویسندگان ، و حتی شاعران از آرایه ی ادبی بی اطلاع هستند

دانشجویان ادبیات هم که با شک و تردید و.. آرایه های موجود در بیت را میگویند....

هر چند که در شعرهای امروزی آرایه ی ادبی نقش چندانی را ایفا نمی کند اما دانستن

آنها هم لطمه ای برما وارد نمی کند .

پس از این قرار شد که تصمیم بر توضیح آرایه ادبی گرفتم

البته این را هم بگم درخواستش را تابستان یکی از دوستان کرده بود که توضیحات لازم

را به صورت ایمیل فرستادم حال تصمیم به درج آن در وبلاگ کردم

تشخیص : یعنی این که ما بیاییم به یاری و کمک تخیل خود به عناصر بی جان طبیعت

مثل پرندگان گل ها و.. شخصت انسان ها را به آنها بدهیم مثل :

این درختان بی باک و صبور قهرمان

 ( برگرفته از کتاب شب کویر دکتر علی شریعتی )

که این کتاب غرق آرایه های ادبی است

همان طور که میبیند قهرمان و صبور یکی از ویژگی های انسان است به درخت که بی

جان است نسبت داده شده است در شعر هم همینطور است

گل بخندید و باغ شد پدرام

که اینجا گل بخندید تشخیص است که یکی از ویژگی های انسان خندیدن است که به گل

نسبت داده شده است

جناس

جناس تام ، جناس ناقص حرکتی  که قدما این گونه جناس را جناس ناقص میگفتند

اختلاف در مصوت های کوتاه ، جناس ناقص اختلافی که این نوع جناس را قدما

جنا
لاحق و مطرف می نامند اختلاف حرف اول وسط آخر ، جناس ناقص افزایشی که

قدما
آن را زاید یا مذیل می نامند افزایش در اول وسط و آخر

جناس تام یعنی این که یک سانی دو واژه در تعداد و ترتیب واج هاست مثل :

بر دوخته ام دیده چو باز از همه عالم

تا دیده ی من بر رخ زیبای تو باز است

در اینجا باز دوبار به کار رفته که باز اولی به معنی گشودن است و باز دومی به معنی

پرنده ی شکاری است اما در لفظ هیچ گونه تفاوتی ندارند  

جناس ناقص حرکتی ، اختلاف در مصوت های کوتاه

یک سانی دو یا چند واژه در صامت ها و اختلاف آنها در مصوت های کوتاه است مثل :

گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل

گُل از خارم بر آوردی و خار از پای و پای از گِل

که مصوت اولی او است و مصوت اولی کسره است

جناس ناقص اختلافی ، اختلاف حرف اول وسط و آخر

هر تیر که در ریش است گر بر دل ریش برآید

ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان ها

که کیش و ریش در صامت آغازین با هم متفاوت اند که اولی ک هست و دومی ر است

جناس ناقص افزایشی افزایش درحرف اول وسط اخر

اختلاف دو واژه است در معنی و تعداد حروف

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش

که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

واژه ی رنج سه صامت و واژه ی مرنج چهار صامت دارد



تاریخ : چهارشنبه 30 آذر 1390 | 01:06 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

میدانم در این روزها حالت خوب نیست....

میدانم در این روزهای بد ، حوصله نداری..

میدانم در این روزها همچون فصلش چشم هایت بارانی است

میدانم وقتی کتاب آدم مجوز نگیرد چقدردرد دارد

میدونی ؟؟ دردش چه وقت آدم را به مرز جنون میبره وقتی که کتاب استاد

که خودت باشی مجوز نگیرد و کتاب شاگردانت مجوز بگیرد که البته جای

خوشحالی است و تا حدودی مجوز نگرفتنت را جبران میکند که با افتخار

بگویی این ها شاگردان من بوده اند .

میدانم وقتی شعر آدم را سرقت کنند و در برابرش هیچ گونه پیگر قانونی

نداشته باشد چه تاثیری بر سیستم عصبی آدم می گذارد .

میدانم وقتی در حق کسی وفا کنی آموزش دهی ، وزن شعرش را درست کنی

و بیاید در حقت جفا کند چقدر آدم درد می کشد . بنده خدا محمد رضا رحمانی

راست میگفت که :

وفا نکردی و کردم جفا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم بریدی و نبریدم

حال شعرت را با بغض میخوانم :

 [از خواب ها پرید، از گریه ی شدید                       

اما کسی نبود... اما کسی ندید...]                         

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد                      

از یک پرنده که خود را به باد داد                     

از خواب می پری از لمس دست هاش                  

و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش                    

از خواب می پرم می ترسم از خودم              

دیوانه بودم و دیوانه تر شدم                     

از خواب می پری سرشار خواهشی           

سردرد داری و سیگار می کشی               

از خواب می پرم از بغض و بالشم            

که تیر خورده ام که تیر می کشم               

از خواب می پری انگشت هاش در...        

گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...  

از خواب می پرم خوابی که درهم است      

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است       

از خواب می پری از داغی پتو              

بالا می آوری... زل می زنی به او...     

از خواب می پرم تنهاتر از زمین          

با چند خاطره، با چند نقطه چی             

از خواب می پری شب های ساکت ِ       

مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه!          

از خواب می پرم از تو نفس، نفس...     

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

از خواب می پری از عشق و اعتماد!      

از قرص کم شده، از گریه ی زیاد          

از خواب می پرم... رؤیای ناتمام!       

از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام       

از خواب می پری با جیر جیر تخت    

از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...

[از خواب ها پرید در تخت دیگری    

از خواب می پرم... از خواب می پری...

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب می پری... از خواب می پرم...]

برچسب ها: غزل پست مدرن، سید مهدی موسوی، شعر فارسی، ادبیات فارسی،

تاریخ : چهارشنبه 9 آذر 1390 | 01:03 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

                                      ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم                                                        

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

                                     سرمکش تا نکشد سر به فلک فریادم                                       

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم     

                                     طرّه را تاب مده تا ندهی بر بادم                                                                    

یار بیگانه مشو تا نبری ازخویشم

                                  غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم                                                                                          

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

                                   قد برافراز که از سرو کنی آزادم                                                               

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را 

                                    یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم                                                                    

شهرۀ شهر مشو تا ننهم سر در کوه  

                                    شور شیرین منما تا نکنی فرهادم 

رحم کن بر من مسکین وبه فریادم رس 

                                    تا به خاک در آصف نرسد فریادم                                                            

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

                                    من از آن روز که در بند توأم آزادم



تاریخ : سه شنبه 17 آبان 1390 | 11:05 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم

از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!

از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی

از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی

از زندگی که در نگاهم مردگی دارد

معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!

از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند

از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!

از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم

می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم

بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...

از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...

از دست ِ تو دیوانه ام بی حدّ و اندازه

از دست ِ تو در گردن ِ معشوقه ای تازه

از سر زدن به خانه ام مابین ِ کردن هات!!

از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات

می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم

رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم

رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده

پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده

پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی

از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی

از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت

از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت

از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!

تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!

بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم

از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم

از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!

روی کتت در جستجوی موطلایی ها

باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را

بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را

باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!

با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم

من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت

تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...

بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم

با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!


برچسب ها: ادبیات فارسی، شعر، غزل پست مدرن، سید مهدی موسوی،

تاریخ : دوشنبه 9 آبان 1390 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشقبازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حس جنون

به بچه ای که توام ! در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن دمپایی بر آخرین حشره

به ( هرگز ) ت که سوالی شد و نوشت : ( کدام ؟ )

به دست های تو در آخرین تشنج هام

به گریه کردن یک مرد آن ور ِ گوشی

به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده ، به میل خالی من

به لذت رویایت که بر تن ِ کفی ام..

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعر هایی از ( سعدی )

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به این همه که در سرم مدام شده

قسم به من ! به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعر های خط خطی ام

دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزه ام در ِ گوشت

دوباره بر می گردم به امن ِ آغوشت

به آخرین رویامان ، به قبل کابوس ِ

دوباره بر می گردم به آخرین بوسه


برچسب ها: ادبیات فارسی، غزل پست مدرن، شعر، سید مهدی موسوی،

تاریخ : پنجشنبه 5 آبان 1390 | 10:27 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

اگرچه عشق به یک عمرغم  نمی ارزد

دلم شکسته ، تنم مثل بید می لرزد

سرود مرگ در امواج مغز من پیچید

همان شبی که دل تو به سیم آخر زد!

کبوتری که همه عمر یاورش بودم

درست از وسط دست های من پر زد

و گفتم : آه ! خدایا چقدر تنهایم

خدا شنید ، از آن روز غم به من سر زد !

ببین چگونه بگویم که دوستت دارم ؟!

دلش گرفت....و سیلی به گوش دختر زد

میان آینه خود را به جا نمی آورد

و وحشیانه به تصویر خویش خنجر زد

و گریه کرد... و یک تیغ نصفه را برداشت

و خواست تا که رگش... ناگهان کسی در زد


برچسب ها: غزل پست مدرن، سید مهدی موسوی، ادبیات فارسی، شعر،

تعداد کل صفحات : 8 :: ... 2 3 4 5 6 7 8

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات