تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران)
قالب
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 02:32 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

همه ی سال برای من یلدا بود سالی سرد و ساکت و الان دارم تنهائیام را میشمارم...

گابریل گارسیا مارکز نویسنده ی توانایی آمریکایی در سال 1928 در آراکاتاکا از شهرهای

کوچک کلمبیا خورشید زندگی اش طلوع نمود. می توان گفت این شهر در جوار باغ موزی

 است که مارکز در روزگار کودکی در آن به سیاحت می پرداخت.

وی در محله ای تحت عنوان ماکوندو زندگی می کرده که در کتاب هایش از این نام استفاده

کرده که می توان کتاب صد سال تنهایی را در این باب مثال زد،او نوشتن این کتاب را در

 سن 18 سالگی شروع کرد اما به دلیل عدم تجربه در این باره این کتاب ناتمام گذاشت و

شروع کرد به نوشتن کتاب توفان برگ.

اما کتاب صد سال تنهایی را نیز بعد ها به عنوان پنجمین کتابش در بوئنوس آیرس منتشر نمود.

ماریوبارگاس یوسا، رمان نویس مشهور پرویی در باره ی کتاب صد سال تنهایی نوشته ی

 مارکز گفت:( گویی زلزله ای ادبی در سراسر آمریکای لاتین رخ داده است این کتاب هم از

چشم منتقدان شاهکاری از هنر رمان نویسی است و هم تجدید چاپ های فوری آن موید این

نظر از سوی مردم است )

فرهنگستان فرانسه ترجمه کتاب صد سال تنهایی را در سال 1969 به عنوان بهترین کتاب

خارجی برگزید

وی شهرتش را مدیون دوستانش است چون هنگامی که در سال 1954 خبرنگار روزنامه

ال اسپکتادور بود و راهی ایتالیا شد آنها دست نویس کتاب توفان برگ را منتشر کردند

در سال 1957 بعد تعطیلی روزنامه ها وی داستان ( کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد )

را به رشته ی تحریر درآورد و آن را پنهان نمود و پس از مراجعت به کلمبیا با نامزدش

مرسدس ازدواج کرد. بعد مدتی در ونزوئلا به روزنامه نگاری پرداخت و کتاب تشییع

جنازه ی مادر بزرگ را به رشته ی تحریر درآورد

بعد از آن نماینده خبرگزاری کوبایی پرنسالاتینا شد و از کاراکاس به نیویورک رفت

ولی متاسفانه چند ماه  بعد از این کار نیز استعفا  داد و در سال 1961 در مکزیکو

سکنی گزید.

باز این بار دوستانش بودند که ترتیب انتشار دو کتاب آخرش را در سال های 1961 و 1962

دادند و این مصادف بود با چاپ کتاب روزگار فلاکت که در مکزیکو نوشته بود و برنده ی

جایزه ی مسابقه ادبی کلمبیا شد
برچسب ها: زندگی نامه ی گابریل گارسیا مارکز، گابریل گارسیا مارکز، زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان، شب یلدا،

تاریخ : پنجشنبه 4 آبان 1391 | 11:48 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

ما در روزگاری به سر می بریم که بیشتر مردم آن بی وفایی و دغلکاری را زیرکی می دانند

و نادانان آن مردم را با تدبیر و چاره اندیش می خوانند. امام علی (ع)

تولستوی داستان نویس،فیلسوف اخلاق و مصلح بزرگ اجتماعی در 9 سپتامبر 1828 میلادی

 در دهکده ی یاسنایا پالینا واقع در ایالات(تولا) واقع در روسیه متولد گشت.

پدر و مادرش را در کودکی از دست داد و تربیت از او را یکی از اقوام دورش متحمل گشت.

در سال 1844  وارد دانشگاه غازان گردید و در سال 1847 قبل از اتمام تحصیلاتش را

 رها کرد  و به زادگاهش مراجعه کرد و باز در سال 1848 در دانشگاه ثبت نام کرد.

وی به علت داشتن املاک زیاد کارگران و دهقانان زیادی را تحت پوشش خود قرار داد

او قبل از ازدواج در سال 1852 داوطلبانه به قفقاز رفت و در این جنگ ها شرکت کرد.

وی داستان هایی درباره ی جنگ های قفقاز نوشت.شهرتش از زمانی چشم گیر شد که

 نکراسوف شاعر معروف روسی داستان کودکی او را در مجله خود چاپ نمود.

وی پس از مراجعت از قفقاز به ارتش دونای انتقال یافت و جهت شرکت در دفاع از

 سواستوپول به کریمه رفت و تاثیرات خویش از محاصره سواستوپول را در سه داستان

 تحت عنوان حکایت سواستوپول نوشت.

بعد از سقوط شهر به پترزبورگ رفت و در آنجا با نویسندگان بزرگ آن زمان آشنا گردید.

وی در اواخر سال 1856 از خدمت استعفا داد و بعد از 2 ماه به کشور های فرانسه، سوئیس

 ،آلمان و ایتالیا مسافرت کرد و بعد از بازگشت زمانی در مسقط الراس و زمانی در مسکو به

 سر برد. در سال 1859 در محل تولدش مدرسه تاسیس نمود و در سال 1826 یعنی در سن 34

سالگی ازدواج کرد و 15 سال بعد را به خوشی گذراند و صاحب 13 فرزند گردید.

در سال 1869 باز با خواهرش به اروپای مرکزی مسافرت کرد و در این سفر به وضع تعلیم

 و تربیت در مدارس فرانسه،آلمان،ایتالیا،بلژیک و انگلستان پرداخت.

در سپتامبر 1881 به همراه خانواده اش راهی مسکو شد و در آنجا به تعلیم و تربیت جوانان

 پرداخت   وی در سن 82 سالگی از املاک خویش گریخت و مدت ها با زنش بر سر

تقسیم املاک گفتگو داشت.

او مردی بود که به شدت از تمدن اروپا زده شده بود و سرانجام بعد چند روز فرارش در نهایت

گمنامی در یک ایستگاه راه آهن دارفانی را وداع گفت و این روز مصادف بود با 7 نوامبر

 1910 میلادی.

از آثار نویسنده ی توانا میتوان:طفولیت،اسیر قفقازی،هنر چیست،اعتراف کولی،قدرت جهل،

داستان دیروز،لاشه های جاویدان،جنگ صلح، زندگی دوباره،قهوه خانه ی سورات،

حاجی مراد تفسیر انجیل،ارباب و نوکر،خداوند حق را می بینند،قزاق ها،توصیه دروغی،

با یکدیگر صحبت کنیم،کشور دوزخ،انتقام شوهر،برای چه به خدا خدمت می کنیم؟

،میوه های خرد و شیطان نام برد


برچسب ها: زندگی نامه ی لئونیکلاچ تولستوی، آثار لئونیکلاچ تولستوی، زندگی نامه ی نویسندگان، ادبیات فارسی،

تاریخ : سه شنبه 4 مهر 1391 | 01:19 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

دیر بروز کردنم را بذارید پا حساب برداشتن ترم تابستانه

دیر بروز کردنم را بذارید پا حساب حوصله نداشتن بعد از اعلام نمرات

دیر بروز کردنم را بذارید پا حساب مسافرت رفتن بعد از امتحانات تا شاید

از حال و هوای بعد از امتحانات خارج شوم

دیر بروز کردنم را بذارید پا حساب قطع بودن اینترنتم که دیگه داشت ما

را به سوی خودکشی روانه میکرد

و اما پائیز،پائیز،پائیز

پائیز،فصلی که تو را یادم میاره...

پائیز،فصلی که من در آن متولد شدم و تو تولدم را تبریک میگفتی

پائیز،فصلی که من و تو ،تو دل شب بیرون میزدیم و با روشنایی چشمان تو

به پرسه ی دونفره زیر بارون ادامه می دادیم

پائیز،فصلی که در سرمای سوزان آن با هم زیر سقف آسمان در خطوط

خط کشی شده ی خیابان مستقیم راه می افتادیم و دستان گرم تو بود که

مثل تابستان بدنم را گرم نگه می داشت

پائیز،فصلی که تو از جدایی برگ درختان پیش من شکایت میکردی و خودت

 خدای جدایی بودی

پائیز،فصلی که من در خلوت پیاده رو به التماس عشق تو افتادم و فقط رفتگر

بود که تن نحیف من را با جاروی خودش جمع کرد

پائیز،فصلی که خندیدن چشمانت که نشان از جدایی بود زیر درخت که به

تنه ی آن تکیه داده بودیم و درخت که مثل ما از برگ هایش جدا میشد

هر دویمان از بودن تو این دنیا شرمسار شده بودیم

پائیز،فصلی که مدام از جدایی حرف میزدی و چشم های من که مثل فصلش

بارانی بود،من با موهای جو گندمی تو اشک هایم را پاک میکردم و موهای

تو بود که مثل زمین کویر اشک هایم را درک میکرد

پائیز فصلی که ریشه های عشقمان مثل ریشه های درختان کم کم خاصیت

 ماندن را از دست داده بودند

پائیز،فصلی که دیگر تو در آن نیستی و من با الکل بدنم را گرم نگه میدارم

با خاکسترهای سیگارم خانه ی سست مثل عشقمان میسازم و با الکل و

سیگارهایم زندگی میکنم بدون تو به دل شب پائیزی میزنم و با درختان

خیابان به سوگ عشق هم دیگر مینشینیم. به بهار امیدواریم،روزهای تقویم

را خط میزنیم تا به بهار زیبا برسیم بهاری که هر دویمان را زنده میکند

شاید تو برگشتی...

شاید...

 

دنیای ما اندازه ی هم نیست، من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر میخوابم، من هر شب و تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه ی هم نیست، من خیلی وقتا ساکتم، سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید، پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه ی هم نیست، می بوسمت اما نمی مونم

تو دائم از آینده می پرسی، من حال فردامم نمیدونم

تو فکر یک آغوش محکم باش، آغوش این دیوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادت رفت، دنیای ما اندازه ی هم نیست

 

(رستاک حلاج/ پاییز سال بعد)


برچسب ها: پائیز، عاشقانه، رستاک حلاج، پائیز سال بعد،

تاریخ : شنبه 21 مرداد 1391 | 01:53 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

سلام بر کسی که با انعکاس صدای خود درد و دل می کرد...

 

واژی بهتر

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است

اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم

این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جزعلی

آیینه ای برای پیمبرنداشته است

سوگند میخورم که نبی شهرعلم بود

شهری که جزعلی در دیگرنداشته است

طوری زچارچوب، در قلعه کنده است

انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیرلافتی صفتی در خورش نبود

یا جبرئیل واژه ی بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گم شده است

هرکس که ختم ناد علی برنداشته است

این شعراستعاره ندارد برای او

تقصیرمن که نیست،برابرنداشته است


برچسب ها: سید حمید رضا برقعی، شهادت امام علی ع، ادبیات آیینی، ادبیات فارسی، شعر، واژه ی بهتر،

تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1391 | 03:16 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

 تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

......................................

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هرشب

بدینا‌سن خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هرشب

 تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هرشب

تماشایی‌ست پیچ و تاب آتش‌ها ... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هرشب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هرشب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» می‌کنم هرشب

تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هرشب

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هرشب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هرشب

............................

این شفق است یا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده‌ام ؟ جان دقایقم بگو

 آینه در جواب من باز سکوت می‌کند

باز مرا چه می‌شود؟ ای تو حقایقم بگو

 جان همه شوق گشته‌ام طعنه‌ی ناشنیده را

در همه حال خوب من، با تو موافقم، بگو

پاک کن از حافظه‌ات شور غزل‌های مرا

شاعر مرده‌ام بخوان، گور علایقم بگو

 با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره‌های عقل را با من سابقم بگو

 من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی، اگر که لایقم، بگو

 یا به زوال می‌روم یا به کمال می‌رسم

یکسره کن کار مرا، بگو که عاشقم، بگو...

.................

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب؟

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم امّا نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی امّا نمی دانم

بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟

هرشب تو را بی جستجو می یافتم امّا

نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب

ها... سایه ای دیدم شبیهت نیست امّا حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هرشب صدای پای تو می آمد از هرچیز

حتّی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قَُرُق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب!

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟


برچسب ها: گلچین اشعار محمد علی بهمنی، شعر، ادبیات فارسی،

تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1391 | 11:12 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد (افلاطون)

تابوتم

مرا به زندگان نسپارید

تابوتم را

از تار گیسوان دختران دم بخت

بسازید

نه عجول باشید

نه خشمگین

آرام،آرام

دستانم را از شاخه ی انگور رها کنید

گاهی که مرا به یاد آوردید

مرا از مرثیه و دیروز جدا کنید

به رودخانه های خشمگین و عطر گل سرخ

بسپارید

دیروز صبح را به یاد آوردم

تا هنگامی که غروب آفتاب

در خانه بود

نتوانستم در کنار آیینه بروم

و چهره ام را ببینم

شراب های خام

از وسواس من برای نامیدن

نام تو خام تر می شدند و بوی

کالی و کاهگلی همه ی کوچه را

گرفته بود

دریغ

که دیگر زندگان مرا به یاد ندارند

در این شبستان

در این شبستان کسی ازعشق سخن نمی گوید

همه منقار دارند لب ندارند

منقار دارند که گردوهای تازه و جوان را نوک بزنند

در این شبستان کسی خویش را در آینه نگاه نمی کند،همه چشم در چشم دارند

در این شبستان ستاره ها را کسی شماره نمی کند و به ستاره ها خیره نمیشوند

همه با شعله های حقیری از کبریت راه را روشن می کنند

در این شبستان کسی،کسی را صدا نمی زند فقط زنگ تلفن ها و زنگ خانه

های یک دیگر را به صدا در می آورند

در این شبستان کسی سراغ درختان گیلاس را نمی گیرد برای دیدن درختان

گیلاس به فرهنگ لغت نگاه می کنند

در این شبستان در سبد های میوه تصاویر میوه ها را می گذارند

در این شبستان به عروسان جوان به هنگام عقد ورقه های طلاق را هدیه میدهند

در این شبستان که انتها ندارد کسی چشمان تو را به گیاه و دریا تشبیه نمی کند

در این شبستان...

نه سکوت می کنم

هوای ارغوانی

بی سبب و علت نبود که عشق را ستایش کردیم و یا من عشق را ستایش کردم

ما برای پرستاری ازعشق از علت ها گریختیم دیگرعشق تفنن دوری از گرما

و سرمای خانه و جهان نبود سکوت سال های کبیسه را با عشق مدارا کردیم

در زمان حال هراس و جراحت از عشق در هراس زندگی ما متوقف می شد

 ما پس از ستایش عشق سکوت را انتخاب کردیم از سکوت ما دوباره عشق

رویت شد این بار ما عشق را با عطر بهار نارنج ها تزئین کردیم دیگر این

امکان پیش آمده بود از چشمان سیاه و از چشمان آبی در مقابل روزها دفاع

کنیم دیگر روز های جمعه را با ابدیت اشتباه نمی گرفتیم و به سادگی حرف

از درخت میگفتیم همه ی بیابان را در عشق خانه می دادیم دیگر کلمات را

در کافور و مرگ شستشو می دادیم دیگر ما می دانستیم حرفه ی ما دمیدن

رنگ قرمز و عشق در باد کنک های سفید است ما فقط هراس داشتیم این

بادکنک ها به سیم های خاردار اصابت کند.فروتن و شکیبا شده بودیم.عشق

را که بر دسته های چاقو می دیدیم می دانستیم چرخش چاقو در هوا،هوا

را ارغوانی می کند،حرکت قطار به هم میخورد زمین با شکیبایی عشق

می چرخد دیگر می گفتیم:چرخش زمین ابدی نیست مگر آنکه به دور

عشق و چراغ های روشن در باران بچرخد ساعت ها کَُند حرکت

 می کردند ما نمی دانستیم عشق چقدر می تواند اتاق را گرم کند

 میوه های دیر رس را در باغچه دیده بودیم که از عشق رسیده بودند

زمان از چهره ی ما کم رنگ تر میشد عاشقان را دیده بودیم که چهره ی

 آتشفشانی داشتند

پانوشت:مثل اینکه این پست خیلی عشقولانه شد اما اشکالی ندارد زیرا که:

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد


برچسب ها: محمد رضا احمدی، افلاطون، ادبیات فارسی، شعر،

تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1391 | 08:09 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

بین آن کسی که بی سواد است و توانایی خواندن ندارد و آن کسی که مطالعه

نمی کند تفاوت چندانی وجود ندارد (جیم ران)

آمبولانس باید برود

دختر با چشمانی مهتابی از طبقه ی هشتم خود را به حیاط خلوت پرتاب کرد

ساعت ده صبح بود-سماور می جوشید-درانتظار یک فنجای چای بودم-

دخترک در انتظار مرگ بود که بیاید.بلیط ورود به جهان دیگر را مرگ پاره

کند تا دخترک به جهانی دیگر پا بگذارد.همسرم سراسیمه آمد که بیا-پدر با

گیسوان سفید ضجه می کند.-بیا-پنجره را گشودم زن همسایه بر جنازه ی

 دخترک پارچه ای را انداخته بود-پارچه گل های قرمز مرده داشت پارچه

 کهنه بود دخترک جوان بود-جنازه بر آفتاب بی رحم تابستان مانده بود چه

بگویم-نفسم-یاری نمی کرد-جهان هستی و نیستی عشق-خوشه های انگور-

انجیر کال-خرگوشان سفید-عروسان پا به ماه-ترانه های ماتم-لبان خاموش

 و بی حاصل-گندم های سبز و زرد در زیر پارچه های گلدار همسایه به

 آمبولانس منتقل یافت دخترک و پارچه های گلدار به آمبولانس منتقل شدند

در آمبولانس جنازه ی دیگری بود دخترک خبر نداشت گیسوان سفید پدر

ناگهان سیاه شدند پدر جوان شده بود دیگر ضجه نمی کرد،لبخند بر لب

 داشت آمبولانس باید برود


برچسب ها: محمد رضا احمدی، شعر، ادبیات فارسی، جیم ران،

تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1391 | 02:33 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

اگر کودکی با انتقاد بزرگ شود می آموزد که محکوم کند (ناپلئون)

نویسنده ی معروف آمریکایی که نام اصلی او ساموئل لانگهورن کلمنس است

در 20 نوامبر 1835 میلادی درمیسوری آمریکا پا به گیتی گذاشت.

وی به علت از دست دادن پدر و مادرش در تنگنای سخت و مشکلات مالی

 زیادی قرار گرفت و مدت ها کشتی ران بود و در سال 1863 گواهی نامه

کشتی رانی را گرفت .بعد از آن با شروع جنگ داخلی آمریکا برای جستجوی

 طلا به نوادر رفت ولی موفق نگردید و پس از آن شروع به نوشتن مطالب

انتقادی و طنز نمود. ولی در رودخانه ی می سی سی پی بزرگ شد.او در آن

زمان برای روزنامه های محلی نیز مطالب می نوشت.در سال 1861 به غرب

 سفر کرد و در سال 1863 نام مستعار مارک تواین را برای خود برگزید.

در سال 1870 ازدواج کرد و در هارتفود در کونکتی کات ساکن گردید و

در سال 1891 به علت مشکلات مالی به اروپا رفت و در آنجا تراژدی

 ویلسون بی کله را نوشت.

در سال 1900 با خانواده اش به آمریکا مراجعت کرد و در آخرین سال های

 عمرش به شهرتی چشم گیر دست یافت.در سال 1906 یعنی چهار سال قبل

 مرگش شرح حال خود را نوشت.مارک تواین نویسنده ی بزرگ داستان های

 تام سایر و شاهزاده گداست.می توان به آثار وی به: سادهدلان در سفر،عصر

 طلایی،زارع شیکاگو،شرط دومیلیارد،بشر چیست؟،بیگانه ای در شهر،خانه

 دوش،ولگردی در مهمانخانه،سرگذشت ژاندارگ،به دنبال خط استوا،هاکلبری

فین و یک یانکی اهل کونتی کات در درباره شاه آرتو اشاره کرد.

سرانجام وی در 21 آوریل 1910 در شهر ردینگ کونکتی کات درگذشت.


برچسب ها: ادبیات فارسی، مارک تواین، زندگی نامه ی مارک تواین، ناپلئون،

تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 | 01:29 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

دموکراسی در رای شماری معلوم می شود نه در رای گیری ( استاپارد )

آنتوان چخوف داستان سرای روسی در سال 1860 در تاگانروک روسیه

به دنیا آمد در سال 1871 پدرش که کارمند امور بازارگانی بود با خانواده

اش به مسکو رفتند ولی آنتوان را در تاگانروک تنها گذاشتند تا تحصیلاتش

را به پایان برساند و خرج خود را از طریق تدریس درآورد وی موفق

به گرفتن بورس تحصیلی در دانشگاه پزشکی مسکودر سال 1875 شد

او به سفارش برادرش شروع به نوشتن داستان هایی کوتاه برای مجلات

فکاهی کرد و در سال 1880 اولین داستانش در مجله فکاهی سنجاقک

منتشر کرد و نخستین داستان جدی خود را به نام های بانوی قصر و گل

های دیر شگفته در سال 1882 نوشت و در سال 1884 در 24 سالگی

 درجه دکترای طب را گرفت .

وی با گذراندن زمانی اندک در زمره ی معروفترین نویسندگان قرار گرفت

بعد از به اتمام رساندن تحصیلاتش به طبابت مشغول شد و اکثر بیمارانش

 از قشر فقیر جامعه بودند . در همین سال به بیماری سل که در خانواده اش

سابقه داشت مبتلا گردید .

موضوع بیشتر داستان های وی زندگی مردم طبقه متوسط روسیه بود او

در فاصله سال های 1884 – 1882 بیش ار 300 داستان کوتاه به رشته ی

تحریر درآورد و در همین سال ها برای مجله ی رسمی پترزبورگ نیز

داستان می نوشت . بعد از آن در سال 1885 به سن پترزبورک رفت و

در ان زمان با نام مستعار داستان هایش را می نوشت ولی در سال

1886 دیمتری گریگوریچ به او نامه ای نوشت و به او توصیه کرد که با

 نام اصلی خودش داستان هایش را چاپ کند . در سال 1886 برخی از

 داستان های او به صورت کتاب به نام داستان های رنگارنگ به چاپ

رسید . مشهورترین داستان های کوتاهش به عنوان گروهبان پریشفت

شکارچی و اندوه در این مجله به چاپ رسید . در سال 1901 با یک

هنر پیشه به نام اولگا کنیپر ازدواج کرد و در سال 1900 عضو

افتخاری فرهنگستان علوم روسیه گردید ولی 2 سال بعد با مخالفت

تزار با انتخاب گورکی در فرهنگستان استعفا داد . سرانجام در سال

1904 او از پا افتاد و همسرش او را به آسایشگاه های جنوب آلمان

برد تا بتوان سلامتی خود را به دست آورد ولی بی فایده بود و درهمان

 سال دار فانی را وداع گفت . از آثار وی می توان به :

استپ،هنگام سحر،زنگ ها،خرس،شیطان جنگل،جشن سالانه،سه خواهر،

ایوانف،در میان گودال،داستان یک هنرمند،شوهر،تمشک،مرد زود رنج،

خواب آلود،انسان در غلاف،دکتر بی مریض،گم گشته ها، دوازده ماه و

مرغ نوروزی اشاره کرد

پانوشت: نمایش نظر سنجی فعال شده است و تعداد آراء جالب شده

جهت نمایش به یکی از از شاعران مورد علاقه رای بدهید



برچسب ها: آنتوان چخوف، آثار آنتوان چخوف، استاپارد، دموکراسی،

تاریخ : شنبه 26 فروردین 1391 | 11:29 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند ، نمی شود گفت ، آدم را

 مسخره می کنند . ( صادق هدایت )

نویسنده ی توانایی که هر نوجوانی شاید اسم او را به واسطه ی کتاب سفرهای

گالیور شنیده باشد . وی در 30 نوامبر سال 1667 میلادی در شهر دوبلین

پایتخت کشور ایرلند دیده به جهان گشود . پدر و مادر وی ایرلندی – انگلیسی

بودند . در مدرسه ی کیل و کالج ترینیتی دوبلین تحصیلاتش را ادامه داد و بعد

از آن بیشتر عمرش را درانگلستان و به خصوص در مور پارک استان سوری

 گذراند و دستیار ادبی سرویلیام تمپل شد و موفق به روابط صمیمانه با ایستر

جانسون برقرار کند و در همان سال ها نخستین هجویات خویش را تحت عنوان

 یک تغار و نبرد کتاب ها را به رشته ی تحریر درآورد و آنها را در سال 1704

 منتشر کرد . در سال 1710 و 1713 مجموعه نامه هایی را به ایسترجانسون به

 رشته ی تحریر درآورد که با عنوان نشریه به استلا جمع آوری کرد که در این

 نامه ها فعالیت سیاسی ویگها و وابستگی سویفت به حزب توری آشکار شد .

در سال 1713 به واسطه ی خدمات سیاسی اش به ریاست کلیسای سنت پاتریک

دوبلین منصوب شد . در سال 1720 به فعالیت های اجتماعی روی آورد و کتاب

 هایی را با نام نامه های پرده دوز و پیشنهاد متعادل را چاپ کرد .

سرانجام جاناتان سویفت در 19 اکتبر 1745 در زادگاهش دیده از جهان

 فرو بست .

از دیگر آثارهای وی می توان به :

گفتگوی مودبانه ، باشگاه هنگ ، خانم فرانسیس ، نامه های یک بزاز ،

 باران شهر و قصه لاوک ، اندیشه ی راجع به دسته های جارو اشاره کرد


پانوشت 1 : 25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری را گرامی می داریم

و قرار بر این بود که 25 فروردین بروز بشوم که بنا به دلایلی کنسل شد

حال برای این که به شاعر احترام بگذاریم و روزش را گرامی بداریم به معرفی

آثار عطار پسنده می کنیم :

1 ) منطق الطیر : این مثنوی که حدود 4600 بیت دارد مهم ترین و برجسته

 ترین مثنوی عطار و یکی از مشهورترین مثنوی های تمثیلی فارسی است .

و داستان گروهی است که مرغان برای جستجوی سیمرغ که پادشاه آنهاست به

 راهنمایی هد هد راه می افتند و هفت مرحله را پشت سر هم می گذرانند  و در

 هر مرحله یکی از مرغان از راه باز می مانند و سرانجام سی مرغ در جستجوی

 سیمرغ باقی می مانند و وقتی که به خود می نگرنند درمی یابند که سیمرغ در

 وجود خود آنهاست .

هفت مرحله ی سلوک عبارت است از : طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا ، توحید

حیرت ، فقر و فنا

2 ) الهی نامه : که این منظومه شامل قصه هایی است گوناگون کوتاه مبتنی بر

گفت و شنود پدری با پسران جوان که بیهوده در جست وجوی چیزهایی برآمدند

که حقیقت آنها با آنچه عامه ی مردم از آنها می فهمند تفاوت دارد .

3 ) مصیبت نامه : از دیگر منظومه های مهم عطار ، مصیبت نامه است که در

بیان مصیبت ها و گرفتاری های روحانی سالک و مشتمل است و عطار خواننده

را توجه می دهد که فریفته ی ظاهر نشود و به واسطه ی ورای لفظ و ظواهر امر

به حقیقت و معنی اشیا پی ببرد

4 ) مختار نامه : که قالب آن رباعی و با موضوع عارفانه و فلسفی و تا حدودی

 با نگاه بدبینانه و طنز آمیز است .

5 ) تذکره الاولیا : که به سرگذشت و حکایت نود و هفت تن از اولیا و مشایخ

 تصوف است

پانوشت 2 : یک توصیه به کسانی که سیگار می کشند :

بگذارید لبهایتان نه بهتر بگویم ، غنچه ی لبهایتان مثل این متن سرخ بماند...


برچسب ها: ادبیات، زندگی نامه ی جاناتان سویفت، آثار جاناتان سویفت، روز بزرگداشت عطار نیشابوری، آثار عطار نیشابوری، هفت مرحله ی سلوک، صادق هدایت، ترک سیگار،

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات