تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران)
قالب
تاریخ : شنبه 8 شهریور 1393 | 03:11 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

با گذر ایام متوجه شدم که در زندگی چیزی وجود دارد که تحملش خیلی سخت تر از تحمل عدم آزادی و یا انجام اعمال شاقه است و آن عدم امکان تنها بودن است حتی برای یک لحظه

داستایوفسکی / خاطرات خانه اموات

11911781395627984926.jpg



برچسب ها: داستایوفسکی، خاطرات خانه اموات، ادبیات فارسی، زندگی نامه شاعران و نویسندگان،

تاریخ : جمعه 20 تیر 1393 | 09:31 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

 هزار بار هم که از این شانه به آن شانه بغلتی
این شب صبح نمی شود
وقتی دلتنگ باشی

سید علی صالحى

آپلود عكس رایگان و دائمی


برچسب ها: سید علی صالحی، شعر، ادبیات و زبان فارسی،

تاریخ : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | 01:37 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان
آقو ما یه بار مغز پروانه خوردیم رفتیم زن گرفتیم،ینی شیرین ترین و فرحبخشترین لحظات عمرمونو در زندگی زناشویی تجربه کردیم...میرفتیم سر کار زنمون میگفت چرا انقد میری سر کار؟چرا به من نمیرسی؟ میموندیم تو خونه میگفت چرا نمیری سر کار؟پس کی میخواد پول بیاره تو این خونه؟ میشستیم رو مبل میگفت من باید از صبح تا شب تو این خونه جون بکنم جنابعالی رو مبل لم بدی؟ پا میششدیم کمکش کنیم میگفت اومدی خرابکاری کنی؟ قیافه مون ژولیده پولیده بود میگفت تو اصلاٌ بخاطر من به خودت نمیرسی! به خودمون میرسیدیم میگفت داری خودتو برا کی خوشگل میکنی؟ از دستپختش تعریف نمیکردیم میگفت تو اصلاٌ قدرشناس زحمتای من نیستی! تعریف میکردیم میگفت ها؟ چه گندی زدی که حالا با ای حرفا میخوای وجدانتو راحت کنی؟...ها ها ها ها ها...آقامون خدابیامرز راست میگفت "اگه یه روز بهت گفتن بین زن گرفتن و سرطان گرفتن یکی رو انتخاب کن بگو سرطان اصلاٌ از اسمش نترس...با شیمی درمانی درست میشه!"
داستانی از: اقای همساده كلاه قرمزی



برچسب ها: کلاه قرمزی، دیالوگ های کلاه قرمزی، کلاه قرمزی و آقای همسایه،

تاریخ : جمعه 29 فروردین 1393 | 11:49 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

والنتاین

در خواب ناز تو منهای نازبالش   من تخت  من ملافه شدم

کنارش زدی و دستی     در تو صورت شست

من مست  من کلافه شدم

وقتی که ماتیک و رمل به چشم های تو خط و ربط می داد و از

خانه می زدی بیرون    من راهرو بودم

راه رفته با خانه ای که در خیابان ریخت

وقتی که روی چه روی زیبایی

در چشم به هم زنی

دو ماهی پرید و آب تنی در اشک های عاشق کرد

من آب بوده ام بر عرق پیشانی

و از لیوان تو سربالا رفته ام آنی

آری   خیری به خیر     دیگر نمی رساند

درقبال تو من قولم

خود قبولم

و هر شب هر شب در عاشقی شاغلم

از وطن پریدن  از ناتنی بریدن

آب تنی در تن تو کردن کرده مشغولم

منی که در چشم های تازه مجهولم

پی خوش و خوشی و خوش بوده ام مدام و مدام

غم و غمین و غم نصیبم شد

کمی به راست بچرخ و دمی به چپ

غمی خفیف و خمیده خم خم

خمان خمان با خودت ببر

از گذر خوشگل خوشی بگذر

با دو دست وا کرده حرکت کن

علی را بگیر و در گرم این بغل شرکت کن

و شور و شوقی با من و آینده قسمت کن

گذشته دیگر گذشته دیگر زمان آن رسیده که وقتش شد

با درخت سیبی خمان خمان به خانه وارد شو

به پای تختم بیا که در بازکرده ام به روی روزی که وارد شب شد

شب شعرم    فکرم    همیشه در ذکر بیا بیای توست

گاهی که نیستی      زل می زنم به تنهایی ام

و عاشقی با وقتی که هستی می کنم

همیشه ملافه   پتو اتاق و راهرویی که وقتی نیستی در آن قدم می زنم

طوری هنوز تویی که بیرونم از بدن

این همه خود را به خواب نزن

هنوز زن است شیون

عربده گاو است

من از زندگی خیلی     بیشتر از زندگی دخالت کردم

و در حالی که در های تو باز می کردم

توی خودم نشسته بودم بست

                   بسته      به روی همه

جز تو هوا هم هوای مرا که سرما خورده بود     نداشت

       نداشته باشد

مهم این نیست که تنها شده ام

        مهم این است    که تنها با تو    با تو تنها باشم

تنها تویی که درکم میکنی

         و ترکم نمی کنی

آن هایی که ترک کرده ام


این را درک می کنند

09701130284061132727.jpg

برچسب ها: علی عبدالرضایی، شعر والنتاین علی عبدالرضایی، اشعار علی عبدالرضایی،

تاریخ : یکشنبه 3 فروردین 1393 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

بشر وقتی در خانه اش نشسته است خواهان حادثه ای در زندگی و هنگامی که دچار حادثه ای می شود طالب زندگی آرام در خانه است ( کریستوف کلمب )

1

ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ...
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.

2

ســرم را نــه ظلــم مــی تــواند خــم کنــد،

نــه مــرگ،
نــه تــرس!
ســرم فقــط بــرای بــوسیــدن دســت‌هــای تــو
خــم مــی شــود

3

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می‌آموزد

اما تو نرو...

بگذار من نادان بمانم

4

آنقدر بر شیشه های بخار گرفته شهر
حرف اول نام تو را نوشته ام
دیگر مردم شهر می دانند
نام زیبای تو با کدام حرف شروع می شود

5
مرد گفت : دوستت دارم
سخت ، دیوانه وار
انگار كه قلبم را شبیه شیشه ای
در مشت فشرده و انگشتهایم را بریده باشم
مرد گفت : دوستت دارم
به عمق، به گسترای كیلومترها دوستت دارم
صد در صد
هزار و پانصد در صد
صد در بی نهایت ، در بی كران در صد

زن گفت : با ترس و اشتیاقی كه داشتم
خم شدم
لب بر لبت نهادم و دل بر دلت
و سرم را بر سرت تكیه دادم
و حال آنچه كه می گویم
تو چون نجوایی در تاریكی مرا آموختی
وخوب می دانم
كه خاك چگونه چونان مادری با گونه های آفتابی اش
آخرین و زیبا ترین كودكش را شیر خواهد داد
اما گزیری نیست
گیسوانم پیچیده بر انگشتان كسی است كه
روی بر مرگ نهاده
و این سر را رهایی ممكن نیست

6
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه خیره بر چشمان نوزادمان بنگری
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه مرا رها سازی
زن سكوت كرد
در آغوش هم فرو رفتند

7
كتابی بر زمین افتاد
پنجره ای بسته شد
از هم جدا شدند

جایی  که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم
نه در زمانی که قرار گذاشته بودیم
من بیست سال زودتر آمده ، منتظر ماندم
تو آمدی ، بیست سال دیرتر
من از انتظار تو پیرم
تو از منتظر گذاشتنم جوان

 

 


برچسب ها: ناظم حکمت، اشعار ناظم حکمت، اشعار عاشقانه ناظم حکمت، کریستوف کلمب،

تاریخ : شنبه 5 بهمن 1392 | 11:04 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی ... ( زردشت )

گریخته

در عطر بوسه های تو ، ای تشنه ی گناه

ای زن، زنی که طاقتم از کف ربوده ای !

آن روز های خوب خدا زنده می شود

آن روز ها که چشمه ی نورش تو بوده ای

 

آن روز ها که ساقه ی مژگان نرم تو

خم می شد از نسیم نفسهای گرم من

بر غنچه ی درشت لبت شبنمی نبود

جز بوسه ی گناه من و اشک شرم من

 

ای کاش آفتاب  و درختان و روزها

از مرگ عشق ما همه دیوانه می شدند

مرغان عاشقی که مرا با تو دیده اند

چون ما ز هم رمیده و بیگانه می شدند

 

بازآ که گر نگاه تو رنگ خزان گرفت

در چشم من بهار فریبنده ای هنوز

چشم تو آبی سربی دریاست کافتاب

در آن ندیده روشنی خنده ای هنوز !

 

خواب تو ، خواب صبح بهاری که نرم نرم

با لای لای باد سحر می ربائی ام

یا عطر یاسهای بنفشی که شامگاه

راهی به سرزمین هوس می گشائی ام

 

من شعر دلکشم، تو سرود لطیف ساز

بگذار تا یکی شود این شعر و آن سرود

بگذار تا سرود تو پیچد به شعر من

بگذار تا شراره درافتد میان دود

 

بگذار تا نگاه تو چون نور آفتاب

هر صبح ، گرد نقره بپاشد به بسترم

بگذار تا دمیدن خورشید صبح را

در آبگیر چشم کبود تو بنگرم

 

آری ، بیا که در دل من ، در خیال من

آن آرزوی وحشی گیرنده ای هنوز

گر آفتاب چشم تو رنگ خزان گرفت

در چشم من بهار پر از خنده ای هنوز

 

                            تهران-31 فروردین ماه 1335

 


برچسب ها: نادر نادر پور، گریخته، شعر، ادبیات فارسی، شعر نادر نادر پور،

تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

به تصمیمِ تو بستگی دارم و
تو می تونی از زندگی م کم بشی
نه می تونم از عشقِ تو رَد بشم
نه می خوام که پابندِ عشقم بشی


 

یه حسّی تو چشمای پاکِ توئه
که طعنه به آرامشِ من زده
به خشکی چشمای من زُل نزن
به ابرِ تو چشمات بهونه نده

 

نمی گم بیا یا کنارم بمون
اگر چه نمی خوام که ترکم کنی
تو آزادی توُ رفتن و موندنت
فقط از تو می خوام که درکم کنی

 

همون جا بشین و جلوتر نیا
که من لایق و عاشقِ دوریَم
اگر چه تورو دوست دارم، ولی
چی کار می شه کرد؟ من همین جوریَم

 

آخه عشق ما حاصلِ فاصله س
پُر از تجربه می شم از سرگذشت
که هر کس واسه عشق نزدیک شد
نگاهی به من کرد و از من گذشت

 

نمی گم بیا یا کنارم بمون
اگر چه نمی خوام که ترکم کنی
تو آزادی توُ رفتن و موندنت
فقط از تو می خوام که درکم کنی

 


برچسب ها: صابر قدیمی، ترانه، شعر، ادبیات فارسی،

تاریخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 02:19 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

سگ

یه سگِ تنها تو کوچه داره زوزه می کشه

آرزو داره یه جوری زنده گیش تموم بشه

دیگه از گشتن ِ کیسه های آشغال خسته س

از فرارُ انتظار، هر ماهُ هر سال خسته س

هر دو پاش از لگدِ سپور ِ کوچهِ  لَنگه

واسه ی جفت ِ قدیمیش دوباره دلتنگه

جُفتی که با چرخ کور ِ یه ماشین راحت شد

یه سگِ نفس بریده تو کوچه می کشه زوزه!

عمری ِ دنبال ِ جفتش همه جا می کشه پوزه...

دنبال ِ یه راهِ چاره س برای ختم ِ عذاب

گاهی وقتا می بینه جُفتِ قشنگش رُ تو خواب

توی خواباش زنده سُ تو بیداری جون می کنه

پرسه می زنه تو برزخ با تنی پُر از کَنه

توی چشماش چیزی داره که فقط من میبینم !

این منم که پای حرفای سکوتش میشینم !

چشماش آیینه ی این زنده گی ِ سگی ِ ماس

سگِ ولگرد تو کوچه شکل ِ خیلی آدماس !

آن *

یه کبوتر روی آسفالتِ خیابون، توی خون

یه کبوترپُره غصه رو نوکِ یه پُشتِ بون

فکر اون جُفتی ِ که با هم تو آسمون بودن

اما ا ُفتاده زمین دیگه با سنگِ یه کمون !

یه کمون تو دستِ خاکی ِ یه بچه ی سیا،

که گرسنه مونه توی پایتختِ گربه ها !

چشما خیس ِ گریه وُ لبخند کم رنگی رو لب

خواهر ِ مریض ِ اون گُشنه نمی مونه تا شب

می دَوه توی خیابون با یه دنیا اشتیاق

غافل از اینکه نشسته سرِ راش یه اتفاق

یه دِوو می رسه از راه،صدای ممتدِ بوق !

صدای جیغ ِ یه ترمز تو خیابون ِ شلوغ...

یه پسر بچه رو آسفالتِ خیابون،توی خون

یه کبوتر توی دستاش هنوزم می کنه جون

یه تبسم یخ زده روی لباش ! می خواد بگه :

خواهرم! منُ ببخشُ امشبم گُشنه بمون!

                                                  * داستان این ترانه واقعی ست

                                                                    اجازه                     

بابا آب داد یه دروغه،کسی اون آبُ نخورده!

بابا پولِ ِ نونُ آبُ دیگه دود کرده و ُ مُرده

مادرم قصه نمی گه، خواهرم شب سر کاره

اما تو کتاب مشقم،دوباره حرفِ سواره

اگه اومدین سُراغم،آخره کلاس ِ شهرم !

زیر ِ خطِ احتیاجم،توی اقیانوسِ ِ زهرم

دیکته های ننوشته،مشقای دوره نکرده

معنی شون اینه که شادی پیشمون بر نمی گرده

نه انارُ اسبُ می خوام،نه دروغای قشنگُ

روزگارِ ِ من سیاهه!نمی خوام این همه رنگُ

یکی باید بنویسه،یه کتاب از حالُ و روزم

از منی که مثِ فانوس سردُ بی صدا می سوزم!

اجازه خانم معلم این کتابُ کی نوشته؟

دنیای کتاب قشنگه،دنیای من چرا زشته؟

اجازه!خانم معلم!علمُ ثروت دیگه بسه

انشای من فقط اینه: خسته اَم خسته ی خسته

و در آخر یه ترانه عاشقانه

به تو رسیدن...

برای به تو رسیدن از ستاره ها گذشتم

صد دفعه شکستم اما از تو هرگز برنشگشتم

برای به تو رسیدن نبض ِ بارونُ گرفتم

طعم پاییزُ چشیدم،تا خودِ حادثه رفتم

تن به زخم ِ طعنه دادم، برای به تو رسیدن

حجم ِ دستاتُ می خواستم برای نفس کشیدن

با تو آیینه پُرِ نوره با تو قصه عاشقانه س

با تو مهتابی ِ کوچه،با تو هر لحظه ترانه س

وقتی که به تو رسیدم رازقی دوباره گل داد

سایه ها از اینجا رفتن، تاریکی از نفس افتاد

وقتی به تو رسیدم دفتر گریه ورق خورد

برق خورشیدِ نگاهت شبُ از خاطرِ من بُرد

نفسم تازه شد از عشق وقتی که به تو رسیدم

بی قراری هام تموم شد لحظه یی که تو رُ دیدم

با تو آیینه پُرِ نوره با تو قصه عاشقانه س

با تو مهتابی ِ کوچه،با تو هر لحظه ترانه س


برچسب ها: یغما گلرویی، ترانه های یغما گلرویی، سگ، آن، اجازه، به تو رسیدن،

تاریخ : جمعه 18 اسفند 1391 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

غزل شروع شد و ساعتت به راه افتاد

و ساعتت عدد پنج را نشان می داد

تو 5 و 5 دقیقه به راه افتادی

بدون چتر دویدی به سوی او در باد

و باد- صفحه ی کاغذ- پر از عدد شده بود

4 و 5 و 40 و 20 و 14 و 70

پر از حروف و عدد- مثل صفحه ی تقویم-

پر از علامت عاشقی

                 -غروب یک مرداد-

قرار ساعت 6 بود و ساعتت آرام

تو را به سوی 6 و ایستگاه هل می داد

تو روی صفحه ی ساعت به سوی او رفتی

و با نیامدنش پر شدی،پر از فریاد

دوباره ساعت تو خواب رفت و شاعر دید

که شاخه ی گل سرخ تو بر زمین افتاد

((غزل تمام نشد- گریه بود!))- شاعر گفت-

و برد این غزل نیمه کاره را از یاد

جاده

یک روز هیچ شنبه، تقویم بی ترحم

مرد از دروغ زخمی ، زن سخت بی تبسم

زن فکر می کند باز، فکر گناه دیرین

فکر سقوط یک سیب،فکر طلای گندم

مرد انتظار دارد زن مثل مرگ باشد

مرد از ترانه دورست،یک سنگ- بی تکلم-

زن مرد را دوباره با یک رقیب دیده

اما مردد است از هذیان این توهم

زن سوی جاده جاری، ته مانده ی خود را

پنهان نمی کند از چشمان هیز مردم

زن گریه می کند در پایان این ترانه

غرق تنفر از این تقویم بی ترحم

زخم

تو خواب می دیدی یک کتاب زخمی بود

کتاب وا شد...تصویر...آب زخمی بود

و آب از صفحات کتاب رد شد و رفت

رسید تا مرد که از اضطراب زخمی بود

و مردِ خوابِ تو از روی آب رد می شد

که پشت پنجره اش آفتاب زخمی بود

کنار چشمه و دختر...شراب ریخت و آب...

...و آب سرخ شد انگار آب زخمی بود

و مرد مست نبود از خیال می ترسید

که دید کوزه ی ِ - دختر- شراب زخمی بود

تو غلت می زدی و شاعرت به خود می گفت

تو خواب دیدی با اینکه خواب تو زخمی بود

بختک

بختک افتاد روی این غزلت ، مرد در خواب زن به خود پیچید

این توهم نبود ، بختک بود ، زن  -که در قاب عکس می خندید -

قاب عکس از گذشته می آمد ، یک حباب از تجسد لحظه

بختک آمد، غزل که بختک زد ، مرد انگار مرگ را می دید

دوستت دارم ای حباب... انگار سطرهای غزل بهم می ریخت

دوستت دارم... این صدا انگار در تن سرد لحظه می ماسید

خنده ی زن که در دقیقه ی هیچ ثبت شد روی کاغذ کمرنگ

پشت آن خط: برای تو که...- جمله ای عاشقانه بی تردید-

باز کن در... کبودی درها ... لرزشی در کبودی رگها

زلزله... خون ... که بی تپش وقتی ... زیر بختک زمین که می لرزید

بختک انگار دست آموزست ، شیر گازی که باز مانده همین

مرگ با مرگ دست داد و بعد یک جسد روی تخت می خندید

عکس

با دوربین کهنه که عمری را در گنجه های خاطره پنهان بود

عکسی گرفته بود که حالا بعد از هزار سال پشیمان بود

شاید هزار سال نه اما او بیگانه بود با عدد و تقویم

یک چوب خط که هر دو سر آن را موشی جویده بود که باران بود

یک عکس رنگ مرده که چشمش را می برد تا جوانی ِ ساعت ها

((یک کم عقب بایست)) دو تا آدم بر پس زمینه ای که چراغان بود

زن در لباس تور سفید انگار یک کوه ِ مه گرفته ی ِ پر برف است

برق فلاش که داغ، تن ِ برفی ، عکسی که یک خیال ِ گریزان بود

گرمای پر کسالت تابستان ، یک عینک شکسته ی بارانی

یک عکس غرق هلهله ی زنها عکس تمام خواهی مردان بود

((این عکس یک حباب پشیمان است ، از لحظه ای که آمده تب دارد))

عکسی که کادر خالی تنهایی،مردی که از گذشته پشیمان بود


برچسب ها: شعر های هومن عزیزی، جاده، زخم، بختک، عکس، هومن عزیزی،

تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1391 | 03:28 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

قهوه خانه و لاله

از قهوه خانه ی سر میدان شروع شد
از شکل های داخل فنجان شروع شد
می آمدی و بافه ی گیسو به دست باد
و عشق از این فضای پریشان شروع شد
گنجشک تو شدم ،همه ی جفت بازی ام
از سیم های لخت خیابان شروع شد
- رحمت رساد شیخ اجل را – که بوسه مان
از باب " عشق و شور " گلستان شروع شد

پرسه شدی به باد ، هوا گردباد شد
بوسه زدی به ابر ، و باران شروع شد
حوّای مینیاتوری گیس گندمی !
از هیکل تو شوخی شیطان شروع شد

راضی شدیم مثل دو تا گل به خاک هم
پیوند ریشه ها ، ته گلدان شروع شد
تو نور و آب خوردی و من غصه ی تو را
در تو شکوفه های فراوان شروع شد
پژمرده بودم از خود و لاغر ، هرس شدم ــ
ــ از تو (هوا و خاک) ، و شب گریه هام در
گلدان نه ــ این سفالی زندان ــ شروع شد
گفتی بهار می رسد و می رسم به تو
اما بهار رفت و زمستان شروع شد

بگذر از این بهار که نارس رسیده است
گنجشک کشته است وَ کرکس رسیده است
بگذر از این بهار شکوفه فروش نحس
از خون «لاله» شیک و ملبّس رسیده است
بگذر از این بهار که یک بار جا نشد
گلدان خاک پوش مرا. پس رسیده است ـ
ـ داغ مرا شکوفه دهد، تازه تر کند ؟!

از قهوه خانه سر میدان شروع شد
از" دور بوسه دادن پنهان" شروع شد
نه فال و نه کتاب خدا ، سرنوشت ما
از شکل های داخل فنجان شروع شد


عمو زنجیر باف در موهات

دل من قصد خودکشی دارد دلم از ارتفاع می افتد

دل بستھ بھ تیر بارانم از خودش بی دفاع می افتد

دل من می رود بھ سربازی دل من تیر می کشد پشتش

اسلحھ می کشد به روی خودش می چکد ماشه زیر انگشتش

دلم از پشت کوه آمده است از صدای تو جیب ھایش پُر

دل دیوانھ ام دل کوچک؛ "عمو زنجیر باف در موھات"

یک غرور جریحھ دار شده...  دل من ردپای خونی دشت

دل من یک پلنگ غمگین است کھ بھ بازی گرفتھ آھوھات

دل من غولِ در چراغ توست ؛ زشت و بد طینت و سیاه شده

ھای قصر جادوھات و دلش لک زده کھ جفت شود با پری   

دل من از خودش تمام شده ماه سر خورده ، از مدار جدا

نیمه شب ھا ھمیشه می پلکد بی ھدف توی برکه ی قوھات

دل من از خودش دلش خون است ، نا امید و شکستھ ، در فکرِ

خود خوری در لبان قرمز تو ، خودزنی زیر تیغ ابروھات

ناعروسی که سرخ و تر شده ای زیر خوش رقصی النگوھات!

دل من هم یکی از این پولک/لکه های به روی دامن توست

بغلم کن بھ سینھ ات بفشار مرگ باالقوه! من کھ می دانم

بافه ھای طناب دار من اند حلقه ھای گشاد بازوھات

تلخ و تشنھ رسیده ام اما چشم ھای مشبک تو کو ؟

با توام هاااای خانم ملکه؟عسل آورده ام که کندوهات...

مست کردی "سیاه" رقصیدی،نطفه بستی شب خدایان را

ای پری جای بوسه ی دیو است روی زانوت خال ھندوھات

بسترت را کنار بستر من پھن کردی کھ جای من خالی ست

من کھ ھرگز نبوده ام تو ولی بچھ آورده ای بھ پھلوھات

...آه...حوا جان! آدم از پھلوی خودش کھ خورد ؛ گفت تنھایی...

سقط کن بار این امانت را تا کھ نشکستھ است زانوھات

دل من طشت خونی تاریخ ، سرناحق بریده ی یحیی

گونه ات را که با ھمین سرخاب ...، و لبت را که با ھمین رژ، یا

تف بھ این جملھ سازی ای کھ تویی تف بھ این کلمھ بازی ای کھ منم

تف بھ این روزگار بعد از تو کھ اگر بی تو دلخوشی دارد

باید این ارتفاع را

بپرم ، دل من قصد خودکشی دارد


برچسب ها: قهوه خانه و لاله، عمو زنجیر باف در موهات، شهرام میرزایی،

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات