تاریخ : جمعه 29 فروردین 1393 | 03:19 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

والنتاین

در خواب ناز تو منهای نازبالش   من تخت  من ملافه شدم

کنارش زدی و دستی     در تو صورت شست

من مست  من کلافه شدم

وقتی که ماتیک و رمل به چشم های تو خط و ربط می داد و از

خانه می زدی بیرون    من راهرو بودم

راه رفته با خانه ای که در خیابان ریخت

وقتی که روی چه روی زیبایی

در چشم به هم زنی

دو ماهی پرید و آب تنی در اشک های عاشق کرد

من آب بوده ام بر عرق پیشانی

و از لیوان تو سربالا رفته ام آنی

آری   خیری به خیر     دیگر نمی رساند

درقبال تو من قولم

خود قبولم

و هر شب هر شب در عاشقی شاغلم

از وطن پریدن  از ناتنی بریدن

آب تنی در تن تو کردن کرده مشغولم

منی که در چشم های تازه مجهولم

پی خوش و خوشی و خوش بوده ام مدام و مدام

غم و غمین و غم نصیبم شد

کمی به راست بچرخ و دمی به چپ

غمی خفیف و خمیده خم خم

خمان خمان با خودت ببر

از گذر خوشگل خوشی بگذر

با دو دست وا کرده حرکت کن

علی را بگیر و در گرم این بغل شرکت کن

و شور و شوقی با من و آینده قسمت کن

گذشته دیگر گذشته دیگر زمان آن رسیده که وقتش شد

با درخت سیبی خمان خمان به خانه وارد شو

به پای تختم بیا که در بازکرده ام به روی روزی که وارد شب شد

شب شعرم    فکرم    همیشه در ذکر بیا بیای توست

گاهی که نیستی      زل می زنم به تنهایی ام

و عاشقی با وقتی که هستی می کنم

همیشه ملافه   پتو اتاق و راهرویی که وقتی نیستی در آن قدم می زنم

طوری هنوز تویی که بیرونم از بدن

این همه خود را به خواب نزن

هنوز زن است شیون

عربده گاو است

من از زندگی خیلی     بیشتر از زندگی دخالت کردم

و در حالی که در های تو باز می کردم

توی خودم نشسته بودم بست

                   بسته      به روی همه

جز تو هوا هم هوای مرا که سرما خورده بود     نداشت

       نداشته باشد

مهم این نیست که تنها شده ام

        مهم این است    که تنها با تو    با تو تنها باشم

تنها تویی که درکم میکنی

         و ترکم نمی کنی

آن هایی که ترک کرده ام


این را درک می کنند

09701130284061132727.jpg

برچسب ها: علی عبدالرضایی، شعر والنتاین علی عبدالرضایی، اشعار علی عبدالرضایی،

تاریخ : دوشنبه 4 فروردین 1393 | 01:52 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

بشر وقتی در خانه اش نشسته است خواهان حادثه ای در زندگی و هنگامی که دچار حادثه ای می شود طالب زندگی آرام در خانه است ( کریستوف کلمب )

1

ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ...
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.

2

ســرم را نــه ظلــم مــی تــواند خــم کنــد،

نــه مــرگ،
نــه تــرس!
ســرم فقــط بــرای بــوسیــدن دســت‌هــای تــو
خــم مــی شــود

3

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می‌آموزد

اما تو نرو...

بگذار من نادان بمانم

4

آنقدر بر شیشه های بخار گرفته شهر
حرف اول نام تو را نوشته ام
دیگر مردم شهر می دانند
نام زیبای تو با کدام حرف شروع می شود

5
مرد گفت : دوستت دارم
سخت ، دیوانه وار
انگار كه قلبم را شبیه شیشه ای
در مشت فشرده و انگشتهایم را بریده باشم
مرد گفت : دوستت دارم
به عمق، به گسترای كیلومترها دوستت دارم
صد در صد
هزار و پانصد در صد
صد در بی نهایت ، در بی كران در صد

زن گفت : با ترس و اشتیاقی كه داشتم
خم شدم
لب بر لبت نهادم و دل بر دلت
و سرم را بر سرت تكیه دادم
و حال آنچه كه می گویم
تو چون نجوایی در تاریكی مرا آموختی
وخوب می دانم
كه خاك چگونه چونان مادری با گونه های آفتابی اش
آخرین و زیبا ترین كودكش را شیر خواهد داد
اما گزیری نیست
گیسوانم پیچیده بر انگشتان كسی است كه
روی بر مرگ نهاده
و این سر را رهایی ممكن نیست

6
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه خیره بر چشمان نوزادمان بنگری
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه مرا رها سازی
زن سكوت كرد
در آغوش هم فرو رفتند

7
كتابی بر زمین افتاد
پنجره ای بسته شد
از هم جدا شدند

جایی  که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم
نه در زمانی که قرار گذاشته بودیم
من بیست سال زودتر آمده ، منتظر ماندم
تو آمدی ، بیست سال دیرتر
من از انتظار تو پیرم
تو از منتظر گذاشتنم جوان

 

 


برچسب ها: ناظم حکمت، اشعار ناظم حکمت، اشعار عاشقانه ناظم حکمت، کریستوف کلمب،

تاریخ : شنبه 5 بهمن 1392 | 03:34 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی ... ( زردشت )

گریخته

در عطر بوسه های تو ، ای تشنه ی گناه

ای زن، زنی که طاقتم از کف ربوده ای !

آن روز های خوب خدا زنده می شود

آن روز ها که چشمه ی نورش تو بوده ای

 

آن روز ها که ساقه ی مژگان نرم تو

خم می شد از نسیم نفسهای گرم من

بر غنچه ی درشت لبت شبنمی نبود

جز بوسه ی گناه من و اشک شرم من

 

ای کاش آفتاب  و درختان و روزها

از مرگ عشق ما همه دیوانه می شدند

مرغان عاشقی که مرا با تو دیده اند

چون ما ز هم رمیده و بیگانه می شدند

 

بازآ که گر نگاه تو رنگ خزان گرفت

در چشم من بهار فریبنده ای هنوز

چشم تو آبی سربی دریاست کافتاب

در آن ندیده روشنی خنده ای هنوز !

 

خواب تو ، خواب صبح بهاری که نرم نرم

با لای لای باد سحر می ربائی ام

یا عطر یاسهای بنفشی که شامگاه

راهی به سرزمین هوس می گشائی ام

 

من شعر دلکشم، تو سرود لطیف ساز

بگذار تا یکی شود این شعر و آن سرود

بگذار تا سرود تو پیچد به شعر من

بگذار تا شراره درافتد میان دود

 

بگذار تا نگاه تو چون نور آفتاب

هر صبح ، گرد نقره بپاشد به بسترم

بگذار تا دمیدن خورشید صبح را

در آبگیر چشم کبود تو بنگرم

 

آری ، بیا که در دل من ، در خیال من

آن آرزوی وحشی گیرنده ای هنوز

گر آفتاب چشم تو رنگ خزان گرفت

در چشم من بهار پر از خنده ای هنوز

 

                            تهران-31 فروردین ماه 1335

 


برچسب ها: نادر نادر پور، گریخته، شعر، ادبیات فارسی، شعر نادر نادر پور،

تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | 09:37 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

به تصمیمِ تو بستگی دارم و
تو می تونی از زندگی م کم بشی
نه می تونم از عشقِ تو رَد بشم
نه می خوام که پابندِ عشقم بشی


 

یه حسّی تو چشمای پاکِ توئه
که طعنه به آرامشِ من زده
به خشکی چشمای من زُل نزن
به ابرِ تو چشمات بهونه نده

 

نمی گم بیا یا کنارم بمون
اگر چه نمی خوام که ترکم کنی
تو آزادی توُ رفتن و موندنت
فقط از تو می خوام که درکم کنی

 

همون جا بشین و جلوتر نیا
که من لایق و عاشقِ دوریَم
اگر چه تورو دوست دارم، ولی
چی کار می شه کرد؟ من همین جوریَم

 

آخه عشق ما حاصلِ فاصله س
پُر از تجربه می شم از سرگذشت
که هر کس واسه عشق نزدیک شد
نگاهی به من کرد و از من گذشت

 

نمی گم بیا یا کنارم بمون
اگر چه نمی خوام که ترکم کنی
تو آزادی توُ رفتن و موندنت
فقط از تو می خوام که درکم کنی

 


برچسب ها: صابر قدیمی، ترانه، شعر، ادبیات فارسی،

تعداد کل صفحات : 14 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...