قالب
تاریخ : جمعه 28 فروردین 1394 | 04:38 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

 دلگیر بودم از خودم و دنیا ، دیگر چقدر ثانیه بشمارم
کاری مفید باید می کردم ، آتش زدم دوباره به سیگارم!

دنیای احمقانه ی ترسوها ، دنیای مترها و ترازوها
دنیا طویله ای ست ازین بوها ، حیران این فریفته بازارم

خندیدم و جنونزده ام خواندند ، سنگم زدند و از خودشان راندند
آن عاقلان که دوستشان دارم ، افتاده اند در پیِ آزارم

شعری نوشتم از دلِ پُر دردم ، دستی زدند و زندگی اش خواندند
مردان زبان گشوده به تحسینم ، زن هایشان شدند هوادارم!

در خاطرات شان همه من بودم، مداح هرچه سروِ چمن بودم
آنها به رختخوابِ پری رویان، من با غمی عمیق سر و کارم!

دیروز عشقِ دخترکان بودم؛ فردا مثالِ نقض زبان بودم
هرکس به هر طریق که عشقش بود، حلاج کرد وُ بُرد سرِ دارم!

شب های شعر خلع سلاحم کرد ، تشویق های کور تباهم کرد
یک روز سوژه ی «دگر اندیشان»،یک روز نُقلِ محفلِ دربارم!

مانند قصّه بال و پرم دادند،گفتند: حیف! «نشئه» و «زن باره» ست
لب می گزند و غمزده ای تنها، در ازدحام این همه غمخوارم


برچسب ها: مهدی فرجی، ادبیات و زبان فارسی، ادبیات، شعر،

تاریخ : چهارشنبه 5 فروردین 1394 | 05:32 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان
از هر سو
بوی نو شدن می آید
ولی تو همیشه رفیق کهنه ی من بمان....
برچسب ها: نوروز 94،

تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد

خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد

گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست

بسته ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته ی خالی یک پنجره در دیوارش

بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده

بسته ی خالی یک خانه ی دور افتاده

بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر

بسته ی خالی یک صندلی خالی تر!

بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود

بسته ی خالی پاییز که در جیبت بود

مرگ، پیغام تو در گوشی خاموشم بود

بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت به زندانی که...

زدم از خانه به کوچه به خیابانی که...

دور دنیای تو هی آجر و آهن چیده

همه ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته

همه ی شهر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز

دلم آشوب شده از خودم و از همه چیز

فکر یک صندلی پُر شده توی اتوبوس

فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده

بچه ای خسته که از راه، عقب افتاده

مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده

مرد با عقربه ی روی مچش خوابیده

منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم

یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که...

منم و عشق که خوردیم به بن بستی که...

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد

از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود

جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها

جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی که کبودم کردند

مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد

جسد روز و شبی که بد و بدتر می شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت!!

بسته ی خالی سیگارم و قرصت در تخت

جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی

با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است

در شبی تیره که از ثانیه هایش عقب است

در شبی از تو و کابوس تو طولانی تر

در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است...

 


برچسب ها: فاطمه اختصاری، غزل پست مدرن، پست مدرن، شعر و ادبیات فارسی،

تاریخ : جمعه 16 آبان 1393 | 06:58 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

کی باورش میشه.....؟
اگه میخوای اصولی حساب کنی زیبا بودن زود تمام نمیشه.....
اما این نوع زیبایی به مدت یک ماه برای عموم آزاد است

اصفهان - پل خواجو
آبان ماه 93


برچسب ها: باز شدن آب زاینده رود، اصفهان، نصف جهان، باز شدن آب زاینده رود آبان 93،

تعداد کل صفحات : 16 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • پ
  • سوء زن
  • ضایعات