تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران)
تاریخ : دوشنبه 4 فروردین 1393 | 01:52 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

بشر وقتی در خانه اش نشسته است خواهان حادثه ای در زندگی و هنگامی که دچار حادثه ای می شود طالب زندگی آرام در خانه است ( کریستوف کلمب )

1

ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ...
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.

2

ســرم را نــه ظلــم مــی تــواند خــم کنــد،

نــه مــرگ،
نــه تــرس!
ســرم فقــط بــرای بــوسیــدن دســت‌هــای تــو
خــم مــی شــود

3

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می‌آموزد

اما تو نرو...

بگذار من نادان بمانم

4

آنقدر بر شیشه های بخار گرفته شهر
حرف اول نام تو را نوشته ام
دیگر مردم شهر می دانند
نام زیبای تو با کدام حرف شروع می شود

5
مرد گفت : دوستت دارم
سخت ، دیوانه وار
انگار كه قلبم را شبیه شیشه ای
در مشت فشرده و انگشتهایم را بریده باشم
مرد گفت : دوستت دارم
به عمق، به گسترای كیلومترها دوستت دارم
صد در صد
هزار و پانصد در صد
صد در بی نهایت ، در بی كران در صد

زن گفت : با ترس و اشتیاقی كه داشتم
خم شدم
لب بر لبت نهادم و دل بر دلت
و سرم را بر سرت تكیه دادم
و حال آنچه كه می گویم
تو چون نجوایی در تاریكی مرا آموختی
وخوب می دانم
كه خاك چگونه چونان مادری با گونه های آفتابی اش
آخرین و زیبا ترین كودكش را شیر خواهد داد
اما گزیری نیست
گیسوانم پیچیده بر انگشتان كسی است كه
روی بر مرگ نهاده
و این سر را رهایی ممكن نیست

6
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه خیره بر چشمان نوزادمان بنگری
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه مرا رها سازی
زن سكوت كرد
در آغوش هم فرو رفتند

7
كتابی بر زمین افتاد
پنجره ای بسته شد
از هم جدا شدند

جایی  که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم
نه در زمانی که قرار گذاشته بودیم
من بیست سال زودتر آمده ، منتظر ماندم
تو آمدی ، بیست سال دیرتر
من از انتظار تو پیرم
تو از منتظر گذاشتنم جوان

 

 


برچسب ها: ناظم حکمت، اشعار ناظم حکمت، اشعار عاشقانه ناظم حکمت، کریستوف کلمب،

تاریخ : شنبه 5 بهمن 1392 | 03:34 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی ... ( زردشت )

گریخته

در عطر بوسه های تو ، ای تشنه ی گناه

ای زن، زنی که طاقتم از کف ربوده ای !

آن روز های خوب خدا زنده می شود

آن روز ها که چشمه ی نورش تو بوده ای

 

آن روز ها که ساقه ی مژگان نرم تو

خم می شد از نسیم نفسهای گرم من

بر غنچه ی درشت لبت شبنمی نبود

جز بوسه ی گناه من و اشک شرم من

 

ای کاش آفتاب  و درختان و روزها

از مرگ عشق ما همه دیوانه می شدند

مرغان عاشقی که مرا با تو دیده اند

چون ما ز هم رمیده و بیگانه می شدند

 

بازآ که گر نگاه تو رنگ خزان گرفت

در چشم من بهار فریبنده ای هنوز

چشم تو آبی سربی دریاست کافتاب

در آن ندیده روشنی خنده ای هنوز !

 

خواب تو ، خواب صبح بهاری که نرم نرم

با لای لای باد سحر می ربائی ام

یا عطر یاسهای بنفشی که شامگاه

راهی به سرزمین هوس می گشائی ام

 

من شعر دلکشم، تو سرود لطیف ساز

بگذار تا یکی شود این شعر و آن سرود

بگذار تا سرود تو پیچد به شعر من

بگذار تا شراره درافتد میان دود

 

بگذار تا نگاه تو چون نور آفتاب

هر صبح ، گرد نقره بپاشد به بسترم

بگذار تا دمیدن خورشید صبح را

در آبگیر چشم کبود تو بنگرم

 

آری ، بیا که در دل من ، در خیال من

آن آرزوی وحشی گیرنده ای هنوز

گر آفتاب چشم تو رنگ خزان گرفت

در چشم من بهار پر از خنده ای هنوز

 

                            تهران-31 فروردین ماه 1335

 


برچسب ها: نادر نادر پور، گریخته، شعر، ادبیات فارسی، شعر نادر نادر پور،

تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | 09:37 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

به تصمیمِ تو بستگی دارم و
تو می تونی از زندگی م کم بشی
نه می تونم از عشقِ تو رَد بشم
نه می خوام که پابندِ عشقم بشی


 

یه حسّی تو چشمای پاکِ توئه
که طعنه به آرامشِ من زده
به خشکی چشمای من زُل نزن
به ابرِ تو چشمات بهونه نده

 

نمی گم بیا یا کنارم بمون
اگر چه نمی خوام که ترکم کنی
تو آزادی توُ رفتن و موندنت
فقط از تو می خوام که درکم کنی

 

همون جا بشین و جلوتر نیا
که من لایق و عاشقِ دوریَم
اگر چه تورو دوست دارم، ولی
چی کار می شه کرد؟ من همین جوریَم

 

آخه عشق ما حاصلِ فاصله س
پُر از تجربه می شم از سرگذشت
که هر کس واسه عشق نزدیک شد
نگاهی به من کرد و از من گذشت

 

نمی گم بیا یا کنارم بمون
اگر چه نمی خوام که ترکم کنی
تو آزادی توُ رفتن و موندنت
فقط از تو می خوام که درکم کنی

 


برچسب ها: صابر قدیمی، ترانه، شعر، ادبیات فارسی،

تاریخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 | 05:49 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

سگ

یه سگِ تنها تو کوچه داره زوزه می کشه

آرزو داره یه جوری زنده گیش تموم بشه

دیگه از گشتن ِ کیسه های آشغال خسته س

از فرارُ انتظار، هر ماهُ هر سال خسته س

هر دو پاش از لگدِ سپور ِ کوچهِ  لَنگه

واسه ی جفت ِ قدیمیش دوباره دلتنگه

جُفتی که با چرخ کور ِ یه ماشین راحت شد

یه سگِ نفس بریده تو کوچه می کشه زوزه!

عمری ِ دنبال ِ جفتش همه جا می کشه پوزه...

دنبال ِ یه راهِ چاره س برای ختم ِ عذاب

گاهی وقتا می بینه جُفتِ قشنگش رُ تو خواب

توی خواباش زنده سُ تو بیداری جون می کنه

پرسه می زنه تو برزخ با تنی پُر از کَنه

توی چشماش چیزی داره که فقط من میبینم !

این منم که پای حرفای سکوتش میشینم !

چشماش آیینه ی این زنده گی ِ سگی ِ ماس

سگِ ولگرد تو کوچه شکل ِ خیلی آدماس !

آن *

یه کبوتر روی آسفالتِ خیابون، توی خون

یه کبوترپُره غصه رو نوکِ یه پُشتِ بون

فکر اون جُفتی ِ که با هم تو آسمون بودن

اما ا ُفتاده زمین دیگه با سنگِ یه کمون !

یه کمون تو دستِ خاکی ِ یه بچه ی سیا،

که گرسنه مونه توی پایتختِ گربه ها !

چشما خیس ِ گریه وُ لبخند کم رنگی رو لب

خواهر ِ مریض ِ اون گُشنه نمی مونه تا شب

می دَوه توی خیابون با یه دنیا اشتیاق

غافل از اینکه نشسته سرِ راش یه اتفاق

یه دِوو می رسه از راه،صدای ممتدِ بوق !

صدای جیغ ِ یه ترمز تو خیابون ِ شلوغ...

یه پسر بچه رو آسفالتِ خیابون،توی خون

یه کبوتر توی دستاش هنوزم می کنه جون

یه تبسم یخ زده روی لباش ! می خواد بگه :

خواهرم! منُ ببخشُ امشبم گُشنه بمون!

                                                  * داستان این ترانه واقعی ست

                                                                    اجازه                     

بابا آب داد یه دروغه،کسی اون آبُ نخورده!

بابا پولِ ِ نونُ آبُ دیگه دود کرده و ُ مُرده

مادرم قصه نمی گه، خواهرم شب سر کاره

اما تو کتاب مشقم،دوباره حرفِ سواره

اگه اومدین سُراغم،آخره کلاس ِ شهرم !

زیر ِ خطِ احتیاجم،توی اقیانوسِ ِ زهرم

دیکته های ننوشته،مشقای دوره نکرده

معنی شون اینه که شادی پیشمون بر نمی گرده

نه انارُ اسبُ می خوام،نه دروغای قشنگُ

روزگارِ ِ من سیاهه!نمی خوام این همه رنگُ

یکی باید بنویسه،یه کتاب از حالُ و روزم

از منی که مثِ فانوس سردُ بی صدا می سوزم!

اجازه خانم معلم این کتابُ کی نوشته؟

دنیای کتاب قشنگه،دنیای من چرا زشته؟

اجازه!خانم معلم!علمُ ثروت دیگه بسه

انشای من فقط اینه: خسته اَم خسته ی خسته

و در آخر یه ترانه عاشقانه

به تو رسیدن...

برای به تو رسیدن از ستاره ها گذشتم

صد دفعه شکستم اما از تو هرگز برنشگشتم

برای به تو رسیدن نبض ِ بارونُ گرفتم

طعم پاییزُ چشیدم،تا خودِ حادثه رفتم

تن به زخم ِ طعنه دادم، برای به تو رسیدن

حجم ِ دستاتُ می خواستم برای نفس کشیدن

با تو آیینه پُرِ نوره با تو قصه عاشقانه س

با تو مهتابی ِ کوچه،با تو هر لحظه ترانه س

وقتی که به تو رسیدم رازقی دوباره گل داد

سایه ها از اینجا رفتن، تاریکی از نفس افتاد

وقتی به تو رسیدم دفتر گریه ورق خورد

برق خورشیدِ نگاهت شبُ از خاطرِ من بُرد

نفسم تازه شد از عشق وقتی که به تو رسیدم

بی قراری هام تموم شد لحظه یی که تو رُ دیدم

با تو آیینه پُرِ نوره با تو قصه عاشقانه س

با تو مهتابی ِ کوچه،با تو هر لحظه ترانه س


برچسب ها: یغما گلرویی، ترانه های یغما گلرویی، سگ، آن، اجازه، به تو رسیدن،

تعداد کل صفحات : 14 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...