غزل شروع شد و ساعتت به راه افتاد
و ساعتت عدد پنج را نشان می داد
تو 5 و 5 دقیقه به راه افتادی
بدون چتر دویدی به سوی او در باد
و باد- صفحه ی کاغذ- پر از عدد شده بود
4 و 5 و 40 و 20 و 14 و 70
پر از حروف و عدد- مثل صفحه ی تقویم-
پر از علامت عاشقی
-غروب یک مرداد-
قرار ساعت 6 بود و ساعتت آرام
تو را به سوی 6 و ایستگاه هل می داد
تو روی صفحه ی ساعت به سوی او رفتی
و با نیامدنش پر شدی،پر از فریاد
دوباره ساعت تو خواب رفت و شاعر دید
که شاخه ی گل سرخ تو بر زمین افتاد
((غزل تمام نشد- گریه بود!))- شاعر گفت-
و برد این غزل نیمه کاره را از یاد
جاده
یک روز هیچ شنبه، تقویم بی ترحم
مرد از دروغ زخمی ، زن سخت بی تبسم
زن فکر می کند باز، فکر گناه دیرین
فکر سقوط یک سیب،فکر طلای گندم
مرد انتظار دارد زن مثل مرگ باشد
مرد از ترانه دورست،یک سنگ- بی تکلم-
زن مرد را دوباره با یک رقیب دیده
اما مردد است از هذیان این توهم
زن سوی جاده جاری، ته مانده ی خود را
پنهان نمی کند از چشمان هیز مردم
زن گریه می کند در پایان این ترانه
غرق تنفر از این تقویم بی ترحم
زخم
تو خواب می دیدی یک کتاب زخمی بود
کتاب وا شد...تصویر...آب زخمی بود
و آب از صفحات کتاب رد شد و رفت
رسید تا مرد که از اضطراب زخمی بود
و مردِ خوابِ تو از روی آب رد می شد
که پشت پنجره اش آفتاب زخمی بود
کنار چشمه و دختر...شراب ریخت و آب...
...و آب سرخ شد انگار آب زخمی بود
و مرد مست نبود از خیال می ترسید
که دید کوزه ی ِ - دختر- شراب زخمی بود
تو غلت می زدی و شاعرت به خود می گفت
تو خواب دیدی با اینکه خواب تو زخمی بود
بختک
بختک افتاد روی این غزلت ، مرد در خواب زن به خود پیچید
این توهم نبود ، بختک بود ، زن -که در قاب عکس می خندید -
قاب عکس از گذشته می آمد ، یک حباب از تجسد لحظه
بختک آمد، غزل که بختک زد ، مرد انگار مرگ را می دید
دوستت دارم ای حباب... انگار سطرهای غزل بهم می ریخت
دوستت دارم... این صدا انگار در تن سرد لحظه می ماسید
خنده ی زن که در دقیقه ی هیچ ثبت شد روی کاغذ کمرنگ
پشت آن خط: برای تو که...- جمله ای عاشقانه بی تردید-
باز کن در... کبودی درها ... لرزشی در کبودی رگها
زلزله... خون ... که بی تپش وقتی ... زیر بختک زمین که می لرزید
بختک انگار دست آموزست ، شیر گازی که باز مانده همین
مرگ با مرگ دست داد و بعد یک جسد روی تخت می خندید
عکس
با دوربین کهنه که عمری را در گنجه های خاطره پنهان بود
عکسی گرفته بود که حالا بعد از هزار سال پشیمان بود
شاید هزار سال نه اما او بیگانه بود با عدد و تقویم
یک چوب خط که هر دو سر آن را موشی جویده بود که باران بود
یک عکس رنگ مرده که چشمش را می برد تا جوانی ِ ساعت ها
((یک کم عقب بایست)) دو تا آدم بر پس زمینه ای که چراغان بود
زن در لباس تور سفید انگار یک کوه ِ مه گرفته ی ِ پر برف است
برق فلاش که داغ، تن ِ برفی ، عکسی که یک خیال ِ گریزان بود
گرمای پر کسالت تابستان ، یک عینک شکسته ی بارانی
یک عکس غرق هلهله ی زنها عکس تمام خواهی مردان بود
((این عکس یک حباب پشیمان است ، از لحظه ای که آمده تب دارد))
عکسی که کادر خالی تنهایی،مردی که از گذشته پشیمان بود
برچسب ها: شعر های هومن عزیزی، جاده، زخم، بختک، عکس، هومن عزیزی،
قهوه خانه و لاله
از قهوه خانه ی
سر میدان شروع شد
از شکل های داخل فنجان شروع شد
می آمدی و بافه ی گیسو به دست باد
و عشق از این فضای پریشان شروع شد
گنجشک تو شدم ،همه ی جفت بازی ام
از سیم های لخت خیابان شروع شد
- رحمت رساد شیخ اجل را – که بوسه مان
از باب " عشق و شور " گلستان شروع شد
پرسه شدی به باد
، هوا گردباد شد
بوسه زدی به ابر ، و باران شروع شد
حوّای مینیاتوری گیس گندمی !
از هیکل تو شوخی شیطان شروع شد
راضی شدیم مثل دو تا گل به خاک هم
پیوند ریشه ها ، ته گلدان شروع شد
تو نور و آب خوردی و من غصه ی تو را
در تو شکوفه های فراوان شروع شد
پژمرده بودم از خود و لاغر ، هرس شدم ــ
ــ از تو (هوا و خاک) ، و شب گریه هام در
گلدان نه ــ این سفالی زندان ــ شروع شد
گفتی بهار می رسد و می رسم به تو
اما بهار رفت و زمستان شروع شد
بگذر از این بهار که نارس رسیده است
گنجشک کشته است وَ کرکس رسیده است
بگذر از این بهار شکوفه فروش نحس
از خون «لاله» شیک و ملبّس رسیده است
بگذر از این بهار که یک بار جا نشد
گلدان خاک پوش مرا. پس رسیده است ـ
ـ داغ مرا شکوفه دهد، تازه تر کند ؟!
از قهوه خانه سر میدان شروع شد
از" دور بوسه دادن پنهان" شروع شد
نه فال و نه کتاب خدا ، سرنوشت ما
از شکل های داخل فنجان شروع شد
عمو زنجیر باف در موهات
دل من قصد خودکشی دارد دلم از ارتفاع می افتد
دل بستھ بھ تیر بارانم از خودش بی دفاع می افتد
دل من می رود بھ سربازی دل من تیر می کشد پشتش
اسلحھ می کشد به روی خودش می چکد ماشه زیر انگشتش
دلم از پشت کوه آمده است از صدای تو جیب ھایش پُر
دل دیوانھ ام دل کوچک؛ "عمو زنجیر باف در موھات"
یک غرور جریحھ دار شده... دل من ردپای خونی دشت
دل من یک پلنگ غمگین است کھ بھ بازی گرفتھ آھوھات
دل من غولِ در چراغ توست ؛ زشت و بد طینت و سیاه شده
ھای قصر جادوھات و دلش لک زده کھ جفت شود با پری
دل من از خودش تمام شده ماه سر خورده ، از مدار جدا
نیمه شب ھا ھمیشه می پلکد بی ھدف توی برکه ی قوھات
دل من از خودش دلش خون است ، نا امید و شکستھ ، در فکرِ
خود خوری در لبان قرمز تو ، خودزنی زیر تیغ ابروھات
ناعروسی که سرخ و تر شده ای زیر خوش رقصی النگوھات!
دل من هم یکی از این پولک/لکه های به روی دامن توست
بغلم کن بھ سینھ ات بفشار مرگ باالقوه! من کھ می دانم
بافه ھای طناب دار من اند حلقه ھای گشاد بازوھات
تلخ و تشنھ رسیده ام اما چشم ھای مشبک تو کو ؟
با توام هاااای خانم ملکه؟عسل آورده ام که کندوهات...
مست کردی "سیاه" رقصیدی،نطفه بستی شب خدایان را
ای پری جای بوسه ی دیو است روی زانوت خال ھندوھات
بسترت را کنار بستر من پھن کردی کھ جای من خالی ست
من کھ ھرگز نبوده ام تو ولی بچھ آورده ای بھ پھلوھات
...آه...حوا جان! آدم از پھلوی خودش کھ خورد ؛ گفت تنھایی...
سقط کن بار این امانت را تا کھ نشکستھ است زانوھات
دل من طشت خونی تاریخ ، سرناحق بریده ی یحیی
گونه ات را که با ھمین سرخاب ...، و لبت را که با ھمین رژ، یا
تف بھ این جملھ سازی ای کھ تویی تف بھ این کلمھ بازی ای کھ منم
تف بھ این روزگار بعد از تو کھ اگر بی تو دلخوشی دارد
باید این ارتفاع را
بپرم ، دل من قصد خودکشی دارد
برچسب ها: قهوه خانه و لاله، عمو زنجیر باف در موهات، شهرام میرزایی،
همه ی سال برای من یلدا بود سالی سرد و ساکت و الان دارم تنهائیام را میشمارم...
گابریل گارسیا مارکز نویسنده ی توانایی آمریکایی در سال 1928 در آراکاتاکا از شهرهای
کوچک کلمبیا خورشید زندگی اش طلوع نمود. می توان گفت این شهر در جوار باغ موزی
است که مارکز در روزگار کودکی در آن به سیاحت می پرداخت.
وی در محله ای تحت عنوان ماکوندو زندگی می کرده که در کتاب هایش از این نام استفاده
کرده که می توان کتاب صد سال تنهایی را در این باب مثال زد،او نوشتن این کتاب را در
سن 18 سالگی شروع کرد اما به دلیل عدم تجربه در این باره این کتاب ناتمام گذاشت و
شروع کرد به نوشتن کتاب توفان برگ.
اما کتاب صد سال تنهایی را نیز بعد ها به عنوان پنجمین کتابش در بوئنوس آیرس منتشر نمود.
ماریوبارگاس یوسا، رمان نویس مشهور پرویی در باره ی کتاب صد سال تنهایی نوشته ی
مارکز گفت:( گویی زلزله ای ادبی در سراسر آمریکای لاتین رخ داده است این کتاب هم از
چشم منتقدان شاهکاری از هنر رمان نویسی است و هم تجدید چاپ های فوری آن موید این
نظر از سوی مردم است )
فرهنگستان فرانسه ترجمه کتاب صد سال تنهایی را در سال 1969 به عنوان بهترین کتاب
خارجی برگزید
وی شهرتش را مدیون دوستانش است چون هنگامی که در سال 1954 خبرنگار روزنامه
ال اسپکتادور بود و راهی ایتالیا شد آنها دست نویس کتاب توفان برگ را منتشر کردند
در سال 1957 بعد تعطیلی روزنامه ها وی داستان ( کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد )
را به رشته ی تحریر درآورد و آن را پنهان نمود و پس از مراجعت به کلمبیا با نامزدش
مرسدس ازدواج کرد. بعد مدتی در ونزوئلا به روزنامه نگاری پرداخت و کتاب تشییع
جنازه ی مادر بزرگ را به رشته ی تحریر درآورد
بعد از آن نماینده خبرگزاری کوبایی پرنسالاتینا شد و از کاراکاس به نیویورک رفت
ولی متاسفانه چند ماه بعد از این کار نیز استعفا داد و در سال 1961 در مکزیکو
سکنی گزید.
باز این بار دوستانش بودند که ترتیب انتشار دو کتاب آخرش را در سال های 1961 و 1962
دادند و این مصادف بود با چاپ کتاب روزگار فلاکت که در مکزیکو نوشته بود و برنده ی
جایزه ی مسابقه ادبی کلمبیا شدبرچسب ها: زندگی نامه ی گابریل گارسیا مارکز، گابریل گارسیا مارکز، زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان، شب یلدا،
ما در روزگاری به سر می بریم که بیشتر مردم آن بی وفایی و دغلکاری را زیرکی می دانند
و نادانان آن مردم را با تدبیر و چاره اندیش می خوانند. امام علی (ع)
تولستوی داستان نویس،فیلسوف اخلاق و مصلح بزرگ اجتماعی در 9 سپتامبر 1828 میلادی
در دهکده ی یاسنایا پالینا واقع در ایالات(تولا) واقع در روسیه متولد گشت.
پدر و مادرش را در کودکی از دست داد و تربیت از او را یکی از اقوام دورش متحمل گشت.
در سال 1844 وارد دانشگاه غازان گردید و در سال 1847 قبل از اتمام تحصیلاتش را
رها کرد و به زادگاهش مراجعه کرد و باز در سال 1848 در دانشگاه ثبت نام کرد.
وی به علت داشتن املاک زیاد کارگران و دهقانان زیادی را تحت پوشش خود قرار داد
او قبل از ازدواج در سال 1852 داوطلبانه به قفقاز رفت و در این جنگ ها شرکت کرد.
وی داستان هایی درباره ی جنگ های قفقاز نوشت.شهرتش از زمانی چشم گیر شد که
نکراسوف شاعر معروف روسی داستان کودکی او را در مجله خود چاپ نمود.
وی پس از مراجعت از قفقاز به ارتش دونای انتقال یافت و جهت شرکت در دفاع از
سواستوپول به کریمه رفت و تاثیرات خویش از محاصره سواستوپول را در سه داستان
تحت عنوان حکایت سواستوپول نوشت.
بعد از سقوط شهر به پترزبورگ رفت و در آنجا با نویسندگان بزرگ آن زمان آشنا گردید.
وی در اواخر سال 1856 از خدمت استعفا داد و بعد از 2 ماه به کشور های فرانسه، سوئیس
،آلمان و ایتالیا مسافرت کرد و بعد از بازگشت زمانی در مسقط الراس و زمانی در مسکو به
سر برد. در سال 1859 در محل تولدش مدرسه تاسیس نمود و در سال 1826 یعنی در سن 34
سالگی ازدواج کرد و 15 سال بعد را به خوشی گذراند و صاحب 13 فرزند گردید.
در سال 1869 باز با خواهرش به اروپای مرکزی مسافرت کرد و در این سفر به وضع تعلیم
و تربیت در مدارس فرانسه،آلمان،ایتالیا،بلژیک و انگلستان پرداخت.
در سپتامبر 1881 به همراه خانواده اش راهی مسکو شد و در آنجا به تعلیم و تربیت جوانان
پرداخت وی در سن 82 سالگی از املاک خویش گریخت و مدت ها با زنش بر سر
تقسیم املاک گفتگو داشت.
او مردی بود که به شدت از تمدن اروپا زده شده بود و سرانجام بعد چند روز فرارش در نهایت
گمنامی در یک ایستگاه راه آهن دارفانی را وداع گفت و این روز مصادف بود با 7 نوامبر
1910 میلادی.
از آثار نویسنده ی توانا میتوان:طفولیت،اسیر قفقازی،هنر چیست،اعتراف کولی،قدرت جهل،
داستان دیروز،لاشه های جاویدان،جنگ صلح، زندگی دوباره،قهوه خانه ی سورات،
حاجی مراد تفسیر انجیل،ارباب و نوکر،خداوند حق را می بینند،قزاق ها،توصیه دروغی،
با یکدیگر صحبت کنیم،کشور دوزخ،انتقام شوهر،برای چه به خدا خدمت می کنیم؟
،میوه های خرد و شیطان نام برد
برچسب ها: زندگی نامه ی لئونیکلاچ تولستوی، آثار لئونیکلاچ تولستوی، زندگی نامه ی نویسندگان، ادبیات فارسی،
.: Weblog Themes By Pichak :.
تبلیغات 
