تبلیغات
ادبیات فارسی(زندگی نامه ی شاعران و نویسندگان ایران)
تاریخ : شنبه 21 تیر 1393 | 01:01 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

 هزار بار هم که از این شانه به آن شانه بغلتی
این شب صبح نمی شود
وقتی دلتنگ باشی

سید علی صالحى

آپلود عكس رایگان و دائمی


برچسب ها: سید علی صالحی، شعر، ادبیات و زبان فارسی،

تاریخ : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان
آقو ما یه بار مغز پروانه خوردیم رفتیم زن گرفتیم،ینی شیرین ترین و فرحبخشترین لحظات عمرمونو در زندگی زناشویی تجربه کردیم...میرفتیم سر کار زنمون میگفت چرا انقد میری سر کار؟چرا به من نمیرسی؟ میموندیم تو خونه میگفت چرا نمیری سر کار؟پس کی میخواد پول بیاره تو این خونه؟ میشستیم رو مبل میگفت من باید از صبح تا شب تو این خونه جون بکنم جنابعالی رو مبل لم بدی؟ پا میششدیم کمکش کنیم میگفت اومدی خرابکاری کنی؟ قیافه مون ژولیده پولیده بود میگفت تو اصلاٌ بخاطر من به خودت نمیرسی! به خودمون میرسیدیم میگفت داری خودتو برا کی خوشگل میکنی؟ از دستپختش تعریف نمیکردیم میگفت تو اصلاٌ قدرشناس زحمتای من نیستی! تعریف میکردیم میگفت ها؟ چه گندی زدی که حالا با ای حرفا میخوای وجدانتو راحت کنی؟...ها ها ها ها ها...آقامون خدابیامرز راست میگفت "اگه یه روز بهت گفتن بین زن گرفتن و سرطان گرفتن یکی رو انتخاب کن بگو سرطان اصلاٌ از اسمش نترس...با شیمی درمانی درست میشه!"
داستانی از: اقای همساده كلاه قرمزی



برچسب ها: کلاه قرمزی، دیالوگ های کلاه قرمزی، کلاه قرمزی و آقای همسایه،

تاریخ : جمعه 29 فروردین 1393 | 03:19 ب.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

والنتاین

در خواب ناز تو منهای نازبالش   من تخت  من ملافه شدم

کنارش زدی و دستی     در تو صورت شست

من مست  من کلافه شدم

وقتی که ماتیک و رمل به چشم های تو خط و ربط می داد و از

خانه می زدی بیرون    من راهرو بودم

راه رفته با خانه ای که در خیابان ریخت

وقتی که روی چه روی زیبایی

در چشم به هم زنی

دو ماهی پرید و آب تنی در اشک های عاشق کرد

من آب بوده ام بر عرق پیشانی

و از لیوان تو سربالا رفته ام آنی

آری   خیری به خیر     دیگر نمی رساند

درقبال تو من قولم

خود قبولم

و هر شب هر شب در عاشقی شاغلم

از وطن پریدن  از ناتنی بریدن

آب تنی در تن تو کردن کرده مشغولم

منی که در چشم های تازه مجهولم

پی خوش و خوشی و خوش بوده ام مدام و مدام

غم و غمین و غم نصیبم شد

کمی به راست بچرخ و دمی به چپ

غمی خفیف و خمیده خم خم

خمان خمان با خودت ببر

از گذر خوشگل خوشی بگذر

با دو دست وا کرده حرکت کن

علی را بگیر و در گرم این بغل شرکت کن

و شور و شوقی با من و آینده قسمت کن

گذشته دیگر گذشته دیگر زمان آن رسیده که وقتش شد

با درخت سیبی خمان خمان به خانه وارد شو

به پای تختم بیا که در بازکرده ام به روی روزی که وارد شب شد

شب شعرم    فکرم    همیشه در ذکر بیا بیای توست

گاهی که نیستی      زل می زنم به تنهایی ام

و عاشقی با وقتی که هستی می کنم

همیشه ملافه   پتو اتاق و راهرویی که وقتی نیستی در آن قدم می زنم

طوری هنوز تویی که بیرونم از بدن

این همه خود را به خواب نزن

هنوز زن است شیون

عربده گاو است

من از زندگی خیلی     بیشتر از زندگی دخالت کردم

و در حالی که در های تو باز می کردم

توی خودم نشسته بودم بست

                   بسته      به روی همه

جز تو هوا هم هوای مرا که سرما خورده بود     نداشت

       نداشته باشد

مهم این نیست که تنها شده ام

        مهم این است    که تنها با تو    با تو تنها باشم

تنها تویی که درکم میکنی

         و ترکم نمی کنی

آن هایی که ترک کرده ام


این را درک می کنند

09701130284061132727.jpg

برچسب ها: علی عبدالرضایی، شعر والنتاین علی عبدالرضایی، اشعار علی عبدالرضایی،

تاریخ : دوشنبه 4 فروردین 1393 | 01:52 ق.ظ | نویسنده : وحید احمدیان

بشر وقتی در خانه اش نشسته است خواهان حادثه ای در زندگی و هنگامی که دچار حادثه ای می شود طالب زندگی آرام در خانه است ( کریستوف کلمب )

1

ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ...
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.

2

ســرم را نــه ظلــم مــی تــواند خــم کنــد،

نــه مــرگ،
نــه تــرس!
ســرم فقــط بــرای بــوسیــدن دســت‌هــای تــو
خــم مــی شــود

3

تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می‌آموزد

اما تو نرو...

بگذار من نادان بمانم

4

آنقدر بر شیشه های بخار گرفته شهر
حرف اول نام تو را نوشته ام
دیگر مردم شهر می دانند
نام زیبای تو با کدام حرف شروع می شود

5
مرد گفت : دوستت دارم
سخت ، دیوانه وار
انگار كه قلبم را شبیه شیشه ای
در مشت فشرده و انگشتهایم را بریده باشم
مرد گفت : دوستت دارم
به عمق، به گسترای كیلومترها دوستت دارم
صد در صد
هزار و پانصد در صد
صد در بی نهایت ، در بی كران در صد

زن گفت : با ترس و اشتیاقی كه داشتم
خم شدم
لب بر لبت نهادم و دل بر دلت
و سرم را بر سرت تكیه دادم
و حال آنچه كه می گویم
تو چون نجوایی در تاریكی مرا آموختی
وخوب می دانم
كه خاك چگونه چونان مادری با گونه های آفتابی اش
آخرین و زیبا ترین كودكش را شیر خواهد داد
اما گزیری نیست
گیسوانم پیچیده بر انگشتان كسی است كه
روی بر مرگ نهاده
و این سر را رهایی ممكن نیست

6
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه خیره بر چشمان نوزادمان بنگری
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه مرا رها سازی
زن سكوت كرد
در آغوش هم فرو رفتند

7
كتابی بر زمین افتاد
پنجره ای بسته شد
از هم جدا شدند

جایی  که قرار گذاشته بودیم همدیگر را دیدیم
نه در زمانی که قرار گذاشته بودیم
من بیست سال زودتر آمده ، منتظر ماندم
تو آمدی ، بیست سال دیرتر
من از انتظار تو پیرم
تو از منتظر گذاشتنم جوان

 

 


برچسب ها: ناظم حکمت، اشعار ناظم حکمت، اشعار عاشقانه ناظم حکمت، کریستوف کلمب،

تعداد کل صفحات : 15 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...